09:09 99/09/09

مثلن 88/8/8 رند و خاص و خفن و آخرین تاریخ اینجوری ِ قرن نبود؟ مثلن 1488/8/8 همه مون زنده ایم؟ یا اینکه آدم ها انقدر پوچ نبودن... انقدر در کثافت دست و پا نمیزدیم که دنبال دلخوشی های الکی باشیم تا باهاشون میلیون ها عکس و استوری و پیام مسخره تولید کنیم دلخوشی برای یه لحظه ی رند؟؟ مگه باقی لحظات عمر قرار نبوده خاص باشن؟ مگه بقیه شون دوباره تکرار میشن...؟

ادامه خواندن09:09 99/09/09

2014

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی…

ادامه خواندن2014

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادشعر

در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری می توان از میان این فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

ادامه خواندنمن به اندازه زیبایی تو غمگینم

ما آدم های خالی…

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

چقدر آدم ها که ندیدمچقدر حرف ها که با آدم هایی که ندیدم، نزدمچقدر چیزها که از حرف هایی که با آدم هایی که ندیدم، نزدم، یاد نگرفتمچقدر حس ها که به خاطر چیزهایی که از حرف هایی که با آدم هایی که ندیدم، نزدم، یاد نگرفتم، تجربه نکردم…

ادامه خواندنما آدم های خالی…

در باب اخلاء

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

زندگی آدم ها مجموعه ای از خلأ های بهم پیوسته ست که هر کدوم دوره ای دارن یا توی اون دوره پر میشن و دوره شون میگذره از نیاز به غذا و نیاز به دیده شدن بگیر تا نیاز به محبت و درک شدن و… یا خالی می‌مونن و زیر لایه های دیگه و در گذر زمان تبدیل به سیاهچه میشن! سیاهچاله هایی که ممکنه حتا آدم رو ببلعن… این یکی دو سال اینجا خیلی کم بودم، شاید هم خیلی چیزی که بخوام به خاطرش بنویسم نبوده.. بیشتر کار کردم، سفر رفتم، فیلم دیدم چیزی که جای خالی جدیدی ایجاد کنه یا جای خالی ای رو پر کنه نبوده (کاری که منجر بشه به ایجاد سوراخ های جدید! یا پر شدن سوراخ های قبلی! انجام ندادم؟) اگر چیزی رو خوندم از اون خوندن ها بوده که برای اینکه آدم بهتری باشی می‌خونی یا مهارت جدیدی کسب کنی یا… و خلاصه از این جور مزخرفات؛ نه از اون خوندن ها که یه سوراخ جدیدی ایجاد میکنه، که درگیرت میکنه، که میبرتت توی خودت… خلاصه که… خلاصه که سعی میکنم بازم بنویسم… پ ن 1 اخلا: جمع من در آوردی خلاء پ ن 2 جدیدن دلم خواست اینجا رو یه مقدار پابلیک کنم، نمیدونم دلیلش اینه که نظران دیگران دیگه اونقدرها برام مهم نیست، یا اینکه چون خواستم نظر دیگران رو بدونم دلم خواست این کار رو بکنم

ادامه خواندندر باب اخلاء

in a different world

تو یه زندگی دیگه تو یه شهر کوچیک و دور افتاده ساحلی تو آمریکا به دنیا میومدم عصر به عصر رو به ساحل پشت به پنجره به افق خیره میشدم و قطرات آبی که به صورتم میخورد

ادامه خواندنin a different world