nowadays
صبح از خونه میزنم بیرون
فرق نمیکنه سرکار یا دانشگا، بالاخره تو هردوش دلایل کافی برای دعوا و جر و بحث هست
و البته خرد شدن ِ اعصاب و حرص خوردن
تو طول روز هم بالاخره یه سیستم که اینترنت مثلن پر سرعت داشته باشه یه جا پیدا میشه که یه مقدار آهنگ باهاش دانلود کنم
عصر هم جنازم بر میگرده خونه
یه فیلم میبینم ( بعد از مدتها دوباره یه مقدار دارم فیلم میبینم )
و اگه حوصله داشته باشم یه مقدار توی نت میچرخم ( که جدیدن خیلی ندارم)
بعدشم بالاخره یکی توی خونه پیدا میکشه که پتو رو بکشه روم
و فردا
و فردا
و فردا…
پ ن: اول نوشتم، بعد خواستم پاکش کنم اما نکردم! شما همون عکس رو ببینین، حسش بسه به نظرم. متنش مهم نیست
اه
بجز اینکه مگه من مسخره ی شماهام و خیلی … و غیره
بیرون رفتن موند برای هفته ی دیگه
اگه روز یا جای دیگه ای مد نظر دارین از الآن بگین
وگرنه همونجا و همون روز
و ساعتش رو بگین
یه کتک هم طلب همتون
قرار!
ما فکر میکردیم خودمون تنبلیم (همون … ) نگو اشتباه میکردیم، اکثر دوستامون هم از این ویژگی برخوردارن! (خوشبختانه؟)
منظور؟ منظور اینکه همه منتظر هستن تا من پست بذارم و هماهنگ کنم!
خلاصش اینکه با صحبت هایی که شد، به این نتیجه رسیدیم که پارک طالقانی (جهان کودک) جای نسبتن مناسبیه. هم دسترسی به بزرگراه و هم پارکینگ و هم داشتن مترو
ساعتش هم من حوالی ۳ و ۴ در نظرم بود، اما دوستان گفتن که ظهر قرار بذاریم. ناهار رو هم هرکس با خودش بیاره و کار جالبیه و اینا!
پس در نتیجه هرکس دوست داره بیاد و بیرون از نت هم بقیه رو زیارت کنه(!) برنامش رو ظهر روز چهارشنبه خالی کنه و ناهارش رو هم آماده!
برای ساعت دقیقش هم یه ایمیلی، آی دی ای چیزی برجا بذارید تا بهتون خبر بدم
این عکس ها هم مربوط به همون پارک هستن
میبینمتون ;)
زندگی
اصلن حسش نیست. حس ِ …
به استاد ایمیل زده بودم. همونی که درسش رو افتادم. ۲ خط آخر جوابش:
در نهایت اینکه امیدوارم با تلاش و هدف گذاری مناسب بتوانید به آنچه شایستگی آن را دارید دست یابید و این را فراموش نکنید که زندگی مثل یک بازی در زمین های مختلف است و هرکه در بخشی از این بازی بزرگ بازنده باشد به احتمال زیاد در بخشی دیگر برنده بوده است و مهم این است که هر فرد وقت و انرژی خود را جوری تقسیم کند که نتیجه کل بازی مثبت باشد چرا که آنچه میزان موفقیت و شکست است نتیجه کل بازی است نه تک تک قسمتهای آن.
somewhere around nothing
امین: چطوری محمود؟
محمود: رو به راه…
محمود: چطوری امین؟
امین: به گـ…
.
ببخشید که جدیدن دارم مؤدب میشم
.
ـ تفریحمون شده نگاه کردن به گداها و زیر نظر گرفتن موش های گنده تر از گربه های توی جوب (جوی!) و نیشخند زدن به نمره های دانشگاهمون و …
ـ اون درسی که بالاترین نمره ی میان ترم کلاس رو گرفته بودم با ۹ افتادم
ـ حالت چطوره رفیق؟
ـ عنوان پست اسم یکی از شاهکار های آپوکالیپتیکاست (هرچند همه ی کارهای این گروه…)
ـ راست هم میگی. شبیه بچه شیر شدم؛ بچه شیر خسته! ریش و مو و ناخن بلند. بچه شیر …
ـ ۳-۴ نفر از بچه ها گفتن هماهنگ کنم بریم بیرون. محدودیتی نداره؛ هرکس بلاگ های من یا دوستام رو میخونه و فکر میکنه انقدر شبیه هم هستیم که تو دنیای فیزیکی هم همدیگه رو ببینیم میتونه بیاد. فقط یه وقت انقدر نشیم که هوس کنن ببرنمون کهریزک و نوشابه مهمونمون کنن. غریبی نکنین! بعضی از ما هم هنوز بعد ۲ سال دوستی همدیگه رو ندیدیم
ـ دلم براش میسوزه. دفعه اول که زنگ زد ۹:۲۰ بود. خط رو خط شده بود با یه دختره. دفعه دوم گفتم که تو راهم و دارم میام. دفعه سوم نزدیک خونه بودم و ۱۰:۳۰ بود. صدا نمیومد و دفعه چهارم غرغر و داد و بیداد کردم که نزدیک خونه ام. هنوز شام نخورده بودن و منتظر من بودن. لباس هام رو عوض کردم و اومدم اینجا پای نت. دلم براش میسوزه؛ یه مادره؛ اما کاری براش نمیتونم بکنم. حداقل فعلن
ـ تولد یکیه. تنها کسی که تا الآن برا تولدش کیک درست کردم
روح ، بدن … مغز!؟
این محمود و مشایی یه روح هستن در دو بدن
فقط سؤالی که پیش میاد اینه که
پس مغزشون کجاست؟ یه بدن ِ دیگه؟
———–
ـ اعتقاد داشتم که به هر حال نماینده کشورمون ِ و باید بهش احترام گذاشت. اما بعضیا خودشون نمیخوان!
ـ علاقه ی ویژه ای به فیروز کریمی و مشایی دارم. بدون اینکه خم به ابرو بیارن تو چشم همه زل می زنن و دری وری میگن! :)) کماکان مملکت ِ …
اینم از سایت مشایی!
برای خالی نبودن عریضه
You can tell the size of your God by looking at the size of your worry list. The longer your list, the smaller your God
شب
این شب ها که میگذرند… همه به روز فکر می کنند
شما چطور؟
به پست هایی (بخون دری وری هایی) فکر میکنم که می نویسم و پابلیششون نمیکنم
به بلاگ هایی که میخونم و کامنت نمیذارم
به خبر هایی که میخونم و نمیخونم… میخونم … نمیخونم
به ساعت هایی که پای کتاب هستم و صفحه هایی که جلو نمیرن
به دقایقی که به کل کل ها و فحش دادن های دوستانه میگذرونم. بدون هدف … بدون هدف
به فحش هایی که توی ذهنم میدم و سعی میکنم اقلن به زبون نیان
به درسایی که نخوندم
به کارایی که نکردم
به دوستایی که داشتم و الآن ندارم
به زندگی ای که میتونه تموم شه، چه راحت و سریع… بدون اینکه خیلی از کارهایی که باید رو انجام داده باشم
به همین پست لعنتی که بدون اینکه حتا یکبار بخونمش یا بهش فکر کنم دارم مینویسمش در حالی که نوشته های دیگه توی اتاقم ولو هستن
نشسته بودم کف حمام. آب از بالا میریخت روی سرم. به اون صحنه از کنستانتین فکر میکردم که کیانو ریوز رگهاش رو میزنه تا شیطون رو ملاقات کنه
———–
عکس کار خودم نیست، کار مریمه







