in a different world

تو یه زندگی دیگه تو یه شهر کوچیک و دور افتاده ساحلی تو آمریکا به دنیا میومدم عصر به عصر رو به ساحل پشت به پنجره به افق خیره میشدم و قطرات آبی که به صورتم میخورد  

بعد از 1 سال…

این مدت اینجا چند بار ویروسی شد مدت زیادی در دسترس نبود. نمیدونم چرا نه وقت گذاشتم حلش  کنم نه میخوام رهاش کنم شاید یه جور چسبندگی به گذشته… لیست 30-40 تا وبلاگ دوستانم رو نگاه میکنم… که دیگه هیچ کدوم آپدیت نمیشن. که چقدر زندگی ها عوض شده، که چقدر عوض شدیم… پول، دغدغه، کار، ازدواج، جامعه، دوست های جدید، دوستی های شل و ول… و دلی که در

805

امشب یه اتفاقی افتاد به اینجا هم سر زدم، حدود ۵ ماهه هیچی ننوشتم… و جالب بود که آخرین پستم این بود: هرکس که میاد تو زندگی ت، یه تیکه از زندگی ت رو میسازه و وقتی میره یه تیکه از زندگی ت رو با خودش میبره… یه تیکه خالی میشه که هیچ کس و چیزی پر ش نمیکنه فردا دوباره باید برم پادگان…

مربوط

آدم های موبایل به دستی که هرکدوم توی یه جور شبکه ی ارتباطی هستن و تشنه ارتباط… در حالی که ارتباط هاشون با عزیزترین هاشون قطع شده و دنبال برقرار کردن ش هم نیستن…

دل

دیروز داشتم به یکی میگفتم دندونی که درد میکنه رو میکَنن، میدازن دور… اما سری که درد میکنه، راهش قطع کردن گردنش نیست…   ساده س…؟ اما توی خیلی از موقعیت های مشابه همین کار رو میکنیم… یا کسایی که میخوان بهمون کمک کنن این رو پیشنهاد میدن

Lotus

میخواست تو اوج خداحافظی کنه اما نمیدونست که تو اوج نمیشه خداحافظی کرد تو اوج فقط میشه وابسته شد…

پوست کلفت…

زمان و تجربه و زندگی از ما موجودات عجیبی میسازه… بارها شده بود که کابوس رفتن ش رو میدیدم حتا با فکر کردن بهش گریه م گرفته بود حالا یک سال ِ که رفته و… حتا یه خداحافظی درست و حسابی هم نکردیم :) …‏

مایی که با اینا بزرگ شدیم، اوضاع مون اینه… وای به حال بچه هایی که الآن دارن بزرگ میشن… بچه های کوه آلپ پ ن: پدر مادر بودن بدترین شغل دنیاست…

Good news!

یه روز خوب میاد که اونقدر وقت آزاد و ذهن بی دغذغه و خیال آرام و جیب پر پول داریم، که به همه کارها و چیزهایی که میخوایم برسیم فقط اون روز نه دندون داریم که کافه و رستوران بریم نه پا و زانو برای قدم زدم نه کمر و بنیه برای …… کوه رفتن! (هان منتظر چی بودین؟!) نه دل و انگیزه و علاقه برای دنبال عکاسی و موسیقی