together we stand, divided We Fall
واقعیت اینه که همونقدری که دوست نداریم لحظه های خوش زندگیمون رو فراموش کنیم، دوست نداریم لحظه های تلخش هم فراموش بشن
برای همینه که مینویسیمشون، میکشیمشون، ازشون عکس میگیریم… سعی میکنیم که حفظشون کنیم. مثل یه گنج شخصی، مثل یه جای زخم کهنه همراه با کلی داستان و خیال و راز
و کیه که لذت ور رفتن و کندن یه زخم کهنه رو تجربه نکرده باشه
البته همیشه عده ای هستن که فرار میکنن، عده ای که…
بیخیال… هر زخمی داستانی داره و هر داستانی بازیگرهایی
مزیت
میگه: همین که دخترم کافیه
میگم: آره. همین که دختری بر هر درد بی درمان دواست…!
دیالوگ – وعشق…
اون میخواست بهم یاد بده که مردم دو طرف دارن، یه طرف خوب و یه طرف بد، گذشته و اینده
و ما باید انتظار هر دو طرفش رو از طرف کسی که دوستش داریم داشته باشیم
————–
– اون چه طوریه؟
+ اون… با هرکسی که میشناسم فرق داره
– متفاوت بودن خوبه
…از جایی که من میام، بزرگترین تعریفی که میتونی از کسی بکنی اینه که بگی اونا واقع بین هستن
من از این متنفرم
————–
– چرا این اتفاق افتاد؟ چرا همه سعی دارن که من رو بکشن؟
+ برای اینکه من تو رو بوسیدم
– میدونی… من پشیمون نیستم
بوسیدنت رو میگم
سرآشپز
مامان: چرا این برنج ِ رو سوزوندی؟ همش شده ته دیگ!
من: گذاشتم خوب جا بیفته
مامان: جا بیفته؟ مگه خورشته که جا بیفته؟!
من: تو عقلت نمیرسه D:




