نشسته بود…

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادشعر

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ||| ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادممِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر ||| سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم ||| طُرّه را تاب مده تا ندهی بر بادمیار بیگانه مشو تا نبری از خویشم ||| غم اغیار مخور تا نکنی ناشادمرخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم ||| قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را ||| یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهرهٔ شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه ||| شور شیرین منما تا نکنی فرهادمرحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس ||| تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی ||| من از آن روز که در بند توام آزادم

ادامه خواندننشسته بود…

دیوار

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادشعر

کلیدی تو دستت، می‌خوای در رو وا کنی، این‌جا که دری نیستتو دریا نمی‌ری، اما دریا هم خشکیدهمی‌خوای بری مینیاس، مینیاسی دیگه نیستژوزه؛ حالا چی؟اگر تونستی بخواب، اگر تونستی خسته شو، اگر تونستی بمیراما تو نمی‌میری، تو سگ‌جونی ژوزهتنها تو تاریکی، مث یه چهارپای وحشی، بی‌ هیچ خدا-پیغمبریحتی بدون یک دیوار، که بتونی به‌ش تکیه بدیبی‌اسب سیاهی، که بتازونیشتو کوچ می‌کنی ژوزه، به کجا ژوزه؟ پ ن: اگر میخواین سرعت به گــا رفتن این مملکت رو بدونین، بهترین کسی که میتونین ازش اطلاعات بگیرین کسیه که توی دهه اخیر هر سال مصاحبه جذب کرده باشه... قشنگ درک کرده وضعیت رو...

ادامه خواندندیوار

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادشعر

در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری می توان از میان این فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

ادامه خواندنمن به اندازه زیبایی تو غمگینم

Playing by the rules

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:شعر

I don’t want to talk

About things we’ve gone through

Though it’s hurting me

Now it’s history

I’ve played all my cards

And that’s what you’ve done too

Nothing more to say

No more ace to play

The winner takes it all

The loser standing small

Beside the victory

That’s her destiny

I was in your arms

Thinking I belonged there

I figured it made sense

Building me a fence

Building me a home

Thinking I’d be strong there

But I was a fool

Playing by the rules

  (بیشتر…)

ادامه خواندنPlaying by the rules

and a tear caresses my face

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:شعروردپرس

Midnight passed and a tear caresses my face A childish melody Walk in my dark corner My mind is numbed in the warm solitude of the doubt Words designed to remain silent Light eyes of sense looking for answers in the air An emotion orphan claim my peace volatile, ephemeral Silent tears thousand verses sing without sound The eternal question sleep with me again Gnawing fear keeps kissing my shadow Alma embedded flowers in the cemetery of sad Midnight passed and another tear caresses my face اصل شعر اسپانیایی بوده تصویر سازی از Victoria Anghel

ادامه خواندنand a tear caresses my face

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:شعروردپرس

The world seems not the same Though I know nothing has changed It's all my state of mind I can't leave it all behind I have to stand up to be stronger I have to try To break free From the thoughts in my mind Use the time that I have I can say goodbye Have to make it right Have to fight 'Cause I know in the end it's worthwhile That the pain that I feel slowly fades away It will be all right I know I should realize Time is precious It is worthwhile Despite how I feel inside Have to trust it'll be alright Have to stand up to be stronger Oh, this night is too long Have no strength to go on No more pain I'm floating away Through the mist I see the face Of an angel, calls my name I remember you're the reason I have to stay

ادامه خواندن

vermilion - by: jesse wright ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود / وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم / چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او / در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین / کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم / وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل / وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من / گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا / طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

ادامه خواندن

رفتیم و عشق را به رقیبان گذاشتیم رفتیم و داغ بر دل هجران گذاشتیم در ما نبود طاقت سوز و گداز عشق این سوز و این گداز به ایشان گذاشتیم   عکس: محمد رضا میرزایی شعر: علی معلم  

ادامه خواندن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:شعروردپرس

باشد تو راست میگویی من از تبار غم و مقیاس های ساده ام و تو از حوادث مطلوب و ناگریز خرد حرف هایت قبول حالا تو راه خود می روی و من ‏                  راه دیگری اما یادمان نرود هرکس زودتر به خورشید رسید دستانش را تا بی نهایت خدا بگشاید و برای دیگری دعا کند شاید دیر فهمیده باشیم شاید اما برای خداحافظی هیچ وقت دیر نبوده، نیست خداحافظ به امید دیدار وعده مان ایستگاه خورشید آنجا که ساکنان همیشه فریاد خدا را می خوانند

ادامه خواندن