یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

۵۹۸

اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۰ | نوشته‌شده به دست امین در مینیمال | وردپرس

نوشدارو گرون بود

رستم و تهمینه تصمیم گرفتن که تهمینه چند شب خود فروشی کنه

تا بتونن سهراب رو نجات بدن

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۲ پاسخ

  • باران نوامبر says:

    من دوس دارم اسطوره ها و داستانا همونجوری که هستن دست نخورده باقی بمونن،چون تنها قسمت قشنگ این دنیا داستان ها و اسطوره هاش هستن،اینجوری که تو وبلاگا و گودر مسخرشون میکنن دوس ندارم یه جوری غصه دار میشه آدم
    اون چیزایی که تو وبلاگم مینویسم و گیج کننده به نظر میاد به جز یکی دوتاشون همه داستانن و چیزایی که تو ذهنم میگذره و دوست داشتم تو دنیای واقعی اتفاق بیفتن برام

    • امین says:

      نه من چیزی رو مسخره نکردم. یعنی فک نکنم هیچوت چیزی رو مسخره کرده باشم توی وبلاگم
      توی اون یکی بلاگم هم به بعضی چیزا فحش میدم! اما مسخره نمیکنم!
      اینا صرفن چیزاییه که ۲-۳ شب پیش که درگیر بودم به ذهنم رسیدن
      اکثرشونم همون شب نوشتم
      یه جورایی نگاه سیاه به این اسطوره هاست. اینکه اگه امروز بودن، اوضاعشون چطور بود

      هوم.. ممنون



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.