دیالوگ – احساس

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاددیالوگ

- اصلاً هیچ فكر و احساسی داری؟ نظرت درباره ی گناه چیه؟ + بذار یه چیزی رو ازت بپرسم. به خاطر چی زندگی میكنی؟ - زندگی میكنم... واسه این زندگی میكنم كه... به خاطر حفظ و دوام این جامعه ی بزرگ... برای خدمت... + این یه چرخه ست! تو داری برای ادامه ی زندگیت، زندگی میكنی! هدفت چیه؟ - هدف تو از زندگی چیه؟ + حس كردن چیزی كه تو تا حالا انجامش ندادی... نمیتونی بفهمی چیه اما مثل نفس كشیدن ضروریه و بدون اون... بدون عشق، بدون خشم، بدون غصه... نفس كشیدن چیزی جز تیك تاك ساعت نیست ---- اولین چیزی كه در مورد احساس باید بدونی اینه كه اون ارزش تضاد و تناقض داشتن رو داره ولی بدون مانع، بدون كنترل، احساس یه آشفتگیه ---- دیدنش برای آخرین بار، فقط شرایط رو برای كاری كه میخوای انجام بدی سخت تر میكنه

ادامه خواندندیالوگ – احساس

دیالوگThe Avengers ‏+ ‏91/6/4

تا زمانی که دنیا به پایان نرسیده باید طوری رفتار کنیم که انگار زندگی ادامه داره... ---- - من با خبرهای خوشی اومدم... از آزاد كردن دنیا! + آزاد كردن از چی؟ - از آزادی آزادی بزرگترین نیرنگ زندگی ِ ---- هالک: شما اومدی که منو بکشی خانم رومانوف؟ چون این کار روی همه جواب نمیده! ---- - استارک! باید با هم حرف بزنیم + لطفاً پیغام بگذارید - موضوع فوریه + پس فوراً پیغام بگذارید! ---- زانو بزنین! اینطوری راحت‌تر نیست؟ این حالت طبیعی شما نیست؟ این حقیقت ناگفته‌ی بشریت ِ... که شما مشتاق تحت امر بودنین تله‌ی خوش رنگ و لعاب آزادی لذت زندگی رو در تقلا کردن برای رسیدن به قدرت و هویت از شما میگیره شماها طوری ساخته شدین که یکی باید به شما حکمرانی کنه آخرش شماها همیشه زانو خواهید زد... ---- - استارک! برای حمله کردن نیاز به نقشه داریم + من یه نقشه دارم! حمله کردن! ---- - استارک؛ میدونی که این یه سفر یک طرفه ست [و برگشتی نداره]...؟ + پس بقیه ی حرفت رو نگه دار واسه وقت برگشتن!   پ ن: یه چیزایی هستن که هم میخوای پاکشون کنی، هم میخوای نگهشون داری یه چیزایی هستن که هم خیلی بد هستن و هم خوب

ادامه خواندندیالوگThe Avengers ‏+ ‏91/6/4

دیالوگ – بهانه های زندگی

(گروهبان بعد از برگشتن از جنگ، به پسر چند ماهه ش): دوست داری با اون بازی کنی نه؟ دوست داری با همه ی این عروسک ها بازی کنی نه؟ تو بابا و مامانت رو دوست داری، شلوار گل گلیت رو تو همه چیز رو دوست داری. مگه نه؟ آره میدونی چیه پسر؟ وقتی بزرگتر شدی، خیلی از چیز هایی که دوست داشتی، اونجور که بودن به نظر نمیرسن مثل این جعبه اسباب بازی؛‏ شاید به این نتیجه برسی که این فقط یه جعبه است که توش یه عروسکه و بعد اون معدود چیزهایی که دوست داشتی رو هم فراموش میکنی و وقتی به سن من برسی، چند تا چیز بیشتر برات باقی نمی مونه برای من، یکی بیشتر باقی نمونده...‏

ادامه خواندندیالوگ – بهانه های زندگی

652 – دیالوگ فیلم

میدونی من در مورد حس نارضایتی چیکار میکنم؟ با پول تعویضش میکنم البته اینجوری نمیشه خوشحالی رو خرید فقط میشه نارضایتی رو دور کرد ------------- + نمیخوای قرص بخوری؟ اونا سردردت رو خوب میکنن - نمیشه بدبختی رو با قرص تعویض کرد ------------- - چرا از اینجا نمیری؟ + اگه کسی رو دوست داری نباید این کار رو باهاش بکنی... حتی اگه ازش متنفر باشی میفهمی؟ من از اون متنفر نیستم من از حالتی که پیدا کرده متنفرم از مریضی ای که داره متنفرم

ادامه خواندن652 – دیالوگ فیلم

دیالوگ – موقعیت

موقعیتت رو قبول کن تو تمام عمرت رو یه قربانی هستی پس اون رو با آغوش باز بپذیر و ازش استفاده کن --------- - چه طور با این مسئله کنار میای؟! + کاری که من میکنم اینه که سعی میکنم خیلی در مورد خودم فکر نکنم کسایی رو دارم که دوستشون دارم ، و به اونا توجه میکنم بقیه مشکلات خودشون حل میشن... --------- + حتی به دوستای (friends) خودت هم رحم نمیکنی؟! - دوستای من؟ تو توی چه دنیایی زندگی میکنی ؟! من به دوست احتیاجی ندارم من طرفدار (fan)  لازم دارم،  میفهمی؟؟  ‏ پ ن: ترسناک ترین لحظه های فیلم جیغ زدن دخترای جیغ جیغوش بود! :)) هربار نیم متر از جام می پریدم :د

ادامه خواندندیالوگ – موقعیت

دیالوگ

+ خانم ها و آقایون ؛ بهتون اطمینان میدم مهم نیست بقیه چه قولهایی میدن وقتی سربزنگاه میرسه هیچکدومشون اونجا نیستن ... --------- - تو جز نشستن هیچ کاری نکردی تو تنبل و احمقی فکر می کنی خدا به خاطر حماقتت بهت رحم می کنه؟ خدا آدمای احمق رو نجات نمیده --------- + تو حسودی؟ حسادت می کنی؟ من یه حس رقابت دارم نمیخوام هیچکس دیگه موفق بشه از بیشتر افراد متنفرم یه وقتایی میشه که به آدم ها نگاه می کنم و چیزی که ارزش دوست داشتن داشته باشه پیدا نمی کنم میخوام به قدر کافی پول درآرم ، که بتونم از همه کناره بگیرم من چیزای خیلی بدی در مردم می بینم . سالها این نفرت رو ساختم ذره به ذره

ادامه خواندندیالوگ