دیالوگ – Rabbit Hole
+ فکر ميکني اونا حقيقت دارن؟ - دنياهاي موازي؟ فکر ميکنم که يه علم اوليه ست ميدوني، اگه فضا نا محدود باشه، هر چيزي ممکنه + پس جايي اون بيرون من چيکار ميکنم؟ دارم پنکيک ميپزم؟ يا توي يه پارک آبي هستم؟ + حتما، بله - آره؟ + هر جفتش، هر جايي ممکنه ميدوني، فکر ميکنم بر اساس قانون احتمالات هزاران نفر مثل شما و هزاران نفر مثل من اون بيرون هستن - آره... و اين فقط نمونه غمگيني از ماست + بله، فکر کنم - ولي نمونه هاي ديگه اي هم هست که براي اونا، همه چيز روبراهه - بستگي داره که به علم معتقد باشي + از اين فکر خوشم مياد فکر خوبيه... يه جايي اون بيرون من اوقات خوبي دارم... --------------- + خوب، بايد چيکار کنيم؟ - درباره چي؟ + نميدونم - نميدونم + يه موضوع انتخاب کن
کی فکرشو میکرد آخر 89 حتا عید رو بهم تبریک نگیم؟
زندگی تخـمـی تر از اونیه که بشه براش برنامه ریزی کرد :)) به جان شما
90
و 1389 چقدر معنی داشت چقدر معنی خواهد داشت که باید تا آخر عمر با خودم حملشون کنم... و فقط خودم میدونم که بر من چه گذشت پ ن: راستی من تبریکم رو اینجا گفتم
…
هر وقت وقتی به گذشتت نگاه کردی، حس کردی چقدر همه چیز بهتر بوده قبلن میتونی مطمئن باشی تنها اتفاقی که افتاده اینه که بزرگتر شدی
این شب ها
این روزا آدما قیمت هر چیزی رو می دونن، ولی ارزش هیچ چیز رو نمی دونن... از simple.blogsky.com با تغییر
همینجوری
به یه جا میرسه که دیگه نمیدونی حالت خوبه یا بد :)) هار هار ُ مرض! پ ن: نمیدونم چرا امروز انقدر از این عکسه خوشم اومد

