تضاد

To be or not to be

یه معلم شیمی داشتیم، آقای طهرانی. مرد بزرگی بود… توی مباحث واکنش های شیمیایی میگفت: موادی که بهتر واکنش نشون میدن، زودتر از بین میرن توی زندگی هم همینه، آدم هایی که نقش شون رو بهتر انجام میدن، توی واکنش های زندگی آدم ترن، زودتر از بین میرن اینه که باید انتخاب کرد… نقش بهتری رو ایفا کردن و زودتر از بین رفتن؟ یا طولانی تر باقی موندن؟ Red pill

:))

بعضی ها میکُشن بعضی ها زخمی میکنن و میرن بعضی ها اما زخمی میکنن… و تا دوباره طرف داره بلند میشه، ضربه بعدی رو میزنن   آدم های زخمی… آدم ها هرچی زخم هاشون بیشتر  باشه، آدم های قوی تری هستن آدم های قوی ِ خوب، خیلی مفیدن و آدم های قوی ِ بد، خیلی خطرناک…

من شدن

زندگی پر ِ آدم ِ اما -حتا اگر هر موجود دوپای انسان نمایی رو انسان بدونیم- باز هم برخی آدم ترن (آره… خودم هم یاد قضیه این افتادم که همه برابرند و برخی برابر تر) داشتم میگفتم خیلی ها میان و میرن خیلی ها مهم نیست که میان، خیلی ها مهم نیست که میرن عده ای اما میرن و جاشون میمونه، جاشون میمونه و گاهی درد میگیره چندتایی هم هستن…

دل

دیروز داشتم به یکی میگفتم دندونی که درد میکنه رو میکَنن، میدازن دور… اما سری که درد میکنه، راهش قطع کردن گردنش نیست…   ساده س…؟ اما توی خیلی از موقعیت های مشابه همین کار رو میکنیم… یا کسایی که میخوان بهمون کمک کنن این رو پیشنهاد میدن

قشنگ ِ درد دار

بدی ش اینه هروقت برای برد و باخت بازی نکنی و به قواعد بردن و باختن اهمیت ندی، میبازی… -این رو میدونم- اما هنوز هم توی زمینه های مختلف زندگی، دلم میخواد برای لذت بازی کردن بازی کنم، حتا گاهی برای لذت هم بازی شدن با برخی… قشنگه… اما درد داره…

Lotus

میخواست تو اوج خداحافظی کنه اما نمیدونست که تو اوج نمیشه خداحافظی کرد تو اوج فقط میشه وابسته شد…

دیالوگ: قیمت

پادشاهی‌ با ارتش‌ بدست میاد ‏ولی امپراطوری‌ با اتحاد به وجود میاد ————– – می‌دونی وقتی تو رو به عنوان یه خدا می‌دیدن، چقدر طور می‌کشید ‏که تو رو به عنوان پادشاه‌شون ببینن؟ + من هیچی نمی‌خواستم – دقیقاً! گناه تو ‏این بود که هیچ جاه‌طلبی‌ای نداشتی ‏می‌تونم با یه مرد جاه‌طلب کنار بیام، ‏اون رو میشه خرید ‏اما مردی که هیچی ‏نمی‌خواد، هیچ قیمتی نداره…

تو، من

دلم می‏ خواهد کسی باشد که آنقدر دوستش بدارم تا… آنقدر دوستش بدارم تا… آنقدر دوستش بدارم تا… هیچ…”تا”یی ندارد…

خلأ

همیشه دنبال تموم کردن هستیم و وقتی تموم میشه تازه شروع میکنیم به فکر کردن… خالی میشیم، نگران میشیم، غصه مون میگیره خب که چی؟ چرا میخواستم تموم بشه؟ به کجا رسیدم؟ بعدش چی؟ و دنبال یه چیز جدید میگردیم یه چیز جدید پیدا میکنیم و شروع میکنیم به حرص خوردن چرا تموم نمیشه؟

پوست کلفت…

زمان و تجربه و زندگی از ما موجودات عجیبی میسازه… بارها شده بود که کابوس رفتن ش رو میدیدم حتا با فکر کردن بهش گریه م گرفته بود حالا یک سال ِ که رفته و… حتا یه خداحافظی درست و حسابی هم نکردیم :) …‏

گاهی وقت ها خیلی پیچیده فکر میکنم که چقدر با اطرافیانم فرق دارم (درسته همه فکر میکنن که چقدر با همه فرق دارن… ولی من واقعن فرق دارم… اطرافیان هم تصدیق میکنن… تراست می) گاهی هم خیلی ساده فکر میکنم ریدم …حالا باز دو روز دیگه یکی اینجا رو میخونه و حس میکنه که ای وای و چقدر زشت و… همون گند زدم منظورم_ پ ن: فرق داشتن نه خوب