سوگ، رستگاری، بی معنایی، رنج، کمال ِ هیچ

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

در کل تاریخ، ادیان و فلسفه و هنر و… به دنبال معنا دهی به رنج آدمی بودن
اگر واقعن بی معنا باشه چی؟
اگر یه شوخی زشت و متعفن باشه، یا یه کمدی سیاه
اگر نشسته باشه اون بالا و بهمون بخنده
یا هیچکس اون بالا ننشسته باشه، یا بالایی وجود نداشته باشه چی؟
یه مشت میمون تکامل یافته که از هیچ داستان بافتن…

ادامه خواندنسوگ، رستگاری، بی معنایی، رنج، کمال ِ هیچ

کفر نعمت؟

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:روزنگارتضاد

تا حالا شده رستورانی، توری، سفری چیزی برین؛ بعد آخرش فکر کنین همین که این رو با این کیفیت تحمل کردم، علاوه بر اینکه باید پولم رو پس بدن باید یه چیزی هم بهم بدن؟

جدیدن گاهی فکر میکنم وضعیت ما و خدا و این مملکت مزخرف و دوره و زمونه ش هم همینجوریه

ادامه خواندنکفر نعمت؟

کمال

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

فکر کنم افسردگی ۴۰ سالگی ناشی از اینه که تو این زندگی به کجا رسیدم؟ چه دستاوردی داشتم؟…

زمان حل شدن و رفع ش هم وقتیه که به این نتیجه میرسی که کیرم تو زندگی. کیرم تو دستاورد

ادامه خواندنکمال

آدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:روزنگارتضاد

به نظرم خیلی محترم بود
انقدر محترم که وقتی میخواستم به یه جا بابت همکاری معرفی ش کنم، نگران بودم که احترامش رو حفظ نکنن و اذیت بشه

چرخید و گذشت…
الآن ۴ ساله که من به دلیل بدرفتاری ها و بی اخلاقی هاشون زدم بیرون

اون مونده اونجا
و شنیدم عضو هیئت مدیره شون شده
آدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

ادامه خواندنآدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

وتن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

دلم میخواد یه شعر احساسی بنویسم

اولش اینجوری شروع کنم که: میدانی روزگار چطور میگذرد؟ زندگی چیست؟

آخرش بنویسم: تخمی

پ ن: این کشور بوی مرگ میده…

ادامه خواندنوتن

مرگ

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

انقدر درگیر زندگی کردن بودیم، که زندگی نکردیم…

We were so busy living, that we didn't live
ادامه خواندنمرگ

تمام شدن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

تلویزیون مشکی مون، دو سمتش دوتا بلندگو داشت، مستطیل و بیرون زده رو به جلو، شبیه دوتا گوش

فیلم های سریالی یا کارتون های سریالی که دوست شون داشتم، وقتی میخواستن تموم بشن، غمگین میشدم. به کسی نمیگفتم، اما غصه میخوردم

میرفتم دم اون بلندگو ها، که گوش تلویزیون بودن، بهشون میگفتم نرن، بمونن… یواشکی، بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه

نمیخواستم برن، نمیخواستم تموم بشن…

مگه چقدر چیزهای دوست داشتنی توی این دنیا هست؟ مگه هرکسی چقدر چیز ِ دوست داشتنی توی این دنیا داره، که تموم هم بشن؟ که برن، که بمیرن، که تموم بشن، که نباشن…

پاکت داره بسته میشه، بعد از ۱۷ سال. سرویس و نرم افزاری که اجازه میداد محتواهای دلخواهت رو روش ذخیره کنی، دسته بندی کنی و بعدن بخونی شون. همون برنامه ای که چند سال پیش توی ایمیل آخر سالش برام نوشت تو امسال معادل ۳۲ جلد کتاب خوندی، از مقاله ها و سایت های ذخیره شده توی pocket. یادم نمیاد هیچوقت به تعداد بالا کتاب ها رو اول تا آخر، با علاقه و انگیزه دست گرفته باشم و خونده باشم. هرچند زیاد خریدم، زیاد خوندم شاید. برای همین اون معادل ۳۲ جلد کتاب، سال هاست یادم مونده. خوشحال کننده بود.

بارها نوشتم، از بسته شدن، تموم شدن، نبودن… از یاهو ۳۶۰ تا گوگل ریدر (گودر) -که چه دنیایی بود- تا پرشین بلاگ تا الآن هم که پاکت…

سخته، غمگین کننده ست…
تموم شدن ها…
تموم کردن ها…
نبودن ها…

بودن هایی که همون نبودنن…

ادامه خواندنتمام شدن

وطن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

خدمت اون دوستان وطن دوستی که وطن وطن میکنن -با کمال بی احترامی- عرض کنم

شاشیدم به اون وطنی که توش باید ساعت ۱۰ شب، خسته و کوفته از سر کار برسی خونه و به شیشه های اتاق بچه ۳ ساله به صورت ضربدری چسب پهن بچسبونی…

پ ن: مهارت جدیدی که زندگی تو خاورمیانه و مرز پرگهر بهم یاد داد: چسبوندن ضربدری چسب پهن به شیشه، بدون اینکه زیرش حباب بیفته

ادامه خواندنوطن