جبر or شانس
یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدممیخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نهانگار داشتاما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره تو یکی از اون وقت هایی...
یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدممیخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نهانگار داشتاما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره تو یکی از اون وقت هایی...
+ یه داستان برام تعریف کن - چجور داستانی؟ + یه داستانی که پایانش خوش باشه - چیزی به اسم پایان خوش نداریمهمه پایان ها غم انگیزن + پس یه داستان خوش تعریف کنولی وسطش تموم ش کن...
چی میشه کهیه چیزهایییه کساییاز دورترین فاصله ها هم باز بهت نزدیک نو یه کسایی از نزدیک ترین فاصله ها ازت دور
کجای زندگیخودمون رو گم کردیم…؟
نوشته بود:
داشتم فکر میکردممسئله اینه که میخوای وقتی مردی کسی نباشه که زیر تابوتت رو بگیره اما احتمال اینکه سال های آتی رو در کنار زنده بودن، زندگی کنی وجود داشته باشهیا جایی باشی که برای گرفتن تابوتت هستن اما قبلش معلوم نیست چقدر زندگی کرده باشی
پیدا کردن یکی که هنوز مینویسهاز لینک وبلاگ های آرشیو شده ی 2010، 2011 دوستانتدوستانی که زمانی دوست بودندوستانی که زمانی بودن… اسم وبلاگش گوریل فهیم بوداز 1387 مینوشتهمیشه یک سال بعد از منوردپرسم رو چک میکردموبلاگ های ثبت شده م توی اونجا، آرشیو شده ها، خصوصی ها، پاک شده هالینک های شکسته وبلاگ دوستان آخرین نوشته گوریل فهیم در مورد مرگ بودمرگ مادرشبهش فکر میکنمبه مرگبه پدر و مادراما کاری از دستم بر نمیادخشمه؟ نفرته؟ تنهاییه؟ دیروز یکی پیام داداینجا رو خونده بوداینجا رو میخونهاینجا رو میخونی؟نیستی، اما خوبه که هستی توی همون نبودنت
همین که اینجا رو از 2006 دارم، به خودم افتخار میکنم وقتی لینک های شکسته (broken links) رو چک میکنم تا حذف شون کنم، به سایت های بزرگ، هاستینگ های عکس، ویدیوها و محتواها، وبلاگ های دوستانم… بر می خوردمروزگاری که مینوشتیم، میخوندیمروزگاری که فقط لایک نبود، انقدر عجله نبودانقدر دوری نبودنرفته بودیم، مونده بودیم، میموندیم و امید داشتیمما انقدر بزرگ نشده بودیم، موهامون سفید نشده بود، پدر و مادر هامون…پدر و مادرهامون… دلم میگیره، قلبم تیر میکشهنفس بند میادحتا توی محل کار گریه م گرفتهکاش بودینکاش یکی بود دیروز مشاور میگفت قلابی که به چیزی وصل بشی، نداری… من که میخوام. من که میخواستمچیزی نبودچیزی نموندتو نموندینموندین دنبال یه شعر میگشتم. به این پست بر خوردم، که نوشته بود: گاهی به نظر میاد تلاش پیچیدهی فرد برای نامرئی شدن، دیده نشدن و به چشم نیامدن، ترجمه ی خواهشِ عمیق و زخمناکِ دیده شدنه ؛ "من میخواهم گم شوم (تا که پیدایم کنند)"هرچند این وبلاگ هم 3 ساله که دیگه ننوشته. راستی دیگه نمیگن وبلاگ، میگن بلاگ. و بیشتر دنبال ولاگ (میترسم لینک بدم، روزی بیام و ببینم دیگه ویکی پدیایی هم وجود نداره) هستن! چون خوندن سخته، نوشتن سخته، همه دنبال دیدنن، دنبال دیده شدنن… دیده که نشی فراموش میشی، حذف میشی دیده شدن سخته، دیدن سخته کاش میشد درک شد اون شعره این بود هیچ میدانی چرا چون موجدر گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟زان که بر این پردهٔ تاریکاین خاموشی نزدیکآنچه میخواهم نمیبینمو آنچه میبینم نمیخواهم تا امروز چند صد تا لینک شکسته رو حذف کردمدیگه توان ندارمچیزی برای حذف کردن نموندهتوان شکستن، توان شکسته شدنبرای کی می نویسم؟ نمیدونم… اصلن کسی هست؟ کامنتی هست؟ کسی وقت داره؟ کسی میبینه؟نمیدونم… اما شاید هنوز امید دارم، به بودن، بودن یکی فهمیده شدنخوندنخونده شدنداشتنداشتن…
نامت را به من بگودستت را به من بده حرفت را به من بگوقلبت را به من بده
A new day, a new age, a new face, a new layA new love, a new drug, a new me, a new you I forgiveHad enoughTime to liveTime to love
وقتی چیزهای بزرگ از کنترل خارج میشنروی چیزهایی که درست جلوی رو ت هستن و دوستشون داری، تمرکز کن طوفان تمام خواهد شد...