رستگاری
شاید اگر توی افسردگی ها و پوچی های دوران نوجوانی مون خودکشی کرده بودیم، آدم های خوشبخت تری بودیم...
شاید اگر توی افسردگی ها و پوچی های دوران نوجوانی مون خودکشی کرده بودیم، آدم های خوشبخت تری بودیم...
حداقل امسال یه دلخوشی دارم... :)
حس سربازی که بعد از مدت ها جنگیدن با حس پیروزی برگشته اما میفهمه چیزی از خونه ش باقی نمونده به خاطر جنگی که فکر میکرد توش پیروز شده
حس سربازی که بعد از مدت ها جنگیدن برگشته خونه ش اما میفهمه همه ی اون چیزایی که برای میجنگیده توی همون جنگ از بین رفتن...
چی میشد اگه بهار زودتر میومداگه حداقل یه سال، یه بار… بهار زودتر میومداگر نمیرفتچی میشد اگر میومد و همیشه میموندفصل ها چجوری میشدنزندگی هاآدم هاچیا فرق میکرداصن کجای دنیا خراب میشد
یکی که باهاش یه خود دیگه ت ایکه باهاش خودت رو نمیشناسی
مسئله این نیست که خودت خسته نیستی، یا نمیترسی با حس نمیکنی نمیتونیماجرا اینه که وقتی دستش رو دورت حلقه کرده و سفت بهت چسبیده و بغلت کردهچیزی برای ترسیدن وجود ندارهباید انجام ش بدیباید تا تهش بریباید آروم ش کنیباید بهش بگی نترس… من… هستم…
رنج ِ بودن یا خلسه ی نبودن
گفت: هرچی تو بگی شنید: هرچی من بگم که تو نباید قبول کنی دنیا ساکت شد...
توی روزگاری که روی صدای فریادها با صدای شلیک و نعره سرپوش گذاشته میشهتوی روزگاری که خون ها زیر پوتین ها گم میشنتوی روزگاری که صدای ضجه بین هیاهو و شلوغی به گوش کسی نمیرسه گاهی یه نجوا از ماه ها دورتر باقی می مونهگاهی یه نجوا از کیلومتر ها دورتر شنیده میشهگاهی یه نجوا عجیب به دل میشینه گاهی جای خالی یه نجوا به شدت حس میشه
و خدا انسان را آفرید و بهشت را و انسان حماقت را آفرید و جهنم را و دوستی را و فراموش نکردن را و خیانت را و فراموش نکردن را