یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

گذشت آن زمان که آسان گذشت

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۲ | نوشته‌شده به دست امین در تضاد | روزنگار

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات

پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها… چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن…

تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم…

 

دارم زندگیم رو خلوت میکنم

سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه…

دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور

یه فضای خالی میخوام… خالی تر از قبل…

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۵ پاسخ

  • asiyeh says:

    دیگه چقد خالی؟هاید شدی بسه.

  • آیلین says:

    اینی که میخوام بگم راجع به پست “تاریخ ” ِته…گفتم احتمالا اونجا نمیبینیش!نمیدونم ..
    قضیه همینه!همیشه همینه..یه سریا همیشه واسه همین کار ساخته میشن! مث منو تو..یه سریا هم همیشه واسه اینکه برن ساخته میشن! مث اون… خودت تو “تضاد” عکسشو گذاشتی..اگه اینجوری نباشه که نمیشه!اصن زندگی نیست..
    تو واسه تشکر اگه قراره به بقیه کمک کنی بهتره که اصن کمک نکنی!تو راهتو برو و تو این راه بقیَرم بکش بالا!
    پ.ن : حتما لازم نیست واسه فرار کردن از گذشته اونو از بین ببری..میتونی بذاریش تو صندوق و درشو ببندی!از بین بردنش کار درستی فک نکنم باشه

    • امین says:

      سلام
      دیدن که، چرا از پنل وردپرس همه رو میبینم
      ساخته شدن رو قبول ندارم… آره روحیه و شرایط آدما فرق میکنه، اما دلیل بی تفاوتی و بی قیدی و نامردی و غیره نمیشه…
      البته این نوشته هم مرتبط با فرد یا بحث خاصی نیست. اونی که رفت، اونی که اونجوری رفت، اونی که با خود خواهی رفت (دوست، آشنا، معشوق، همکار…) اصن برام مهم نیست دیگه. اما تکه های زندگی خودت که به شکل های مختلف برات موندن، مهم ن…
      مسئله هدف از کمک کردن نیست، اما بالاخره رفتار آدما میتونه کسی رو دلسرد یا دلگرم کنه…
      از بین بردن نیست. اما چندین جعبه یادداشت و کاغذ و یادداشت و مجله و نامه و روزنامه و دردسر و مشغولیت و غیره شون… چطوری؟

  • آیلین says:

    خیلی از آدما رو تو اگه حتی تمام عمرتو هم بهش یاد بدی یاد نمیگیرن.نمیتونی بهشون بفهمونی که مثلا فلان کار بده.به دلایل مختلف..یکی بچه اس..تو الان اگه به یه بچه ی اول دبستان هرچیم که بخوای انتگرال یاد بدی نمیفهمه..هرکاری هم بکنی نمیفهمه..باید بزرگ شه..یه سری چیزا رو بفهمه تا بعدا بتونه اونو بفهمه..ولی مشکل اینجاست که مسئله ی الان،مسئله ی ریاضی نیست که بگیم مجبوره بخونه و یاد بگیره تا اونو بفهمه..مسئله چیز دیگه ایه..خیلیا تا آخر عمرشون هم نمیفهمن..نمیگم یه سری چیزای پایه رو نمیفهمن..همچنین نمیگم منم دانای کل ام و همه چی رو میفهمم..اما یه سریا تا آخر عمرشون بچه میمونن و تو هم هیچکاری نمیتونی بکنی..ممکنه حالا بعضیا از بچگی نباشه از بیشعوری یا هر چیز دیگه باشه..ولی ذاتشون اینه..از اول اینجوری ساخته شدن..درست شدن
    تو اون تیکه ها رو باید جمع کنی..انتخاب تو این بوده که با یه سری آدما دوست بشی که بعدا میزننت زمین یا یه همچین چیزی..پس باید تاوانشم پس بدی..اون تیکه ها رو باید جمع کنی و یکیشون کنی..و البته که مهمن.
    بازم برمیگرده به انتخابت.من تصمیم گرفتم به هرکسی کمک کنم.چه بفهمه و تشکر کنه چه نکنه.به دلایل خاص خودم.و من ترجیح میدم که نگم.ریز ، نمور کمک کنم اگه فهمید که فهمید اگرم نه من کمکمو کردم. احتمالا آدم اولش دلسرد میشه ولی تا کی میخواد دلسرد باشی ؟ خیلیا همینن..مگر اینکه فقط به کسایی کمک کنی که دلگرمت میکنن..که من خودم شخصا ترجیح نمیدمش
    خب فک کن که چی کار کنی..از بین بردنشون کار خوبی نیست..شاید این حرفم خیلی کلیشه ای و شعاری باشه ولی واقعا منظورم همینه که تو اینجوری میذاریش کنار..از بین می بریشون چون نمیتونی جمعشون کنی و بذاریشون پس ذهنت که هروقت خواستی بیای سراغش..باهاش باید مبارزه کنی



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.