کفر نعمت؟

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:روزنگارتضاد

تا حالا شده رستورانی، توری، سفری چیزی برین؛ بعد آخرش فکر کنین همین که این رو با این کیفیت تحمل کردم، علاوه بر اینکه باید پولم رو پس بدن باید یه چیزی هم بهم بدن؟

جدیدن گاهی فکر میکنم وضعیت ما و خدا و این مملکت مزخرف و دوره و زمونه ش هم همینجوریه

ادامه خواندنکفر نعمت؟

کمال

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

فکر کنم افسردگی ۴۰ سالگی ناشی از اینه که تو این زندگی به کجا رسیدم؟ چه دستاوردی داشتم؟…

زمان حل شدن و رفع ش هم وقتیه که به این نتیجه میرسی که کیرم تو زندگی. کیرم تو دستاورد

ادامه خواندنکمال

آدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:روزنگارتضاد

به نظرم خیلی محترم بود
انقدر محترم که وقتی میخواستم به یه جا بابت همکاری معرفی ش کنم، نگران بودم که احترامش رو حفظ نکنن و اذیت بشه

چرخید و گذشت…
الآن ۴ ساله که من به دلیل بدرفتاری ها و بی اخلاقی هاشون زدم بیرون

اون مونده اونجا
و شنیدم عضو هیئت مدیره شون شده
آدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

ادامه خواندنآدم ها (پول) همیشه سوپرایزت میکنن…

تمام شدن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

تلویزیون مشکی مون، دو سمتش دوتا بلندگو داشت، مستطیل و بیرون زده رو به جلو، شبیه دوتا گوش

فیلم های سریالی یا کارتون های سریالی که دوست شون داشتم، وقتی میخواستن تموم بشن، غمگین میشدم. به کسی نمیگفتم، اما غصه میخوردم

میرفتم دم اون بلندگو ها، که گوش تلویزیون بودن، بهشون میگفتم نرن، بمونن… یواشکی، بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه

نمیخواستم برن، نمیخواستم تموم بشن…

مگه چقدر چیزهای دوست داشتنی توی این دنیا هست؟ مگه هرکسی چقدر چیز ِ دوست داشتنی توی این دنیا داره، که تموم هم بشن؟ که برن، که بمیرن، که تموم بشن، که نباشن…

پاکت داره بسته میشه، بعد از ۱۷ سال. سرویس و نرم افزاری که اجازه میداد محتواهای دلخواهت رو روش ذخیره کنی، دسته بندی کنی و بعدن بخونی شون. همون برنامه ای که چند سال پیش توی ایمیل آخر سالش برام نوشت تو امسال معادل ۳۲ جلد کتاب خوندی، از مقاله ها و سایت های ذخیره شده توی pocket. یادم نمیاد هیچوقت به تعداد بالا کتاب ها رو اول تا آخر، با علاقه و انگیزه دست گرفته باشم و خونده باشم. هرچند زیاد خریدم، زیاد خوندم شاید. برای همین اون معادل ۳۲ جلد کتاب، سال هاست یادم مونده. خوشحال کننده بود.

بارها نوشتم، از بسته شدن، تموم شدن، نبودن… از یاهو ۳۶۰ تا گوگل ریدر (گودر) -که چه دنیایی بود- تا پرشین بلاگ تا الآن هم که پاکت…

سخته، غمگین کننده ست…
تموم شدن ها…
تموم کردن ها…
نبودن ها…

بودن هایی که همون نبودنن…

ادامه خواندنتمام شدن

وطن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

خدمت اون دوستان وطن دوستی که وطن وطن میکنن -با کمال بی احترامی- عرض کنم

شاشیدم به اون وطنی که توش باید ساعت ۱۰ شب، خسته و کوفته از سر کار برسی خونه و به شیشه های اتاق بچه ۳ ساله به صورت ضربدری چسب پهن بچسبونی…

پ ن: مهارت جدیدی که زندگی تو خاورمیانه و مرز پرگهر بهم یاد داد: چسبوندن ضربدری چسب پهن به شیشه، بدون اینکه زیرش حباب بیفته

ادامه خواندنوطن

مرور سال ها

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

این نوشته ۹۲۳ توی این وبلاگ هست

توی این سال‌ها، آدم های زیادی بودن، اومدن، رفتن، موندن… کسایی که روزگاری نمیشد روزگار رو بدون اونها تصور کرد، اما حالا زن یا شوهر یا بچه دارن، اینور دنیا یا اونور دنیا هستن و خبر و ارتباطی هم نیست.

کسایی هم بودن و هستن که با اینکه هیچ وقت به صورت فیزیکی و حضوری ندیدم‌شون، اما حدود ۲۰ ساله که هنوز دورادور میبینم‌شون؛ هم رو فالو داریم و گاهی خبری ازشون میگیرم. هرچند دیگه هیچ کدوم وبلاگ فعالی ندارن و نمی‏‌نویسن و…

آدم‌های جدیدی اومدن که شدن بخشی از زندگی، شدن، هستن، امیدوارم بمونن…

اولین نوشته دقیقن مال شب تولد ۲۰ سالگی‌م هست. توی یاهو ۳۶۰

بعد از تعطیل شدن اونجا و تقریبن حذف یاهو از جریان اصلی اینترنت، مثل خیلی از بچه‌ها، کوچ کردیم به سرویس وبلاگ وردپرس و بعد از فیلتر شدن اونجا توی ایران، از CMS وردپرس استفاده کردم و خودم وبلاگم رو هاست کردم. چیزی که باعث شد بعدها، چند باری به صورت پروژه‌ای سایت برای دیگران بالا بیارم و یه کار/تفریح جانبی با اندکی درآمد شد برام.

اون وسط مسط‌ها هم مدتی رفتم روی پرشین بلاگ، که خدا رو شکر اونجا زیاد نموندم. الآن هم که هیچ اثری از پرشین بلاگی که روزی مهد بلاگستان فارسی بود با چند ۱۰۰ هزار وبلاگ و نویسنده، باقی نیست و چه نوشته‌ها و نویسنده‌هایی که همونجا به فراموشی سپرده شدن

خلاصه شد امروز و دنیای AI و بی‌حوصلگی برای نوشتن و نداشتن وقت برای خوندن و گذشتن از COVID و قطع همه ارتباط‌ها و حذف رفاقت‌ها و…

چه حیف… اما زندگی هنوز ادامه داره…

الآن که دارم مینویسم نمیدونم چند نفر میخونن، کیا میبینن، کسی نظری خواهد داد… همین بلاگ یادمه روزی به ۹۰۰۰ بازدید روزانه هم رسید، با اینکه نه هدفم شلوغ کردن اینجا بود و نه نوع و ریتم و لحن نوشتنم برای همه جذاب…

اما میدونم ۲-۳ نفری رو که حتمن اینجا خواهند خوند! :)‌

توی این ۱۹ سال
کمترین تعداد نوشته در سال: ۲
بیشترین تعداد نوشته در سال: ۲۰۳
میانگین تعداد نوشته در سال: ۴۶
تعداد کل کامنت‌های تأیید شده: ۷۰۵۸

تعداد هرزنامه (اسپم) ها: ۵۶۹۹۲
تعداد حملات و Brute Forceها به وبلاگ: ۴۹۰۶۷

تعداد کل نوشته ها: ۸۶۷ که البته ۸۶۷ نوشته منتشر شده، ۱۵ نوشته آرشیو شده که دیده نمیشه، ۴۰ نوشته هم پیش نویس ذخیره شدن که تعداد کل نوشته های اینجا رو میرسونه به ۹۲۲ و این نوشته اخیر میشه ۹۲۳‌مین نوشته

روند وضعیت نوشته‌ها به شکل زیر هست:

هدر وبلاگ زمانی که روی وردپرس بودم، تصویر خودم از پشت بود (سرم و کتف‌هام، بدون لباس و در حالی که دست‌هام باز بود)

۱ سال پیش هم که با تذکر یکی از دوستان، اینجا رو خونه تکونی کردم و قالب مشکل‌دار قبلی رو حذف کردم و تم سایت رو بعد از سال‌ها به‌روز کردم، این عکس رو گذاشتم به عنوان لوگو

حالا هم با هنرمندی خودم و جمعی از اهواش (!) مصنوعی، که میشه با کمک leonardo.ai و Google AI Studio و ChatGPT و خودم! لوگوی زیر رو طراحی کردم و گذاشتم توی هدر

که اصلن انگیره از نوشتن این پست هم، گذاشتن همین لوگو بود. بعد برای خودم هم جالب شد مرور گذشته و بعد هم شروع کردم به مرور و همینجوری بلند فکر کردن و نوشتنش

نمیدونم آینده چی میشه
میرم از این کشور یا میمونم
خوشحال‌ترم یا غمگین‌تر
کیا میرن، کیا میمونن
کسی میاد یا همین‌ها هم که هستن از دست میرن
اما میدونم که این سال‌ها خیلی چیزها تغییر کرده
هنوز زنده‌م
و هنوز اینجا رو دارم
خوشحالم از اسمی که براش انتخاب کردم
مثل خیلی‌ها رهاش نکردم، خجالت نکشیدم از حس‌ها و فکر‌های گذشته‌م، مخفی‌شون نکردم
و دارم ادامه میدم…

ادامه خواندنمرور سال ها

جبر or شانس

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدم
میخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نه
انگار داشت
اما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره

تو

یکی از اون وقت هایی…

ادامه خواندنجبر or شانس

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

پیدا کردن یکی که هنوز مینویسه
از لینک وبلاگ های آرشیو شده ی ۲۰۱۰، ۲۰۱۱ دوستانت
دوستانی که زمانی دوست بودن
دوستانی که زمانی بودن
…

اسم وبلاگش گوریل فهیم بود
از ۱۳۸۷ مینوشته
میشه یک سال بعد از من
وردپرسم رو چک میکردم
وبلاگ های ثبت شده م توی اونجا، آرشیو شده ها، خصوصی ها، پاک شده ها
لینک های شکسته وبلاگ دوستان

آخرین نوشته گوریل فهیم در مورد مرگ بود
مرگ مادرش
بهش فکر میکنم
به مرگ
به پدر و مادر
اما کاری از دستم بر نمیاد
خشمه؟ نفرته؟ تنهاییه؟

دیروز یکی پیام داد
اینجا رو خونده بود
اینجا رو میخونه
اینجا رو میخونی؟
نیستی، اما خوبه که هستی توی همون نبودنت

ادامه خواندن

پروانه

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

توی روزگاری که روی صدای فریادها با صدای شلیک و نعره سرپوش گذاشته میشه
توی روزگاری که خون ها زیر پوتین ها گم میشن
توی روزگاری که صدای ضجه بین هیاهو و شلوغی به گوش کسی نمیرسه

گاهی یه نجوا از ماه ها دورتر باقی می مونه
گاهی یه نجوا از کیلومتر ها دورتر شنیده میشه
گاهی یه نجوا عجیب به دل میشینه

گاهی جای خالی یه نجوا به شدت حس میشه

ادامه خواندنپروانه

09:09 99/09/09

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

مثلن ۸۸/۸/۸ رند و خاص و خفن و آخرین تاریخ اینجوری ِ قرن نبود؟ مثلن ۱۴۸۸/۸/۸ همه مون زنده ایم؟

یا اینکه آدم ها انقدر پوچ نبودن… انقدر در کثافت دست و پا نمیزدیم که دنبال دلخوشی های الکی باشیم تا باهاشون میلیون ها عکس و استوری و پیام مسخره تولید کنیم

دلخوشی برای یه لحظه ی رند؟؟

مگه باقی لحظات عمر قرار نبوده خاص باشن؟ مگه بقیه شون دوباره تکرار میشن…؟

ادامه خواندن09:09 99/09/09