یارانه
در مصرف آدم ها صرفه جویی کنین
آدم ها میسوزن
آدم ها تموم میشن
آدم ها جزو سوخت های تجدید ناپذیرن
آدم ها طول میکشه تا دوباره شکل بگیرن
در مصرف آدم ها صرفه جویی کنین
آدم ها میسوزن
آدم ها تموم میشن
آدم ها جزو سوخت های تجدید ناپذیرن
آدم ها طول میکشه تا دوباره شکل بگیرن
ساکت بودن دو جور اتفاق میفته. یا وقتی چیزی نداری که بگی یا وقتی نمیدونی کدوم یکی از اون همه رو بگی
ادعای پر بودن نمیکنم. نمیدونم ننویسم یا بنویسم. اگه مینویسم کدومش رو بنویسم؟ نه که چیزای خاصی باشن. چیزایی هستن که رخ میدن و گاهی همین چیزای کوچیک هم میتونن عجیب باشن. میتونن درگیرت کنن
از این رفیق مزاحم تلفنی بنویسم که رفتارش برام عجیب و جالب شده
از مامان که امروز از صبح یه جور دیگه ست و آخر سر میگه، باز دوباره دلم برات داره شور میزنه
امین که زنگ زده میگه کجایی؟ میگم با بچه های نت اومدم بیرون. میگه بابا تو نت رو گـ.. ییدی! میگم من سه ماهه که با کسی بیرون نیمدم
از اینکه امشب همه چیز تکراری بود. فقط آدماش عوض شده بودن.
و من بزرگتر…
یا از اینکه…
همیشه وقتی از جمع جدا میشم، دنبال یه چیزی میگردم که باید پیداش میکردم. دنبال چیزی که نمیدونم چیه. اما میدونم که باید باشه. مخصوصن اگه آخرین باری باشه که میبینمشون. یا اولین بار
بوی سیگار گرفتم…
باشد
تو راست میگویی
من از تبار غم و مقیاس های ساده ام
و تو از حوادث مطلوب و ناگریز خرد
حرف هایت قبول
حالا تو راه خود می روی و من
راه دیگری
اما یادمان نرود
هرکس زودتر به خورشید رسید
دستانش را تا بی نهایت خدا بگشاید
و برای دیگری دعا کند
شاید دیر فهمیده باشیم
شاید
اما برای خداحافظی
هیچ وقت دیر نبوده، نیست
خداحافظ
به امید دیدار
وعده مان ایستگاه خورشید
آنجا که ساکنان همیشه فریاد
خدا را می خوانند
بعد سؤالی که پیش میاد اینه که
آدما چطور میتونن بارها شریک زندگیشون – حالا تو بگو دوست دختر/دوست پسرشون ، پارتنرشون ، نامزدشون ، دوستشون ، همسرشون … –
رو عوض کنن
و بعد به زندگیشون ادامه بدن،
احساس زنده بودن بکنن،
احساس آدم بودم بکنن
مگه محبت/علاقه/عشق… هم یه چیزیه مثل روده، که هروقت پر شد یه جا یه جوری تخلیش کنی و بازهم از اول. بازهم ادامه ی زندگی
باز هم…
؟؟؟
×
سه سال بود دوست بودیم
سه ساله دوستیم
توی رستوران، جلوی اون همه آدم، داشتم گریه میکردم
نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم
آدما برام مهم نبودن
مهم نبود چه فکری میکنن
تا حالا تقریبن به طور اتفاقی هم دستمون به هم نخورده بود
بهش گفتم فلانی دستمو بگیر
فهمید منظورم از یخ کردن چیه
——————
چند ماه بود دوست بودیم
نزدیک دو ساله دوستیم
اولین بار بود هم مسیر شده بودیم
موقع خداحافظی دستش رو دراز کرد که دست بده
خودمو زدم به ندیدن
——————
سه سال بود دوست بودیم
…
رفته بودم خونشون
چهار هفته بود فشارم بالا بود، مدام گرمم بود، عرق میکردم، تپش قلب داشتم…
یهو یخ کردم
بهش گفتم فلانی، سردمه، بغلم کن
——————
چند ساله دوستیم
از دبیرستان،
همیشه سعی میکرد دستم رو بگیره
بقیه بهمون میخندیدن
عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار عقربه ی ثانیه شمار
برای کسی خاطره نسازین
اگه ممکنه روزی خاطره تون باشه و خودتون نباشین
خاطره ها قاتلن
چمیدونین وسط عروسی ، رقص نور و دود و آهنگ و قر دادن ملت ، زار زدن یعنی چی…
پ ن : عروسی دختر داییم
پ ن : ر ک خاطره ی عروسی پسر عموم. چند ماه پیش…
به داییم میگم ایشاللا عروسی پسرت. میگه ایشاللا عروسی تو. میگم ای بابا. میگه آره از تو گذشته، دیگه پیر شدی
خدا؛ راست میگن. من آدم این زندگی نیستم. از اولم نبودم. هم تو میدونی، هم خودم، هم… از چی میترسی خدا؟
هرکی فک میکنه دارم کـسشر مینویسم مشکلی نیس. اما نیاین بگین داری ناز میکنی که میرینم بهتون. توی مود حال بهم زنی هستم
هی آدما
حالم از کل دنیاتون بهم میخوره
زندگی برای من یکی، همون فاصله های زمانهایی که حالم از دنیا بهم میخوره بوده
– نه اشتباه نکن، الآن چیزیم نشده –
زندگی برای من، همون لحظه های بین فکر کردن به خودکشی ها بوده. دبستان، راهنمایی، دبیرستان…
همون لحظه های بی سر و صدا. یا همون باری که توی مشهد بابا به زور چاقو رو از دستم گرفت. خیلی چیزی ازش یادم نمونده، جز حالت عجیب ترس پدر و مادر از بچه ی خودشون که توی چهره شون بود
همون سالهای حماقتی که انقدر معطل کردم تا این ایمان لعنتی به اینکه خودکشی یه گناه کبیره ست و مورد غضب الهی و عذابش بی پایان، درونم شکل گرفت
زندگی، همون فاصله های لعنتی معطل کردن بوده
نمیدونم دارین به چی فکر میکنین! اما نه دیوونه بودم، نه نا موفق و شکست خورده و … ( که اونموقع ها و تا قبل از همین دانشگاه هم جزو موفق ترین های هم سن و سال هام بودم، هم ازشون عقب نبودم، هم هوشم به گواه تست های آی کیو و نمره ها و غیره جزو رده های بالا بوده)
فقط از همون بچگیا با درک کردن این دنیا، آدم هاش، دروغ هاش، هنجارهاش، ظلم هاش، زشتی هاش… مشکل داشتم
آره میدونم! زیبایی هم داره
عکس: امروز عصر – بهشت زهرا (س)