یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

The Lost Thing

آذر ۱۴ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (بدون دیدگاه)

چه دلگیر است این نبرد

۷۷۱

آذر ۱۳ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

سرگذشت آدم ها عجیبه…

 

پ ن: چندتا پست از پیش نویس ها رو پابلیش کنم احتمالن

Hey U

آبان ۷ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در آهنگ | تضاد | دانلود - (بدون دیدگاه)

Do you want to know me? Listen to these

دیالوگ: تلاش

مهر ۲۱ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

چیزی که زندگی رو ارزشمند میکنه اینه که هیچی ابدی نیست
و چیزی که اون رو گرانبها میکنه اینه که تمام شدنیه
حالا بیشتر از همیشه این رو میدونم
و این رو میگم
که زمان، یه فرصته
پس اون رو با زندگی ای شبیه به زندگی دیگران هدر ندین
بذار زندگیت ارزشی داشته باشه
برای چیزی که براتون مهمه، مبارزه کنین. مهم نیست اون چی باشه
چون اگه حتی به اون نرسین
چه راهی بهتر از این برای زندگی هست؟

wrap up

شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

نتیجه گیری یکی از مهم ترین کارهای احمقانه ای است که بشر می کند

زندگی

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (یک دیدگاه)

چرا آدما انقد دیر ارضا میشن؟

تو

شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | مینیمال - (بدون دیدگاه)

دگران روند و آیند

تو چرا؟

مرداد ۱۷ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (بدون دیدگاه)

مایی که با اینا بزرگ شدیم، اوضاع مون اینه… وای به حال بچه هایی که الآن دارن بزرگ میشن…

بچه های کوه آلپ

پ ن: پدر مادر بودن بدترین شغل دنیاست…

طفلکی

تیر ۲۴ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (یک دیدگاه)

پرفکشنیست ها گناه دارن

Good news!

خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (یک دیدگاه)

یه روز خوب میاد که اونقدر وقت آزاد و ذهن بی دغذغه و خیال آرام و جیب پر پول داریم، که به همه کارها و چیزهایی که میخوایم برسیم

فقط اون روز
نه دندون داریم که کافه و رستوران بریم
نه پا و زانو برای قدم زدم
نه کمر و بنیه برای …… کوه رفتن! (هان منتظر چی بودین؟!)
نه دل و انگیزه و علاقه برای دنبال عکاسی و موسیقی رفتن
نه چشم برای مطالعه کردن…

ایرج

خرداد ۲ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (۲ دیدگاه)

این روزها میگذره، یه روز خوب هم نمیاد
در هر صورت کون لق یه روز خوب
همین که این روزا میگذره جای شکرش باقی ِ

دیالوگ: امید

اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

– ما باید بهشون نشون بدیم که اون یکی از ماست…
لازم نیست خودش رو نابود کنیم. فقط وجه ش اگه خراب بشه، اون موقع باقی کار رو میسپاریم دست مردم
+ پیشنهادت چیه؟
– بازار سیاه ها رو تعطیل کنیم
همین چیزی که دارن رو هم ازشون بگیریم
بعدش شلاق ها و اعدام ها رو دو برابر کنیم و تو تلویزیون زنده پخش شون کنیم
ترس بیشتر، بیشتر و بیشتر…
+ جواب نمیده! تا زمانی که امید داشته باشن، ترس کارساز نیست…

دیالوگ: حرکت

اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

آدم‌هایی که قصد دارن دنیا رو جای بدتری برای زندگی بکنن، حاضر نیستن به خودشون یه روز استراحت بدن…
من چطور میتونم به خودم استراحت بدم؟

مرغ یک پا و اعتقاد راسخ

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد - (۳ دیدگاه)

دگران روند و آیند
تو همان خری که هستی…

دیالوگ: بدرود فرمانده

فروردین ۱۱ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

مهم اینه که بتونی قدرت رو کنترل کنی
مسئله فقط به دست آوردن قدرت نیست
مسئله درست استفاده کردن از اون ِ
حتی یه کودتا هم باید روی اصول درستی پایه گذاری بشه
بهتر کردن شرایط زندگی مردم هدف ِ اصلی ِ

———-

وقتی به کوبا برسیم، میجنگیم
و وقتی بجنگیم، حتمن پیروز میشیم

———-

انقلاب رو نمیشه صادر کرد
انقلاب ها به خاطر ایجاد تغییر در شرایط سخت و طاقت فرسا بوجود میان
شرایط سختی که توسط حاکمان دیکتاتور بر علیه مردمشون بوجود اومده

———-

در نظامهای سرمایه داری، اکثر آدمها داخل قفس های نامرئی زندگی میکنن
فرصت های زندگی ِ بیشتر انسان های این جوامع، توسط نیروهایی که اونها هرگز نمیشناسن تعیین میشه

———-

بعضی از مشکلاتمون توسط آمریکایی ها بوجود میان
بعضی دیگه شون تقصیر خودمونه

———-

این خیلی راحت ِ که ادعا کنیم در رژیم سرمایه داری یه شخص این انتخاب رو داره که این تمایل انسانی اش را نشون بده
یه بچه، ۱ اسباب بازی داره و ۲ تای دیگه میخواد
وقتی ۲ تا اسباب بازی رو به دست میاره، ۴ تا میخواد
اما اگه کل آدمهای جامعه اینطوری رفتار کنن
یا وقتی که این “داشتن ها” امتیاز انحصاری یه عده سرمایه دار بشه
ضعیف ترها تحت فشار قرار میگیرن
اونوقت، زمانی میرسه که یکی باید بلند بشه و کاری بکنه

———-

این کاری ِ که همه ی رهبران میکنن
اونها مردم رو متقاعد به قبول تفکر خودشون میکنن

———-

پس تو یکی از اون هایی هستی که فکر میکنن ما میتونیم یه انقلاب رو بدون اینکه آمریکایی ها بفهمن انجام بدیم؟
نه مرد! یه انقلاب واقعی نمیتونه پنهان باشه

 

همه از زبان چه گوارا به نقل از فیلم: چه – قسمت اول

اینجا رو هم ببینین +

از آیین های خون پاک آریایی

فروردین ۱ام, ۱۳۹۳ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار - (یک دیدگاه)

زر زدن نه تنها آیینی مختص مسئولین نبوده،
بلکه ایرانیان از زمان های کهن این امر خطیر را جزئی از مهمترین وظایف خود میدانستند
از این روی در شروع هر سال جدید و به عنوان اولین وظیفه ی هر سال، تمام کار و زندگی خود را به مدت دو هفته (چهارده روز!!) تعطیل کرده و آن زمان را با جدیت به …ـشر گفتن با کسانی که برخی از آنها را تنها یک بار در سال ملاقات میکنند و تقریبن هیچ چیز از آنها ندانسته و حتا آنان را نمیشناسند، میپرداختند…

نوشته ی ۷۵۸ ام

اسفند ۲۳ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ | روزنگار - (۲ دیدگاه)

وقتی توی خونه تکونی، لای کتاب ها، توی جعبه ها و کیسه ها، ته ِ کشوها… تیکه های نوشته ها و خاطره ها رو پیدا میکنی… خشک میشی… میشینی و نگاه شون میکنی، خوشحال میشی، غمگین میشی، میخوای اجازه بدی که بگذرن و رد بشن…

اما در نهایت میرن یه جای دیگه… تا یه خونه تکونی دیگه…

 

پُر شدم

میخوام خالی بشم…

اما… نمیشه…

 

 

نزدیک آخرای هر ماجرا، حس سنگین و غمگینی داره

حتا پایان یه سریال. امشب داشت میگفت:

– … این رو قبلن گفته بودم! چند بار هم!

من فقط…

یه آدم پیر کسل کننده ام که داستان‌هاش تمومی نداره

+ من داستان‌های تکراریت رو دوست دارم

امیدوارم که هیچ وقت تموم نشن

تو عشق زندگیه منی

ولی…

من فقط واسَت نگرانم

من نمیخوام که تو کسی باشی که توی داستان‌هاش زندگی میکنه…

زندگی همیشه میره جلو…

دیالوگ: دیوونگی

بهمن ۲۳ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (یک دیدگاه)

– تو دیوونه ای

+ من دیوونه م؟

– آره، چند وقته که تو دیگه با رابین رابطه نداری؟

+ هشت سال

– و هنوز داری خودت رو میکشی که یه چیز بدلی کوچولو واسش بگیری! این دیوونه‌گی ِ . از دیوونه‌گی هم بیشتره! کلمه ای واسه توضیح دادنش پیدا نمیکنم

+ در واقع یه کلمه واسش هست
اون کلمه هم “عشق” ِ
من عاشق اونم. باشه؟
اگه دنبال معنیش میگردی، این میشه که به یه نفر اهمیت بدی. در ورای همه ی عقلانیت ها و همه ی خواسته هات
فرقی هم نمی کنه که چقدر تو رو خرابت میکنه
این عشقه
و وقتی که تو عاشق یه نفری، فقط نباید هیچ وقت دست بکشی
حتی وقتی که مردم ازت رو برگردونن
یا بهت بگن دیوونه
حتی بدتر… حتی بدتر…
نمیتونی تسلیم بشی
چون اگه من بتونم تسلیم بشم
اگه من بتونم… فقط… میدونی… به تمام توصیه های دنیا گوش کنم و برم و یه نفر دیگه رو پیدا کنم
به این نمیگن عشق
این…
این یه چیز فانی ِ
این ارزش جنگیدن رو نداره
ولی…
عشق اینطوری نیست

دیالوگ: باور

دی ۱۵ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

+ درباره‌ی پیت به مردم چی میگیم؟

– بهش میگیم وقتی رفتیم دنبال آذوقه، مُرد

و جون ما رو نجات داد

+ به نظرت واقعاً باور میکنن؟

– مردم چیزی که میخوان رو باور میکنن
همه یه قهرمان رو دوست دارن

دیالوگ: امید

آذر ۷ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | دیالوگ - (بدون دیدگاه)

امید تنها چیزی ِ که از ترس قوی تر ِ

یه ذره امید اثربخشه، یه عالمه امید خطرناک

یه جرقه مشکلی نداره، تا زمانی که محدود باشه…

——–

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم… این هم از ۱ ماه پیش توی پیش‌نویس‌ها بود…‏