من و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

دختر یکی از همسایه ها مرده. هم سن من بود

به مامان میگم. حالش دگرگون میشه، چهره ش قرمز میشه، صداش در نمیاد… بعد از مدتی هم پا میشه و میره خونه ی همسایه مون

من اما

نسبت به مرگ آدما، احساسات آنچنانی و انفجاری و خاصی ندارم. از بچگی همینطور بودم. مرگ آدما بیشتر منو به فکر فرو میبره؛ بیشتر فکرم رو درگیر میکنه تا احساساتم رو

یادمه دوم دبستان که بودم، یکی از پدربزرگ هام فوت کرد… نشسته بودم در ِ مغازه ش… خیره شده بودم به زمین… عموم اومد و پیدام کرد. آروم نشست پیشم. شروع کرد به حرف زدن و اشک ریختن… انقدر گریه کرد تا بالاخره اشکم رو در آورد!

به نظر من اما

چیزای زیادی بدتر از مرگ هست…

مرگ، گاهی حتا باعث میشه آدما محترم باقی بمونن… یاد و خاطره شون خوب و شیرین باقی بمونه. باعث میشه تبدیل بشن به حس فقدان، نه زخم…

ادامه خواندنمن و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

سه سال اونجا کار کردم

و فهمیدم

بشاشین توی هرچی احترام و شناخت و آدم خوبی بودن ِ

کار با این چیزا پیش نمیره

سه ماه هم اینجا کار کردم

و فهمیدم

بشاشین توی هرچی دوستی و خیرخواهی ِ

من ِ بدبینی که تاحالا سعی میکردم بدترین حالت ها رو پیش بینی کنم و براشون فکر کنم، زیادی خوش بین بودم

پیش بینی و برنامه ریزی باید همیشه بر اساس بدترین حالت ِ بدترین حالت ها باشه، چیزی به نام آپتیمیستیک وجود خارجی نداره

کار روی خیرخواهی و شعور دیگران جلو نخواهد رفت

ادامه خواندن

together we stand, divided We Fall

واقعیت اینه که همونقدری که دوست نداریم لحظه های خوش زندگیمون رو فراموش کنیم، دوست نداریم لحظه های تلخش هم فراموش بشن

برای همینه که مینویسیمشون، میکشیمشون، ازشون عکس میگیریم… سعی میکنیم که حفظشون کنیم. مثل یه گنج شخصی، مثل یه جای زخم کهنه همراه با کلی داستان و خیال و راز

و کیه که لذت ور رفتن و کندن یه زخم کهنه رو تجربه نکرده باشه

البته همیشه عده ای هستن که فرار میکنن، عده ای که…

بیخیال… هر زخمی داستانی داره و هر داستانی بازیگرهایی

ادامه خواندنtogether we stand, divided We Fall

شخصی

برای کسی خاطره نسازین

اگه ممکنه روزی خاطره تون باشه و خودتون نباشین

خاطره ها قاتلن

‏ ‏ ‏

چمیدونین وسط عروسی ، رقص نور و دود و آهنگ و قر دادن ملت ، زار زدن یعنی چی…

پ ن : عروسی دختر داییم

پ ن : ر ک خاطره ی عروسی پسر عموم. چند ماه پیش…

‏ ‏ ‏

به داییم میگم ایشاللا عروسی پسرت. میگه ایشاللا عروسی تو. میگم ای بابا. میگه آره از تو گذشته، دیگه پیر شدی

‏ ‏ ‏

خدا؛ راست میگن. من آدم این زندگی نیستم. از اولم نبودم. هم تو میدونی، هم خودم، هم… از چی میترسی خدا؟

‏ ‏ ‏

هرکی فک میکنه دارم کـسشر مینویسم مشکلی نیس. اما نیاین بگین داری ناز میکنی که میرینم بهتون. توی مود حال بهم زنی هستم

 

 

 

ادامه خواندنشخصی

تولد ۲‏

هی آدما

حالم از کل دنیاتون بهم میخوره

زندگی برای من یکی، همون فاصله های زمانهایی که حالم از دنیا بهم میخوره بوده

– نه اشتباه نکن، الآن چیزیم نشده –

زندگی برای من، همون لحظه های بین فکر کردن به خودکشی ها بوده. دبستان، راهنمایی، دبیرستان…

همون لحظه های بی سر و صدا. یا همون باری که توی مشهد بابا به زور چاقو رو از دستم گرفت. خیلی چیزی ازش یادم نمونده، جز حالت عجیب ترس پدر و مادر از بچه ی خودشون که توی چهره شون بود

همون سالهای حماقتی که انقدر معطل کردم تا این ایمان لعنتی به اینکه خودکشی یه گناه کبیره ست و مورد غضب الهی و عذابش بی پایان، درونم شکل گرفت

زندگی، همون فاصله های لعنتی معطل کردن بوده

‏‏

نمیدونم دارین به چی فکر میکنین! اما نه دیوونه بودم، نه نا موفق و شکست خورده و … ( که اونموقع ها و تا قبل از همین دانشگاه هم جزو موفق ترین های هم سن و سال هام بودم، هم ازشون عقب نبودم، هم هوشم به گواه تست های آی کیو و نمره ها و غیره جزو رده های بالا بوده)

فقط از همون بچگیا با درک کردن این دنیا، آدم هاش، دروغ هاش، هنجارهاش، ظلم هاش، زشتی هاش… مشکل داشتم

آره میدونم! زیبایی هم داره

عکس: امروز عصر – بهشت زهرا (س)  ‏

ادامه خواندنتولد ۲‏

شل کن

آدما کم کم وارد زندگیت میشن

اما یکدفعه ازش خارج میشن

شاید اینجوری بهتره،

هرچند دردش بیشتره، اما جاش نمیمونه

شایدم اینجوری بد تره،

دردش کمتره، اما جاش میمونه

پ ن : یه چنتا پست هستن که این چند وقته توی درفتم نوشته بودمشون. هم اینجا و هم اون یکی بلاگ. ممکنه پابلیششون کنم که اینم یکیشون بود

ادامه خواندنشل کن