یه معلم شیمی داشتیم، آقای طهرانی. مرد بزرگی بود… توی مباحث واکنش های شیمیایی میگفت: موادی که بهتر واکنش نشون میدن، زودتر از بین میرن
توی زندگی هم همینه، آدم هایی که نقش شون رو بهتر انجام میدن، توی واکنش های زندگی آدم ترن، زودتر از بین میرن
اینه که باید انتخاب کرد…
نقش بهتری رو ایفا کردن و زودتر از بین رفتن؟ یا طولانی تر باقی موندن؟
Red pill or blue pill
“You take the blue pill, the story ends. You wake up in your bed and believe whatever you want to believe. You take the red pill, you stay in wonderland, and I show you how deep the rabbit hole goes.” The term red pill refers to a human that is aware of the true nature of the Matrix
فیلم ماتریکس رو ببینین…
هرچند تا چندتا مقاله در موردش نخونین و چند بار نبینین ش و چندتا کتاب و نقد رو در موردش ورق نزنین، عمق ش رو متوجه نمیشین
اما ماتریکس رو ببینین
امروز وقتی صدای انفجار و موج لرزشش احساس شد، ترس رو توی چهره ی آدم ها دیدم
نه که خودم نگران نشده باشم، اما ترس و هول شدن و شلوغ کردن نه. نه اون ۱-۲ باری که زلزله اومد و نه امروز
اما آدم هایی رو دیدم که با کلی کبکبه و دبدبه شون هول شده بودن و نگرانی توی چهره شون مشخص بود
چند ده یا حتا چند صد نفر کارشناس و مهندس و مدیر و پرسنل ایران خودرو که از ترس حمله ی هوایی و انفجار ریخته بودن توی محوطه ی شرکت
به مامان و بابا و فاطمه اس ام اس زدم
به مامان زنگ زدم، سر کلاس بود. گفتم از بابا خبر بگیر و بهم خبر بده. امروز پاسداران بوده یا پارچین؟
چند روز پیشا باهاش دعوام شد. خیلی حرف نمیزنیم
شاید یکی از اون غرور های احمقانه ی مردونه. زنگ نزدنم رو میگم
مثل هری پاتر و رون که هیچوقت همدیگه رو بغل نکردن
هرچند راستش دیگه خیلی همو نمیبینیم
۳
به فیلم هایی که مدت زیادی باهاشون همراه میشم یه حس خاصی پیدا میکنم. اونهایی که توشون یه مسیر هست. یه هم مسیر. جدا شدن دوستان. خیر و شر. انتظار. اون لحظه های آخر سیاهی ِ قبل از سپیدی
ما خیلی قبل تر از این، تمام توانایی هایی که به آن احتیاج داریم را درون خود داشته ایم
جی. کی. رولینگ – دانشگاه هاروارد – سال ۲۰۰۸
یه سری جمله ها ( ی به قول سرور آرنجی ) هستن. که هر چقدر هم تکراری، شعاری، تخیلی، لوس، دور و … باشن. باز هم میشه دوستشون داشت. چون متأسفانه ما انسانیم
و هر چقدر هم که درنده / پست / کثیف شده باشیم، نهایتن یه چیزایی درونمون هستن که به سمت خوبی ها و کمالات و نور و امید نشونه میرن
هیچوقت هری پاتر رو نخوندم. حتا خیلی وسوسه نشدم برای خوندنش. بیشتر اهل مطالعه ی فنی ، علمی ، کاربردی هستم. اما حالا که همه ی فیلم هاش رو پشت سر هم دیدم این چند روزه، دلم دنیاشون رو خواست. هوس دنیاشون رو کردم. همون حسی که با دیدن سه گانه ی ماتریکس یا ارباب حلقه ها هم میاد سراغ آدم
دنیاشون پسته، کثیفه، سیاهه اما امید دارن. و بهتر از اون اینه که برای امیدشون میجنگن. حس زنده بودن، عمل کردن، جنگیدن، داشتن هدف مشترک… دوستی و اتحاد و همراهی و محبت و عشق
و البته به این فکر میکردم که بازیگر های نقش هری پاتر و هرمیون و رون ( دنیل ردکلیف و اما واتسون و راپرت گرینت ) هم چه تجربه ی جالب و شیرینی داشتن لابد. بیش از ۱۰ سال دوستی و همکاری و همراهی
دوتا کتابی که اخیرن خوندم و البته هردوشون هدیه ی دوستان بودن، آزارم میدن. از جنس حقیقت های گهی هستن که توی دنیامون وجود داره. همون حقایق لعنتی تلخی که خود ما انسانها خلقشون کردیم
مثل اونوقت هایی که یه گیم نت داغون به تورت میخورد و کانتر رو ـ از شانس بد ـ تو یه گیم نتِ داغون بازی می کردی
همون وقتا که نمیشد دیگه دوست رو از دشمن تمیز بدی، حتا جلوی پات رو هم نمیدیدی
همون وقت ها که آدم دلش نمیومد از بازی بیاد بیرون
دلش نمیومد ازش جدا بشه
اما ادامه دادنش هم اعصاب خورد کن بود…
Lag: In computing and especially computer networks, lag is a term used where the computer freezes and then continues some time later when an action is performed, for example clicking a mouse button. If there is different latency, such as distance between computers connecting, the term used is delay although many get it mixed up with lag