بعد از 1 سال…

این مدت اینجا چند بار ویروسی شد مدت زیادی در دسترس نبود. نمیدونم چرا نه وقت گذاشتم حلش  کنم نه میخوام رهاش کنم شاید یه جور چسبندگی به گذشته... لیست 30-40 تا وبلاگ دوستانم رو نگاه میکنم... که دیگه هیچ کدوم آپدیت نمیشن. که چقدر زندگی ها عوض شده، که چقدر عوض شدیم... پول، دغدغه، کار، ازدواج، جامعه، دوست های جدید، دوستی های شل و ول... و دلی که در گذشته ها و دوستی های گذشته ها گیره... دلگیری از اونها که نیستن، از اونها که هستن و نیستن، از خودم، از خودمون... از چیزهای خوبی که ازشون گذشتیم، نیست و نابود شون کردیم...

ادامه خواندنبعد از 1 سال…

805

امشب یه اتفاقی افتاد به اینجا هم سر زدم، حدود ۵ ماهه هیچی ننوشتم… و جالب بود که آخرین پستم این بود: هرکس که میاد تو زندگی ت، یه تیکه از زندگی ت رو میسازه و وقتی میره یه تیکه از زندگی ت رو با خودش میبره… یه تیکه خالی میشه که هیچ کس و چیزی پر ش نمیکنه فردا دوباره باید برم پادگان…

ادامه خواندن805

مربوط

آدم های موبایل به دستی که هرکدوم توی یه جور شبکه ی ارتباطی هستن و تشنه ارتباط... در حالی که ارتباط هاشون با عزیزترین هاشون قطع شده و دنبال برقرار کردن ش هم نیستن...

ادامه خواندنمربوط

دل

دیروز داشتم به یکی میگفتم دندونی که درد میکنه رو میکَنن، میدازن دور... اما سری که درد میکنه، راهش قطع کردن گردنش نیست...   ساده س...؟ اما توی خیلی از موقعیت های مشابه همین کار رو میکنیم... یا کسایی که میخوان بهمون کمک کنن این رو پیشنهاد میدن

ادامه خواندندل

Lotus

میخواست تو اوج خداحافظی کنه اما نمیدونست که تو اوج نمیشه خداحافظی کرد تو اوج فقط میشه وابسته شد...

ادامه خواندنLotus

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم

آخ که دلم میخواد بخوابم و... دیگه بیدار نشم؟ بیدار بشم و ببینم چند سال گذشته؟   ولی باید تلاش کرد... باید تلاش کرد؟

ادامه خواندنتنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم

پوست کلفت…

زمان و تجربه و زندگی از ما موجودات عجیبی میسازه... بارها شده بود که کابوس رفتن ش رو میدیدم حتا با فکر کردن بهش گریه م گرفته بود حالا یک سال ِ که رفته و... حتا یه خداحافظی درست و حسابی هم نکردیم :) ...‏

ادامه خواندنپوست کلفت…