آدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

به نظرم خیلی محترم بودانقدر محترم که وقتی میخواستم به یه جا بابت همکاری معرفی ش کنم، نگران بودم که احترامش رو حفظ نکنن و اذیت بشه چرخید و گذشت…الآن 4 ساله که من به دلیل بدرفتاری ها و بی اخلاقی هاشون زدم بیرون اون مونده اونجاو شنیدم عضو هیئت مدیره شون شدهآدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

ادامه خواندنآدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

چرا غیب شدین

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

همین که اینجا رو از 2006 دارم، به خودم افتخار میکنم وقتی لینک های شکسته (broken links) رو چک میکنم تا حذف شون کنم، به سایت های بزرگ، هاستینگ های عکس، ویدیوها و محتواها، وبلاگ های دوستانم… بر می خوردمروزگاری که مینوشتیم، میخوندیمروزگاری که فقط لایک نبود، انقدر عجله نبودانقدر دوری نبودنرفته بودیم، مونده بودیم، میموندیم و امید داشتیمما انقدر بزرگ نشده بودیم، موهامون سفید نشده بود، پدر و مادر هامون…پدر و مادرهامون… دلم میگیره، قلبم تیر میکشهنفس بند میادحتا توی محل کار گریه م گرفتهکاش بودینکاش یکی بود دیروز مشاور میگفت قلابی که به چیزی وصل بشی، نداری… من که میخوام. من که میخواستمچیزی نبودچیزی نموندتو نموندینموندین دنبال یه شعر میگشتم. به این پست بر خوردم، که نوشته بود: گاهی به نظر میاد تلاش پیچیده‌ی فرد برای نامرئی شدن، دیده نشدن و به چشم نیامدن، ترجمه ی خواهشِ عمیق و زخمناکِ دیده شدنه ؛ "من می‌خواهم گم شوم (تا که پیدایم کنند)"هرچند این وبلاگ هم 3 ساله که دیگه ننوشته. راستی دیگه نمیگن وبلاگ، میگن بلاگ. و بیشتر دنبال ولاگ (میترسم لینک بدم، روزی بیام و ببینم دیگه ویکی پدیایی هم وجود نداره) هستن! چون خوندن سخته، نوشتن سخته، همه دنبال دیدنن، دنبال دیده شدنن… دیده که نشی فراموش میشی، حذف میشی دیده شدن سخته، دیدن سخته کاش میشد درک شد اون شعره این بود هیچ میدانی چرا چون موجدر گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟زان که بر این پردهٔ تاریکاین خاموشی نزدیکآنچه می‌خواهم نمی‌بینمو آنچه می‌بینم نمی‌خواهم تا امروز چند صد تا لینک شکسته رو حذف کردمدیگه توان ندارمچیزی برای حذف کردن نموندهتوان شکستن، توان شکسته شدنبرای کی می نویسم؟ نمیدونم… اصلن کسی هست؟ کامنتی هست؟ کسی وقت داره؟ کسی میبینه؟نمیدونم… اما شاید هنوز امید دارم، به بودن، بودن یکی فهمیده شدنخوندنخونده شدنداشتنداشتن…

ادامه خواندنچرا غیب شدین

دیالوگ: ماندن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاددیالوگ

- زندگی مشترک طولانی‌ای داشتی؟ + نه به اندازه کافی طولانی... 42سال - وای! چطور بود؟ + میدونی... وقتی مردم میگن که میخوان با همدیگه پیر بشن؟ - اوممم + خب، ما اینطور بودیم وقتی 20 ساله بودیم، همدیگه رو دیدیم من 20 سالم بود اون 19 سال و چیزی که خارق العاده بود این بود که اون واقعاً عوض نشد انجام دادن این کار سخته طوری زندگی کرد، انگار چیز ساده‌ایه همیشه... حتی اگه نبود ----------------- فکر کردم میتونم انجامش بدم فکر کردم میتونم اون مردی باشم که بهت گفتم... که میشم ...و بعدش، یه جایی در مسیر زندگی‌مون فکر کنم تو رو از دست دادم اما در واقع این من بودم... من گم شده بودم... این دنیا خیلی گیج کنندست و من برای لحظه‌ای گند زدم و حالا دارم میبینمت که آماده‌ای که همه چی رو بخاطر من از دست بدی اجازه نمیدم این اتفاق بیفته... دوستت دارم و اگه اجازه بدی، خیلی بهتر از قبل خواهم بود...

ادامه خواندندیالوگ: ماندن

809

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

هرکس یه جور سقوط میکنه یکی با خوردن سیب یکی با پول یکی با هواپیما یکی با عاشق شدن مهم اینه که...   14تیر نوشته بودمش

ادامه خواندن809

مربوط

آدم های موبایل به دستی که هرکدوم توی یه جور شبکه ی ارتباطی هستن و تشنه ارتباط... در حالی که ارتباط هاشون با عزیزترین هاشون قطع شده و دنبال برقرار کردن ش هم نیستن...

ادامه خواندنمربوط

To be or not to be

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

یه معلم شیمی داشتیم، آقای طهرانی. مرد بزرگی بود... توی مباحث واکنش های شیمیایی میگفت: موادی که بهتر واکنش نشون میدن، زودتر از بین میرن توی زندگی هم همینه، آدم هایی که نقش شون رو بهتر انجام میدن، توی واکنش های زندگی آدم ترن، زودتر از بین میرن اینه که باید انتخاب کرد... نقش بهتری رو ایفا کردن و زودتر از بین رفتن؟ یا طولانی تر باقی موندن؟ Red pill or blue pill فیلم ماتریکس رو ببینین... هرچند تا چندتا مقاله در موردش نخونین و چند بار نبینین ش و چندتا کتاب و نقد رو در موردش ورق نزنین، عمق ش رو متوجه نمیشین اما ماتریکس رو ببینین

ادامه خواندنTo be or not to be