IE

اولین بار شاید سال اول یا دوم دبستان بود که بهم گفتن زبان سرخ سر سبز میدهد برباد و شاید امروز مهمترین یا اولین باری بود که ضربه ش رو خوردم سخته. سخته که از بین دو هزار نفر تو از بین بقیه جدا بشی به خاطر اینکه وایسادی و چیزی رو خواستی به خاطر اینکه جلوی چیزی وایسادی که به نظرت و به نظر خیلی های دیگه غلط بود. اما همه ی اون خیلی های دیگه ساکت موندن و چیزی نگفتن سخته یه نفری هزینه ی چیزی رو بدی که صدها نفر دیگه هم میخوانش و سودش رو میبرن، اما... اما خوشحالم خوشحالم که خودم بودم. که وایسادم، که جنگیدم، که مثل اون خیلی های دیگه سکوت نکردم، نترسیدم، مصلحت شخصی و کوتاه مدت خودم رو نخواستم سخته که سختی بکشی و از سختیش خوشحال باشی، که مثل بقیه نباشی ولی خوشحالم... هرچند سخته! - قدم زدم تنهایی رفتم یه رستورانی که یه خاطره ی تلخ خوب، با یه دوست، یا یه دوستی که دوستیمون فراموش شده، نه! یه رستورانی که با یه دوست یه خاطره ی تلخ خوب توش داشتم غذا خوردم - نمیدونم، شاید پس غذا!ی یه بغض فرو خورده بود :دی شایدم شام – تنهایی پایین فیش غذاش نوشته بود اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد | من و ساقی به هم سازیم و بنیانش براندازیم

ادامه خواندنIE

‏693 – دیالوگ

هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی‏،‏ آدم ضعیف تری می شی براشون کارهایی رو می کنی که نباید بکنی کارهای احمقانه می کنی تا خوشحالشون کنی تا امنیتشون رو حفظ کنی...‏ ----- سخته وقتی رو سر یه سگ تاج میذاری بعدش بهش افسار بزنی

ادامه خواندن‏693 – دیالوگ

از همینجوری ها

1 آخرین قسمت هری پاتر رو نگاه کردم هیچوقت نخوندمش نمیدونم اون هایی که خوندنش چقدر باهاش گریه کردن 2 امروز وقتی صدای انفجار و موج لرزشش احساس شد، ترس رو توی چهره ی آدم ها دیدم نه که خودم نگران نشده باشم، اما ترس و هول شدن و شلوغ کردن نه. نه اون 1-2 باری که زلزله اومد و نه امروز اما آدم هایی رو دیدم که با کلی کبکبه و دبدبه شون هول شده بودن و نگرانی توی چهره شون مشخص بود چند ده یا حتا چند صد نفر کارشناس و مهندس و مدیر و پرسنل ایران خودرو که از ترس حمله ی هوایی و انفجار ریخته بودن توی محوطه ی شرکت به مامان و بابا و فاطمه اس ام اس زدم به مامان زنگ زدم، سر کلاس بود. گفتم از بابا خبر بگیر و بهم خبر بده. امروز پاسداران بوده یا پارچین؟ چند روز پیشا باهاش دعوام شد. خیلی حرف نمیزنیم شاید یکی از اون غرور های احمقانه ی مردونه. زنگ نزدنم رو میگم مثل هری پاتر و رون که هیچوقت همدیگه رو بغل نکردن هرچند راستش دیگه خیلی همو نمیبینیم 3 به فیلم هایی که مدت زیادی باهاشون همراه میشم یه حس خاصی پیدا میکنم. اونهایی که توشون یه مسیر هست. یه هم مسیر. جدا شدن دوستان. خیر و شر. انتظار. اون لحظه های آخر سیاهی ِ قبل از سپیدی ماتریکس ارباب حلقه ها هری پاتر ... 4 زندگیم خیلی شلوغ شده وقت هیچ چیزی رو ندارم نمیدونم شاید هم تازه خلوت شده از آدم ها 5 یه ذره بچه بوده ها! + دافی شده برا خودش! + D:

ادامه خواندناز همینجوری ها