خوب/بد

یه وقتایی هم واقعن دلم برای خودم تنگ میشد اما خیلی وقته اونقدری از خودم یادم نمیاد که دلم بخواد براش تنگ بشه

ادامه خواندنخوب/بد

771

سرگذشت آدم ها عجیبه...   پ ن: چندتا پست از پیش نویس ها رو پابلیش کنم احتمالن

ادامه خواندن771

مایی که با اینا بزرگ شدیم، اوضاع مون اینه... وای به حال بچه هایی که الآن دارن بزرگ میشن... بچه های کوه آلپ پ ن: پدر مادر بودن بدترین شغل دنیاست...

ادامه خواندن

Good news!

یه روز خوب میاد که اونقدر وقت آزاد و ذهن بی دغذغه و خیال آرام و جیب پر پول داریم، که به همه کارها و چیزهایی که میخوایم برسیم فقط اون روز نه دندون داریم که کافه و رستوران بریم نه پا و زانو برای قدم زدم نه کمر و بنیه برای ...... کوه رفتن! (هان منتظر چی بودین؟!) نه دل و انگیزه و علاقه برای دنبال عکاسی و موسیقی رفتن نه چشم برای مطالعه کردن... ...

ادامه خواندنGood news!

ایرج

این روزها میگذره، یه روز خوب هم نمیاد در هر صورت کون لق یه روز خوب همین که این روزا میگذره جای شکرش باقی ِ

ادامه خواندنایرج

از آیین های خون پاک آریایی

زر زدن نه تنها آیینی مختص مسئولین نبوده، بلکه ایرانیان از زمان های کهن این امر خطیر را جزئی از مهمترین وظایف خود ميدانستند از این روی در شروع هر سال جدید و به عنوان اولین وظیفه ی هر سال، تمام کار و زندگی خود را به مدت دو هفته (چهارده روز!!) تعطیل کرده و آن زمان را با جدیت به ...ـشر گفتن با کسانی که برخی از آنها را تنها یک بار در سال ملاقات میکنند و تقریبن هیچ چیز از آنها ندانسته و حتا آنان را نمیشناسند، میپرداختند...

ادامه خواندناز آیین های خون پاک آریایی

نوشته ی 758 ام

وقتی توی خونه تکونی، لای کتاب ها، توی جعبه ها و کیسه ها، ته ِ کشوها... تیکه های نوشته ها و خاطره ها رو پیدا میکنی... خشک میشی... میشینی و نگاه شون میکنی، خوشحال میشی، غمگین میشی، میخوای اجازه بدی که بگذرن و رد بشن... اما در نهایت میرن یه جای دیگه... تا یه خونه تکونی دیگه...   پُر شدم میخوام خالی بشم... اما... نمیشه...     نزدیک آخرای هر ماجرا، حس سنگین و غمگینی داره حتا پایان یه سریال. امشب داشت میگفت: - ... این رو قبلن گفته بودم! چند بار هم! من فقط... یه آدم پیر کسل کننده ام که داستان‌هاش تمومی نداره + من داستان‌های تکراریت رو دوست دارم امیدوارم که هیچ وقت تموم نشن تو عشق زندگیه منی ولی... من فقط واسَت نگرانم من نمیخوام که تو کسی باشی که توی داستان‌هاش زندگی میکنه... زندگی همیشه میره جلو...

ادامه خواندننوشته ی 758 ام

گذشت آن زمان که آسان گذشت

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها... چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن... تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم...   دارم زندگیم رو خلوت میکنم سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه... دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور یه فضای خالی میخوام... خالی تر از قبل...

ادامه خواندنگذشت آن زمان که آسان گذشت