یکی شدن
گاهی برای اینکه حال دیگری بهتر باشه
تو باید خودت رو درمان کنی
و این میتونه یه داستان عاشقانه باشه

گاهی برای اینکه حال دیگری بهتر باشه
تو باید خودت رو درمان کنی
و این میتونه یه داستان عاشقانه باشه

آدم ها
تو کل زندگی
دنبال عشق ن
و وقتی بهش میرسن
در مقابل این عظیم ناشناس غیر قابل پیش بینی
فرار میکنن
اونی که بمونه…
خدایا تو که تنها بودی
این شوخی ها رو از کی یاد گرفتی؟
چرا هر وقت که دیگه دنبالش نیستیم، بهش میرسیم
چرا همیشه حس دیر رسیدن بهمون میدی؟ دوست داری دست بندازیا…
هیچی جذاب تر از اونی نیست، که -درست یا غلط- میدونه از زندگی چی میخواد…
ناشناخته های جذاب
یا
امن تکراری؟
یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدم
میخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نه
انگار داشت
اما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره
تو
یکی از اون وقت هایی…
+ یه داستان برام تعریف کن
– چجور داستانی؟
+ یه داستانی که پایانش خوش باشه
– چیزی به اسم پایان خوش نداریم
همه پایان ها غم انگیزن
+ پس یه داستان خوش تعریف کن
ولی وسطش تموم ش کن…
چی میشه که
یه چیزهایی
یه کسایی
از دورترین فاصله ها هم باز بهت نزدیک ن
و یه کسایی از نزدیک ترین فاصله ها ازت دور
کجای زندگی
خودمون رو گم کردیم…؟
نوشته بود:

داشتم فکر میکردم
مسئله اینه که میخوای وقتی مردی کسی نباشه که زیر تابوتت رو بگیره اما احتمال اینکه سال های آتی رو در کنار زنده بودن، زندگی کنی وجود داشته باشه
یا جایی باشی که برای گرفتن تابوتت هستن اما قبلش معلوم نیست چقدر زندگی کرده باشی