وقت است که باز آیی
و کارمون به جایی رسیده که با خوندن زیارت عاشورا هم در حال دروغ گفتنیم:
انی سلم ٌ لمن سالمکم و حرب ٌ لمن حاربکم
———–
حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران
و کارمون به جایی رسیده که با خوندن زیارت عاشورا هم در حال دروغ گفتنیم:
انی سلم ٌ لمن سالمکم و حرب ٌ لمن حاربکم
———–
حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران
خوبیش اینه که میگذره و التیام می بخشه
بدیش اینه که میگذره و نمیشه جلوش رو گرفت
میگذره و فراموشی میاره
میگذره و فاصله میندازه
میگذره و دوری میاره
Secret Garden – Sanctuary
————
از اون آهنگ هایی ِ که پیشنهاد میکنم همه دانلود کنن.
اونوقت ها وقتی معلم زبان میخواست تفاوت love و like رو بگه، میگفت لاو ۱۰۰% ِ و لایک و ۶۰%
اما هیچوقت کسی نتونست واقعن تفاوت عشق و محبت رو توضیح بده
یادمه توی کامنت های یکی از پست های مریم ، وقتی گفتم ازدواج نیاز به عشق نداره، فقط نیاز به علاقه داره و یه سری اشتراکات، تقریبن همه با من مخالفت کردن. اما
واقعن مرز بین علاقه (دوست داشتن) و عشق کجاست؟
چطور و کجاست که این دوتا از هم جدا میشن؟
چیه که یکی از این دوتا رو خاص و ویژه میکنه؟
وجه تمایزشون چیه؟
کدوم واقعی تر و پایدار تر و سازنده تره؟ …
———-
مرده ی این عکسیم که اینجا گذاشتم!!
و بدینسان
این وبلاگ،
دو ساله شد
.
صاحابش هم با اختلاف ۱۹ سال
۲۱ سالش تموم شد!
اما این “گنده” تر شدن
نه باعث شد سنم یک سال به پدر و مادر و بقیه بزرگ تر هایی که دوستشون دارم نزدیک بشه
نه حداقل یک سال به دوستان دم ِ بختمون نزدیک بشیم، بلکه …! :D
در نتیجه هیچ اتفاق بیرونی ای در این ماجرا رخ نداده…
————-
جالبه که ۸۰ % وبلاگ نویس ها به مناسبت تولدشون پست میذارن
و ۹۵% اون ۸۰% هم میگن که هیچ اتفاق مهمی رخ نداده!
به نظرم آدمیزاد طی این چندین هزار سال تکاملش
هیچوقت نتونسته تکلیف خودش رو با متولد شدنش روشن کنه!
————-
ـ امروز یکی برام آرزو کرد که:
امیدوارم تا به درد خودت میخوری، زنده باشی
آرزوی جالبی بود
ـ تو این ۲سال هم مثل همه ی ۲سال های دیگه، کلی اتفاق خوب یا بد افتاد؛ کلی کار مفید یا مزخرف کردم، اما خاص ترین چیز این ۲سال، پیدا کردن یه عده دوست بود
دوستایی از یه جنس دیگه، یه نوع دیگه، یه فرهنگ دیگه، یه شهر دیگه
دوستایی که موندگار ترین هاشون رو، همین دور و بر ها هم میشه دید
ـ ممنونم
Apocalyptica – Epilogue (Relief) c
ـ یکی از بچه های مدرسه: آقا شما شنبه باهامون میاین کوه؟
ـ من: من شنبه تا ۸ دانشگاهم
ـ اون: یعنی ما از اینجا هم که خلاص شیم، بعد باید تا ۸ دانشگاه باشیم؟ امید نداشته باشیم؟
ـ من: زندگی هیچوقت بهتر نمیشه…
نه!
هیچوقت آسون تر نمیشه…
ـ اون: خدافظ
آدما همیشه با سرعت ثابت بزرگ نمیشن
گاهی انقدر سریع بزرگ میشن که دیگه نمیشه شناختشون
و گاهی انقدر سرعت بزرگ شدنشون نسبت به زمان کم میشه، که دیگه نمیشه تحملشون کرد
.
.
.

بوسیله ی بازی ِ مسخره ی دو نفر دیگه رقم خورد
اما جای درد دارش اونجاست که فکر و عقل و منطق و علم و تجربه و دین و فلسفه و عرفان میگن که نه تنها بازی نیست و مسخره نیست
بلکه دقیق ترین مجموعه ی منظم ِ که بوسیله ی دقیق ترین ِ سازنده ها ساخته شده
اما یه چیزی توی وجودت هست که میگه هم بازی ِ ، هم مسخرست!
کماکان
So give me reason to prove me wrong, to wash this memory clean
—————–
فک کن ساعت ۶ گذشته و هوا تاریک روشنه. از صبح سه راند کلاس ِ سه واحدی ِ اختصاصی داشتی و داری برای راند بعدی آماده میشی
تو حیاط دانشکده، بغل باغچه رو سنگ دراز کشیدی و داری با تلفن حرف میزنی
یهو یه آقاهه (ناظم ِ دانشگاه؟ ) میاد میگه: بلند شو! {تا حالا کسی رو از نمای زیر (!) دیدین؟} – میگی: چرا؟ – میگه: دانشگاه ِ ! – میگی: دانشگاهه دیگه! همه خودی هستن! – میگه: دخترا از اینجا رد میشن!!
—————–
راستی! دلم برات تنگ میشه…
گاهی وقت ها
تنها آرزوی آدم اینه که
پیاده رویی که داره توش قدم میزنه
تا بی نهایت ادامه داشته باشه
اینکه هیچ آشنایی رو نبینه،
که مبادا مجبور بشه سرعت قدم هاش رو کم کنه
راه بره و راه بره و راه بره
نه برای اینکه به جایی برسه
فقط برای اینکه بره
برای اینکه نرسه…
—————-
پی نوشت: راستش دووم نیوردم! نتونستم، برای همین دوباره کامنت ها رو باز کردم. ای بابا…
شما ببخشید!
Era – Reborn
امروز صبح یه دختره سوار تاکسی شد، بوی پاستیل میداد
هوس کردم خب!