نوشته شده توسط امین در ۱ دی ۱۳۸۹

باشد

تو راست میگویی

من از تبار غم و مقیاس های ساده ام

و تو از حوادث مطلوب و ناگریز خرد

حرف هایت قبول

حالا تو راه خود می روی و من

‏                  راه دیگری

اما یادمان نرود

هرکس زودتر به خورشید رسید

دستانش را تا بی نهایت خدا بگشاید

و برای دیگری دعا کند

شاید دیر فهمیده باشیم

شاید

اما برای خداحافظی

هیچ وقت دیر نبوده، نیست

خداحافظ

به امید دیدار

وعده مان ایستگاه خورشید

آنجا که ساکنان همیشه فریاد

خدا را می خوانند

۷ دیدگاه دسته‌بندی : شعر, وردپرس

۷ دیدگاه برای “”

  1. امین گفت:

    رضا بافتی – فروردین ۸۱

  2. 2nya گفت:

    امین؟ قالب وبلاگت چرا همچین شده!

    • امین گفت:

      ظاهرن یارانه و هدفمند سازی و هدفمند کردن و اینا برای دوستان تکراری شده
      دوباره دارن توی سوراخ وردپرس انگشت میکنن!

  3. تبعیدیه غم گفت:

    salam webloge shoma ke binazire o ehtiaj be tarif nadare. ama vaghean mamnonam az comenthaton

  4. دیدار مجددی در کار نیست..روی ایستگاه خورشید هم قرار نذار رفیق که تنها می مونی منتظر اونجا

  5. مریم بانو گفت:

    بی شعور!
    از یکی دیگه شعر می ذاری همون پایینش بنویس نه توی کامنت!
    از گودر با کلی دهان باز مونده اومدم اینجا ازت تعریف کنم. الان مثلاً درباره این آقایی که نمی شناسمش چی بگم؟ چه تعریفی بکنم؟
    :دی

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.