نوشته شده توسط امین در 20 آبان 1402

پیدا کردن یکی که هنوز مینویسه
از لینک وبلاگ های آرشیو شده ی ۲۰۱۰، ۲۰۱۱ دوستانت
دوستانی که زمانی دوست بودن
دوستانی که زمانی بودن

اسم وبلاگش گوریل فهیم بود
از ۱۳۸۷ مینوشته
میشه یک سال بعد از من
وردپرسم رو چک میکردم
وبلاگ های ثبت شده م توی اونجا، آرشیو شده ها، خصوصی ها، پاک شده ها
لینک های شکسته وبلاگ دوستان

آخرین نوشته گوریل فهیم در مورد مرگ بود
مرگ مادرش
بهش فکر میکنم
به مرگ
به پدر و مادر
اما کاری از دستم بر نمیاد
خشمه؟ نفرته؟ تنهاییه؟

دیروز یکی پیام داد
اینجا رو خونده بود
اینجا رو میخونه
اینجا رو میخونی؟
نیستی، اما خوبه که هستی توی همون نبودنت

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار

دَ َ َ َفت…

نوشته شده توسط امین در 10 مرداد 1402

A new day, a new age, a new face, a new lay
A new love, a new drug, a new me, a new you

I forgive
Had enough
Time to live
Time to love

پروانه

نوشته شده توسط امین در 29 تیر 1400

توی روزگاری که روی صدای فریادها با صدای شلیک و نعره سرپوش گذاشته میشه
توی روزگاری که خون ها زیر پوتین ها گم میشن
توی روزگاری که صدای ضجه بین هیاهو و شلوغی به گوش کسی نمیرسه

گاهی یه نجوا از ماه ها دورتر باقی می مونه
گاهی یه نجوا از کیلومتر ها دورتر شنیده میشه
گاهی یه نجوا عجیب به دل میشینه

گاهی جای خالی یه نجوا به شدت حس میشه

۰۹:۰۹ ۹۹/۰۹/۰۹

نوشته شده توسط امین در 9 آذر 1399

مثلن ۸۸/۸/۸ رند و خاص و خفن و آخرین تاریخ اینجوری ِ قرن نبود؟ مثلن ۱۴۸۸/۸/۸ همه مون زنده ایم؟

یا اینکه آدم ها انقدر پوچ نبودن… انقدر در کثافت دست و پا نمیزدیم که دنبال دلخوشی های الکی باشیم تا باهاشون میلیون ها عکس و استوری و پیام مسخره تولید کنیم

دلخوشی برای یه لحظه ی رند؟؟

مگه باقی لحظات عمر قرار نبوده خاص باشن؟ مگه بقیه شون دوباره تکرار میشن…؟

اونوقت این همه اتفاقات عجیب رخ نمیداد

نوشته شده توسط امین در 12 خرداد 1399

کاش ما آدم ها میتونستیم با هم حرف بزنیم…

in a different world

نوشته شده توسط امین در 18 آبان 1397

تو یه زندگی دیگه
تو یه شهر کوچیک و دور افتاده ساحلی تو آمریکا به دنیا میومدم
عصر به عصر
رو به ساحل
پشت به پنجره
به افق خیره میشدم
و قطرات آبی که به صورتم میخورد

بعد از ۱ سال…

نوشته شده توسط امین در 22 تیر 1397

این مدت اینجا چند بار ویروسی شد

مدت زیادی در دسترس نبود. نمیدونم چرا نه وقت گذاشتم حلش  کنم نه میخوام رهاش کنم

شاید یه جور چسبندگی به گذشته…

لیست ۳۰-۴۰ تا وبلاگ دوستانم رو نگاه میکنم… که دیگه هیچ کدوم آپدیت نمیشن. که چقدر زندگی ها عوض شده، که چقدر عوض شدیم…

پول، دغدغه، کار، ازدواج، جامعه، دوست های جدید، دوستی های شل و ول… و دلی که در گذشته ها و دوستی های گذشته ها گیره…

دلگیری از اونها که نیستن، از اونها که هستن و نیستن، از خودم، از خودمون… از چیزهای خوبی که ازشون گذشتیم، نیست و نابود شون کردیم…

۸۰۵

نوشته شده توسط امین در 19 آبان 1396

امشب یه اتفاقی افتاد

به اینجا هم سر زدم، حدود ۵ ماهه هیچی ننوشتم…

و جالب بود که آخرین پستم این بود:
هرکس که میاد تو زندگی ت، یه تیکه از زندگی ت رو میسازه
و وقتی میره یه تیکه از زندگی ت رو با خودش میبره…
یه تیکه خالی میشه که هیچ کس و چیزی پر ش نمیکنه
فردا دوباره باید برم پادگان…

۸۰۲: انتخاب

نوشته شده توسط امین در 18 خرداد 1395

تو زندگی یه وقت هایی هست که آدم باید انتخاب کنه

بین چیزهایی که میخواد

و چیزهایی که احتیاج داره

مربوط

نوشته شده توسط امین در 15 آذر 1394

آدم های موبایل به دستی که هرکدوم توی یه جور شبکه ی ارتباطی هستن و تشنه ارتباط…
در حالی که ارتباط هاشون با عزیزترین هاشون قطع شده و دنبال برقرار کردن ش هم نیستن…

لطیف نرم

نوشته شده توسط امین در 7 آذر 1394

زن را نباید فتح
زن را باید حس
کرد

دل

نوشته شده توسط امین در 31 خرداد 1394

دیروز داشتم به یکی میگفتم

دندونی که درد میکنه رو میکَنن، میدازن دور…

اما سری که درد میکنه، راهش قطع کردن گردنش نیست…

 

ساده س…؟ اما توی خیلی از موقعیت های مشابه همین کار رو میکنیم…

یا کسایی که میخوان بهمون کمک کنن این رو پیشنهاد میدن

Lotus

نوشته شده توسط امین در 15 خرداد 1394

میخواست تو اوج خداحافظی کنه
اما نمیدونست که تو اوج نمیشه خداحافظی کرد
تو اوج فقط میشه وابسته شد…

:)

نوشته شده توسط امین در 29 اردیبهشت 1394

اما بعضی چیزها هست که از آسایش ارزشمند تر ِ

نزدیکی!

نوشته شده توسط امین در 28 اردیبهشت 1394

از انسان ها فاصله بگیرید

رعایت فاصله ایمنی موجب آسایش شما خواهد بود

یک دیدگاه دسته‌بندی : تضاد, روزنگار

عالم محضر است

نوشته شده توسط امین در 25 اردیبهشت 1394

آمادگی این رو داشته باشید که هروقت هرجا به هرکس هر حرفی رو زدین
وقت دیگه ای در جای دیگه توسط کس دیگه ای علیه تون استفاده بشه

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم

نوشته شده توسط امین در 20 اردیبهشت 1394

آخ که دلم میخواد بخوابم و…

دیگه بیدار نشم؟

بیدار بشم و ببینم چند سال گذشته؟

 

ولی باید تلاش کرد…

باید تلاش کرد؟

پوست کلفت…

نوشته شده توسط امین در 8 اسفند 1393

زمان و تجربه و زندگی
از ما موجودات عجیبی میسازه…

بارها شده بود که کابوس رفتن ش رو میدیدم
حتا با فکر کردن بهش گریه م گرفته بود
حالا یک سال ِ که رفته و… حتا یه خداحافظی درست و حسابی هم نکردیم

:) …‏

You’re the reason I can control myself

نوشته شده توسط امین در 8 دی 1393

زن باهاس بشینه تو بغل شوهرش باهاش راک + + گوش بده

خوب/بد

نوشته شده توسط امین در 14 آذر 1393

یه وقتایی هم واقعن دلم برای خودم تنگ میشد

اما خیلی وقته اونقدری از خودم یادم نمیاد که دلم بخواد براش تنگ بشه