یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

دیالوگ بی اعصاب

فروردین ۱۲ام, ۱۳۹۵ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (یک دیدگاه)
فیلم ددپول

زندگی مثل مجموعه‌ای بی‌پایان از بدبختی‌هاست
که تنها
پیام‌های بازرگانی مختصری از خوشبتی داره
—————–
وقتی آخرش زندگی به طرز هیجان انگیزی به‏هم می‌ریزه
یه لحظه می‌بینید تصمیم بد و بزرگی گرفتین
تصمیمی که شما رو به گُه‌خونه می‌رسونه
—————–
می‌بینید؟
لازم نیست حتما یه ابرقهرمان باشید تا به دختره برسین
نیمه‌ی گمشده‌تون از شما یه قهرمان می‌سازه

تاریخ

اسفند ۲۹ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (یک دیدگاه)

جنگ پایان یافته است
ما در آن برهه‌ی شیرین هستیم، که همه موافقند
… که اتفاقات هولناک اخیر را تکرار نکنیم
البته، ما موجوداتی بی‌ثبات و احمق هستیم
که حافظه‌ای ضعیف
و استعدادی عالی برای نابودی خود داریم
ولی خدا را چه دیدی؟
شاید این بار درس عبرت گرفتیم…

حلقه مفقوده

اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

یه ضرب المثل قدیمی باید میبود که میگفت

پدر سوخته تر از ایرانی ها، خودشونن…

بهتر ِ من رو دوست داشته باشی

اسفند ۴ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

آدمی همیشه کسی را که دوست می دارد می آزارد
کافی ست کمی عشق به آن اضافه کنید،
بعد همه چیز رو به راه می شود

عاشقانه-ها---شل-سیلوراستاین---دوست-داشتن

کتاب عاشقانه ها، گزیده ای از شعر های شل سیلوراستاین (عمو شلبی)

زندگی

بهمن ۲۴ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

شانس آدم ها برای پیدا کردن آدم مناسب شون چقدره؟
۱ به ۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰ (هفت میلیارد)؟

۰٫۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱۴ = ۱/۷,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰

:) خدا ما که سر از کار ت در نیاوردیم

ناتانائیل و دوستان

بهمن ۷ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

آدم ها رو زیاد فشار نده
ازشون چیزهای خوبی در نمیاد

دیالوگ: ماندن

دی ۱۸ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

– زندگی مشترک طولانی‌ای داشتی؟
+ نه به اندازه کافی طولانی… ۴۲سال
– وای! چطور بود؟
+ میدونی… وقتی مردم میگن که میخوان با همدیگه پیر بشن؟
– اوممم
+ خب، ما اینطور بودیم
وقتی ۲۰ ساله بودیم، همدیگه رو دیدیم
من ۲۰ سالم بود
اون ۱۹ سال
و چیزی که خارق العاده بود
این بود که اون واقعاً عوض نشد
انجام دادن این کار سخته
طوری زندگی کرد، انگار چیز ساده‌ایه
همیشه… حتی اگه نبود
—————–
فکر کردم میتونم انجامش بدم
فکر کردم میتونم اون مردی باشم
که بهت گفتم…
که میشم
…و بعدش، یه جایی در مسیر زندگی‌مون
فکر کنم تو رو از دست دادم
اما در واقع این من بودم… من گم شده بودم…
این دنیا خیلی گیج کنندست
و من برای لحظه‌ای گند زدم
و حالا دارم میبینمت که آماده‌ای که همه چی رو بخاطر من از دست بدی
اجازه نمیدم این اتفاق بیفته…
دوستت دارم
و اگه اجازه بدی، خیلی بهتر از قبل خواهم بود…

The Intern 2015 movie tazad blog

The Intern رو ببینین :)‏

۸۰۹

آذر ۳۰ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

هرکس یه جور سقوط میکنه
یکی با خوردن سیب
یکی با پول
یکی با هواپیما
یکی با عاشق شدن
مهم اینه که…

 

۱۴تیر نوشته بودمش

مربوط

آذر ۱۵ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

آدم های موبایل به دستی که هرکدوم توی یه جور شبکه ی ارتباطی هستن و تشنه ارتباط…
در حالی که ارتباط هاشون با عزیزترین هاشون قطع شده و دنبال برقرار کردن ش هم نیستن…

لطیف نرم

آذر ۷ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار | مینیمال - (بدون دیدگاه)

زن را نباید فتح
زن را باید حس
کرد

راه

آبان ۲۷ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

کاش میشد تمام نشد و رسید

خودت

آبان ۸ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (۲ دیدگاه)

جاهای خالی را
با خودت پر کن

دیالوگ

مهر ۲۴ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ | علی الحساب - (بدون دیدگاه)

آیا خود او… خود واقعی او، کافی بود؟
این بار جادویی نبود که کمکش کند
شاید این بزرگ‌ترین مخاطره‌ای باشد، که ما به آن دست می‌زنیم
اینکه ما را آن طور که هستیم، ببینند

——-

یکی از کنایه‌های افسرده کننده‌ی زندگی، اینه که

افرادی که به دنبال قدرت هستن ،برای بدست آوردنش کاملاً مناسبن
و برای استفاده کردن از قدرت اصلا شایسته نیستن

پیروزی

مهر ۲۲ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | علی الحساب - (۲ دیدگاه)

بدونی با کی و برای چی جنگیدی

قبلنا بود

مهر ۶ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب - (بدون دیدگاه)

دیگه یه سری چیزا به تخمم نیست

زندگی

شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

اینکه بتونی بگی تلاش ت رو کردی…

To be or not to be

مرداد ۵ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

یه معلم شیمی داشتیم، آقای طهرانی. مرد بزرگی بود… توی مباحث واکنش های شیمیایی میگفت: موادی که بهتر واکنش نشون میدن، زودتر از بین میرن
توی زندگی هم همینه، آدم هایی که نقش شون رو بهتر انجام میدن، توی واکنش های زندگی آدم ترن، زودتر از بین میرن
اینه که باید انتخاب کرد…
نقش بهتری رو ایفا کردن و زودتر از بین رفتن؟ یا طولانی تر باقی موندن؟

Red pill or blue pill

red pill or blue pill

“You take the blue pill, the story ends. You wake up in your bed and believe whatever you want to believe. You take the red pill, you stay in wonderland, and I show you how deep the rabbit hole goes.” The term red pill refers to a human that is aware of the true nature of the Matrix

فیلم ماتریکس رو ببینین…
هرچند تا چندتا مقاله در موردش نخونین و چند بار نبینین ش و چندتا کتاب و نقد رو در موردش ورق نزنین، عمق ش رو متوجه نمیشین
اما ماتریکس رو ببینین

:))

مرداد ۳ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

بعضی ها میکُشن

بعضی ها زخمی میکنن و میرن

بعضی ها اما زخمی میکنن… و تا دوباره طرف داره بلند میشه، ضربه بعدی رو میزنن

 

آدم های زخمی…

آدم ها هرچی زخم هاشون بیشتر  باشه، آدم های قوی تری هستن

آدم های قوی ِ خوب، خیلی مفیدن و آدم های قوی ِ بد، خیلی خطرناک…

من شدن

تیر ۶ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

زندگی پر ِ آدم ِ
اما -حتا اگر هر موجود دوپای انسان نمایی رو انسان بدونیم- باز هم برخی آدم ترن
(آره… خودم هم یاد قضیه این افتادم که همه برابرند و برخی برابر تر)
داشتم میگفتم
خیلی ها میان و میرن
خیلی ها مهم نیست که میان، خیلی ها مهم نیست که میرن
عده ای اما میرن و جاشون میمونه، جاشون میمونه و گاهی درد میگیره
چندتایی هم هستن…
چندتایی هم هستن که حتا شاید متوجه نشی چطوری میان، نفهمی چطوری میرن
اما جاشون زخم میشه…
از اون زخم هایی که با غرور به همه نشون شون میدی و میگی ببین…! این زخم مال خودمه، میدونی جای چیه…؟ میدونی چقدر برام مهمه…؟ میدونی چقدر دوستش دارم؟
…یه سری زخم ها هستن که آدم رو تعریف میکنن، که شخصیت آدم رو میسازن، که اگه نباشن یه چیزی کم داری…
آره، بقیه نیگا میکنن و میگن دیوونه رو ببین ها… با زخم ش خوشه… اما فقط تو میدونی و…
یه سری زخم ها اما هستن که نمیتونی به کسی نشون شون بدی!…
یه سری هستن که کسی نه میبینه شون نه میفهمه شون…
یه سری هستن که انقدر عمیق ن و خاص و عزیز… که همه فقط یه نقطه میبینن روی پوستت… اما نمیدونن که چقدر عمیقه… نمیدونن که یه زخم عوض ت کرده… نمیدونن کارهایی که نمیتونی بکنی، کارهایی که میتونی بکنی… تحت تأثیر همون لکه ظاهرن کوچیک روی پوستت هستن…
داشتم میگفتم… زندگی پر ِ آدم ِ، آدم ها میان و میرن… اما یه عده نفوذ میکنن توی وجودت… یه عده جاشون میمونه…
قدر “آدم” های زندگی مون رو بدونیم… دوستتون دارم که بودین، که هستین، که من رو من کردین…

 

۲۶خرداد۹۴ – فیس بوک م

دل

خرداد ۳۱ام, ۱۳۹۴ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

دیروز داشتم به یکی میگفتم

دندونی که درد میکنه رو میکَنن، میدازن دور…

اما سری که درد میکنه، راهش قطع کردن گردنش نیست…

 

ساده س…؟ اما توی خیلی از موقعیت های مشابه همین کار رو میکنیم…

یا کسایی که میخوان بهمون کمک کنن این رو پیشنهاد میدن