داستان

نوشته شده توسط امین در 17 بهمن 1402

+ یه داستان برام تعریف کن

– چجور‌ داستانی؟

+ یه داستانی که پایانش خوش باشه

– چیزی به اسم پایان خوش نداریم
همه پایان ها غم انگیزن

+ پس یه داستان خوش تعریف کن
ولی وسطش تموم ش کن…

فاصله ی آدم ها

نوشته شده توسط امین در 28 دی 1402

چی میشه که
یه چیزهایی
یه کسایی
از دورترین فاصله ها هم باز بهت نزدیک ن
و یه کسایی از نزدیک ترین فاصله ها ازت دور

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

۸۹۵

نوشته شده توسط امین در 20 دی 1402

کجای زندگی
خودمون رو گم کردیم…؟

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

۸۹۴

نوشته شده توسط امین در 29 آبان 1402

نوشته بود:

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

بری یا بمونی

نوشته شده توسط امین در 27 آبان 1402

داشتم فکر میکردم
مسئله اینه که میخوای وقتی مردی کسی نباشه که زیر تابوتت رو بگیره اما احتمال اینکه سال های آتی رو در کنار زنده بودن، زندگی کنی وجود داشته باشه
یا جایی باشی که برای گرفتن تابوتت هستن اما قبلش معلوم نیست چقدر زندگی کرده باشی

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

نوشته شده توسط امین در 20 آبان 1402

پیدا کردن یکی که هنوز مینویسه
از لینک وبلاگ های آرشیو شده ی ۲۰۱۰، ۲۰۱۱ دوستانت
دوستانی که زمانی دوست بودن
دوستانی که زمانی بودن

اسم وبلاگش گوریل فهیم بود
از ۱۳۸۷ مینوشته
میشه یک سال بعد از من
وردپرسم رو چک میکردم
وبلاگ های ثبت شده م توی اونجا، آرشیو شده ها، خصوصی ها، پاک شده ها
لینک های شکسته وبلاگ دوستان

آخرین نوشته گوریل فهیم در مورد مرگ بود
مرگ مادرش
بهش فکر میکنم
به مرگ
به پدر و مادر
اما کاری از دستم بر نمیاد
خشمه؟ نفرته؟ تنهاییه؟

دیروز یکی پیام داد
اینجا رو خونده بود
اینجا رو میخونه
اینجا رو میخونی؟
نیستی، اما خوبه که هستی توی همون نبودنت

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار

چرا غیب شدین

نوشته شده توسط امین در 13 آبان 1402

همین که اینجا رو از ۲۰۰۶ دارم، به خودم افتخار میکنم

وقتی لینک های شکسته (broken links) رو چک میکنم تا حذف شون کنم، به سایت های بزرگ، هاستینگ های عکس، ویدیوها و محتواها، وبلاگ های دوستانم… بر می خوردم
روزگاری که مینوشتیم، میخوندیم
روزگاری که فقط لایک نبود، انقدر عجله نبود
انقدر دوری نبود
نرفته بودیم، مونده بودیم، میموندیم و امید داشتیم
ما انقدر بزرگ نشده بودیم، موهامون سفید نشده بود، پدر و مادر هامون…
پدر و مادرهامون…

دلم میگیره، قلبم تیر میکشه
نفس بند میاد
حتا توی محل کار گریه م گرفته
کاش بودین
کاش یکی بود

دیروز مشاور میگفت قلابی که به چیزی وصل بشی، نداری… من که میخوام. من که میخواستم
چیزی نبود
چیزی نموند
تو نموندی
نموندین

دنبال یه شعر میگشتم. به این پست بر خوردم، که نوشته بود:

گاهی به نظر میاد تلاش پیچیده‌ی فرد برای نامرئی شدن، دیده نشدن و به چشم نیامدن، ترجمه ی خواهشِ عمیق و زخمناکِ دیده شدنه ؛ “من می‌خواهم گم شوم (تا که پیدایم کنند)”
هرچند این وبلاگ هم ۳ ساله که دیگه ننوشته. راستی دیگه نمیگن وبلاگ، میگن بلاگ. و بیشتر دنبال ولاگ (میترسم لینک بدم، روزی بیام و ببینم دیگه ویکی پدیایی هم وجود نداره) هستن! چون خوندن سخته، نوشتن سخته، همه دنبال دیدنن، دنبال دیده شدنن…

دیده که نشی فراموش میشی، حذف میشی

دیده شدن سخته، دیدن سخته

کاش میشد درک شد

اون شعره این بود

هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟
زان که بر این پردهٔ تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم

تا امروز چند صد تا لینک شکسته رو حذف کردم
دیگه توان ندارم
چیزی برای حذف کردن نمونده
توان شکستن، توان شکسته شدن
برای کی می نویسم؟ نمیدونم… اصلن کسی هست؟ کامنتی هست؟ کسی وقت داره؟ کسی میبینه؟
نمیدونم… اما شاید هنوز امید دارم، به بودن، بودن یکی

فهمیده شدن
خوندن
خونده شدن
داشتن
داشتن…

۲ دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

ندارد

نوشته شده توسط امین در 11 مرداد 1402

نامت را به من بگو
دستت را به من بده

حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, شعر

دَ َ َ َفت…

نوشته شده توسط امین در 10 مرداد 1402

A new day, a new age, a new face, a new lay
A new love, a new drug, a new me, a new you

I forgive
Had enough
Time to live
Time to love

Home isn’t always a place, is it?

نوشته شده توسط امین در 5 تیر 1402

وقتی چیزهای بزرگ از کنترل خارج میشن
روی چیزهایی که درست جلوی رو ت هستن و دوستشون داری، تمرکز کن

طوفان تمام خواهد شد…

من مشغول مردنم بودم

نوشته شده توسط امین در 7 خرداد 1402
بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

رستگاری

نوشته شده توسط امین در 18 فروردین 1402

شاید اگر توی افسردگی ها و پوچی های دوران نوجوانی مون خودکشی کرده بودیم، آدم های خوشبخت تری بودیم…

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

روزگار

نوشته شده توسط امین در 6 فروردین 1402

حداقل امسال یه دلخوشی دارم… :)

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

شاید هم

نوشته شده توسط امین در 6 فروردین 1402

حس سربازی که بعد از مدت ها جنگیدن با حس پیروزی برگشته

اما می‌فهمه چیزی از خونه ش باقی نمونده

به خاطر جنگی که فکر می‌کرد توش پیروز شده

۱/۱/یه سال دیگه

نوشته شده توسط امین در 29 اسفند 1401

حس سربازی

که بعد از مدت ها جنگیدن برگشته خونه ش

اما می‌فهمه همه ی اون چیزایی که برای می‌جنگیده

توی همون جنگ از بین رفتن…

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

بهار

نوشته شده توسط امین در 4 اسفند 1401

چی میشد اگه بهار زودتر میومد
اگه حداقل یه سال، یه بار… بهار زودتر میومد
اگر نمی‌رفت
چی میشد اگر میومد و همیشه میموند
فصل ها چجوری میشدن
زندگی ها
آدم ها
چیا فرق میکرد
اصن کجای دنیا خراب می‌شد

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

The other one, the other self

نوشته شده توسط امین در 23 بهمن 1401

یکی که باهاش یه خود دیگه ت ای
که باهاش خودت رو نمیشناسی

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

ندارد

نوشته شده توسط امین در 1 بهمن 1401

مسئله این نیست که خودت خسته نیستی، یا نمیترسی با حس نمیکنی نمیتونی
ماجرا اینه که وقتی دستش رو دورت حلقه کرده و سفت بهت چسبیده و بغلت کرده
چیزی برای ترسیدن وجود نداره
باید انجام ش بدی
باید تا تهش بری
باید آروم ش کنی
باید بهش بگی نترس… من… هستم…

بدون دیدگاه دسته‌بندی : تضاد

۰۱/۰۱/۰۱

نوشته شده توسط امین در 1 فروردین 1401

رنج ِ بودن

یا

خلسه ی نبودن

maybe you’re his valentine

نوشته شده توسط امین در 21 بهمن 1400

گفت: هرچی تو بگی

شنید: هرچی من بگم که تو نباید قبول کنی

دنیا ساکت شد…