‏693 – دیالوگ

هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی‏،‏ آدم ضعیف تری می شی براشون کارهایی رو می کنی که نباید بکنی کارهای احمقانه می کنی تا خوشحالشون کنی تا امنیتشون رو حفظ کنی...‏ ----- سخته وقتی رو سر یه سگ تاج میذاری بعدش بهش افسار بزنی

ادامه خواندن‏693 – دیالوگ

شهر سایه ها

هیچ چیز فاصله‌ی بین‌ آدم‌ها را بهبود نمی‌بخشد... آدم‌های شهر سایه‌ها، شبیه به ما هستند. به ما که در کنار هم و دور از همیم... برداشتی از نوشته ی نازنین طباطبایی یزدی عکس از‏Alexey Titarenko گوش بدین ‏‏The Best Pessimist - Love Is... - 2012

ادامه خواندنشهر سایه ها

شورت

یه ایمیل برام فرستاده در مورد شورت (احتمالن از این متن های دست به دست شده ی اینترنتی)‏ حالا بماند که خودش آدم حسابیه و لااقل 15 سالی از من بزرگتره و اینکه متنه از شورت به شعور و تفکر و اعتقادات رسیده و اینا اما یه جمله ای توش بود که مهم بود. عمیق بود! به خیلی چیزا و خیلی جاها میشه گسترشش داد. اینکه: بعضی شورت ها بیشتر از اینکه بپوشانند، تأکید می کنند!

ادامه خواندنشورت

مگه اینکه خلافش ثابت بشه

توی عید یه گروه شش نفره از بچه های دانشگاه باهم قرار داشتیم برای پیگیری ِ یه کاری. بعد از اینکه نیم ساعت منتظرشون شدم، راه افتادم که برم که دیدم سه نفرشون اومدن. خداحافظی کردم و نموندم. ناراحت شده بودن و به مشکل برخوردیم و یکیشون که دختر بود، ادا درآورد و عملن باهم دعوامون شد هفته ی پیش به خاطر استادی که توی پنج هفته کمتر از 15 دقیقه اومده بود سر کلاس و رسمن علافم (بقیه لابد براشون مهم نیست. پس علافم نه علافمون) کرده بود رفتم پیش آموزش دانشکده فنی و... که البته هفته ی پیشش هم به خاطر همین دیوانه پیش معاون آموزشی دانشکده خودمون رفته بودم امروز از ساعت 12 تا 1 داشتم با استاد کنترل موجودی دو بحث میکردم. ادامه ی بحثی بود که سرکلاس شروع کرده بودیم. بحث تکراری ِ چرا ما باید این اراجیف رو حفظ کنیم و نرم افزار درس بده و امتحان اپن بوک بگیر و چرا باید چرخ رو از اول اختراع کنیم؟ که البته نتیجه ی مثبتش این بود که برای آینده ها! برنامه ای بریزه و حرفش به من هم این بود که خودت رو شهید نکن و اعتدال و برای خودت دل بسوزون و بقیه هم آره اما اول خودت و... امروز دوتا از بچه ها رو که باهم پروژه ی پایانی داریم و عملن 4-5 بار کار/قرارمون رو پیچوندن و توی عید هم من 370 صفحه گزارش خوندم اما اونا به 3تا سایت سر نزدن و... رو دیدم و قرار شده که تا فردا یه کاری رو انجام بدن دوباره امروز با یه جمع شش نفره ی دیگه صحبت کردیم و یه سری قرار هایی گذاشتیم و یه سری کارها رو مشخص کردیم. به خاطرش من با مسئول یه همایش صحبت کردم و به معاون آموزشی ایمیل زدم و چندتایی ایمیل فرستادم و به چنتا سایت سر زدم. قرار بوده تا امشب هر کدومشون 1 پاراگراف متن بفرستن. ساعت 11:40 دقیقه ست و خبری ازشون نیست   جدیدن بدجوری گرممه از دوتا شغل با درآمد ماهی یک میلیون گذشتم. خوشحالم

ادامه خواندنمگه اینکه خلافش ثابت بشه

جدیدن اصلن نمیفهممتون

یکی از دخترای دانشکده (بله، بعد از 9 ترم با یکیشون حرف زدم) بهم میگه: برو رفتار کردن با دختر ها رو از استاد فلانی یاد بگیر بعد استاد فلانی همونیه که برای یه دختره که اسمش پندار بوده، خونده که: مردان خدا پرده ی پندار دریدند...‏  ‏ ‏ شماها یه چیزیتون میشه!‏

ادامه خواندنجدیدن اصلن نمیفهممتون

D:

مامان میگه خوش به حال هرکی فردا نمیره سر کار بابا هم مثل 5 سال اخیر دیگه میخواد نره سرکار، احتمان انقدر زنگ میزنن که باز پا میشه میره. میترسم اگه نره زخم بستر بگیره، همش دراز کشیده پای اخبار من هم برای دومین بار میخوام خودم رو بازنشست کنم. من تصمیمم جدیه (البته بابا هم شاید نره دیگه، هرچند بالاخره باید نون بیاره برا خونه!) احتمالن من دیگه نرم. این دومین کارم بود. 3 سال هم که جای دیگه ای بودم. فک کنم دیگه نرم اینجا، شایدم فعلن یه 7-8 ماهی نرم

ادامه خواندنD:

and a tear caresses my face

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:شعروردپرس

Midnight passed and a tear caresses my face A childish melody Walk in my dark corner My mind is numbed in the warm solitude of the doubt Words designed to remain silent Light eyes of sense looking for answers in the air An emotion orphan claim my peace volatile, ephemeral Silent tears thousand verses sing without sound The eternal question sleep with me again Gnawing fear keeps kissing my shadow Alma embedded flowers in the cemetery of sad Midnight passed and another tear caresses my face اصل شعر اسپانیایی بوده تصویر سازی از Victoria Anghel

ادامه خواندنand a tear caresses my face