• نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:شعروردپرس

The world seems not the same Though I know nothing has changed It's all my state of mind I can't leave it all behind I have to stand up to be stronger I have to try To break free From the thoughts in my mind Use the time that I have I can say goodbye Have to make it right Have to fight 'Cause I know in the end it's worthwhile That the pain that I feel slowly fades away It will be all right I know I should realize Time is precious It is worthwhile Despite how I feel inside Have to trust it'll be alright Have to stand up to be stronger Oh, this night is too long Have no strength to go on No more pain I'm floating away Through the mist I see the face Of an angel, calls my name I remember you're the reason I have to stay

ادامه خواندن

مسیر

چندین کیلو (!) کتاب عکاسی ِ نخونده داشتم همشون رو گذاشتم توی کیسه، بردم گذاشتم توی انباری زندگی داره با ما چه میکنه؟!‏

ادامه خواندنمسیر

630

یه سری لحظه های مزخرف ِ دوست داشتنی ای هم هستن که تصمیمت رو گرفتی، مطمئن هم هستی اما لحظه ی آخر میفهمی که دلت نمیاد...‏

ادامه خواندن630

من و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

دختر یکی از همسایه ها مرده. هم سن من بود به مامان میگم. حالش دگرگون میشه، چهره ش قرمز میشه، صداش در نمیاد... بعد از مدتی هم پا میشه و میره خونه ی همسایه مون من اما نسبت به مرگ آدما، احساسات آنچنانی و انفجاری و خاصی ندارم. از بچگی همینطور بودم. مرگ آدما بیشتر منو به فکر فرو میبره؛ بیشتر فکرم رو درگیر میکنه تا احساساتم رو یادمه دوم دبستان که بودم، یکی از پدربزرگ هام فوت کرد... نشسته بودم در ِ مغازه ش... خیره شده بودم به زمین... عموم اومد و پیدام کرد. آروم نشست پیشم. شروع کرد به حرف زدن و اشک ریختن... انقدر گریه کرد تا بالاخره اشکم رو در آورد! به نظر من اما چیزای زیادی بدتر از مرگ هست... مرگ، گاهی حتا باعث میشه آدما محترم باقی بمونن... یاد و خاطره شون خوب و شیرین باقی بمونه. باعث میشه تبدیل بشن به حس فقدان، نه زخم...

ادامه خواندنمن و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

589

چی مسخره تر از اینکه توی دنیایی زندگی کنی که کسی مثل لیدی گاگا توش هم معروف باشه و هم محبوب؟

ادامه خواندن589