آدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

به نظرم خیلی محترم بودانقدر محترم که وقتی میخواستم به یه جا بابت همکاری معرفی ش کنم، نگران بودم که احترامش رو حفظ نکنن و اذیت بشه چرخید و گذشت…الآن 4 ساله که من به دلیل بدرفتاری ها و بی اخلاقی هاشون زدم بیرون اون مونده اونجاو شنیدم عضو هیئت مدیره شون شدهآدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

ادامه خواندنآدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

تمام شدن

تلویزیون مشکی مون، دو سمتش دوتا بلندگو داشت، مستطیل و بیرون زده رو به جلو، شبیه دوتا گوش فیلم های سریالی یا کارتون های سریالی که دوست شون داشتم، وقتی میخواستن تموم بشن، غمگین میشدم. به کسی نمیگفتم، اما غصه میخوردم میرفتم دم اون بلندگو ها، که گوش تلویزیون بودن، بهشون میگفتم نرن، بمونن... یواشکی، بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه نمیخواستم برن، نمیخواستم تموم بشن... مگه چقدر چیزهای دوست داشتنی توی این دنیا هست؟ مگه هرکسی چقدر چیز ِ دوست داشتنی توی این دنیا داره، که تموم هم بشن؟ که برن، که بمیرن، که تموم بشن، که نباشن... پاکت داره بسته میشه، بعد از 17 سال. سرویس و نرم افزاری که اجازه میداد محتواهای دلخواهت رو روش ذخیره کنی، دسته بندی کنی و بعدن بخونی شون. همون برنامه ای که چند سال پیش توی ایمیل آخر سالش برام نوشت تو امسال معادل 32 جلد کتاب خوندی، از مقاله ها و سایت های ذخیره شده توی pocket. یادم نمیاد هیچوقت به تعداد بالا کتاب ها رو اول تا آخر، با علاقه و انگیزه دست گرفته باشم و خونده باشم. هرچند زیاد خریدم، زیاد خوندم شاید. برای همین اون معادل 32 جلد کتاب، سال هاست یادم مونده. خوشحال کننده بود. بارها نوشتم، از بسته شدن، تموم شدن، نبودن... از یاهو 360 تا گوگل ریدر (گودر) -که چه دنیایی بود- تا پرشین بلاگ تا الآن هم که پاکت... سخته، غمگین کننده ست…تموم شدن ها…تموم کردن ها…نبودن ها… بودن هایی که همون نبودنن…

ادامه خواندنتمام شدن

وطن

خدمت اون دوستان وطن دوستی که وطن وطن میکنن -با کمال بی احترامی- عرض کنم شاشیدم به اون وطنی که توش باید ساعت ۱۰ شب، خسته و کوفته از سر کار برسی خونه و به شیشه های اتاق بچه ۳ ساله به صورت ضربدری چسب پهن بچسبونی... پ ن: مهارت جدیدی که زندگی تو خاورمیانه و مرز پرگهر بهم یاد داد: چسبوندن ضربدری چسب پهن به شیشه، بدون اینکه زیرش حباب بیفته

ادامه خواندنوطن

جبر or شانس

یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدممیخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نهانگار داشتاما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره تو یکی از اون وقت هایی...

ادامه خواندنجبر or شانس

پیدا کردن یکی که هنوز مینویسهاز لینک وبلاگ های آرشیو شده ی 2010، 2011 دوستانتدوستانی که زمانی دوست بودندوستانی که زمانی بودن… اسم وبلاگش گوریل فهیم بوداز 1387 مینوشتهمیشه یک سال بعد از منوردپرسم رو چک میکردموبلاگ های ثبت شده م توی اونجا، آرشیو شده ها، خصوصی ها، پاک شده هالینک های شکسته وبلاگ دوستان آخرین نوشته گوریل فهیم در مورد مرگ بودمرگ مادرشبهش فکر میکنمبه مرگبه پدر و مادراما کاری از دستم بر نمیادخشمه؟ نفرته؟ تنهاییه؟ دیروز یکی پیام داداینجا رو خونده بوداینجا رو میخونهاینجا رو میخونی؟نیستی، اما خوبه که هستی توی همون نبودنت

ادامه خواندن

پروانه

توی روزگاری که روی صدای فریادها با صدای شلیک و نعره سرپوش گذاشته میشهتوی روزگاری که خون ها زیر پوتین ها گم میشنتوی روزگاری که صدای ضجه بین هیاهو و شلوغی به گوش کسی نمیرسه گاهی یه نجوا از ماه ها دورتر باقی می مونهگاهی یه نجوا از کیلومتر ها دورتر شنیده میشهگاهی یه نجوا عجیب به دل میشینه گاهی جای خالی یه نجوا به شدت حس میشه

ادامه خواندنپروانه

09:09 99/09/09

مثلن 88/8/8 رند و خاص و خفن و آخرین تاریخ اینجوری ِ قرن نبود؟ مثلن 1488/8/8 همه مون زنده ایم؟ یا اینکه آدم ها انقدر پوچ نبودن... انقدر در کثافت دست و پا نمیزدیم که دنبال دلخوشی های الکی باشیم تا باهاشون میلیون ها عکس و استوری و پیام مسخره تولید کنیم دلخوشی برای یه لحظه ی رند؟؟ مگه باقی لحظات عمر قرار نبوده خاص باشن؟ مگه بقیه شون دوباره تکرار میشن...؟

ادامه خواندن09:09 99/09/09

in a different world

تو یه زندگی دیگه تو یه شهر کوچیک و دور افتاده ساحلی تو آمریکا به دنیا میومدم عصر به عصر رو به ساحل پشت به پنجره به افق خیره میشدم و قطرات آبی که به صورتم میخورد

ادامه خواندنin a different world