یه زندگی؛ غیر فیزیکی…‏
Header

رو اعصاب

خرداد ۱۴ام, ۱۳۸۹ | نوشته‌شده به دست امین در علی الحساب

وقتی ساعت دو نصفه شب در حالی که داری فیلم میبینی

بابات میاد و در مورد وقت تلف نکردن میگه

اینکه درس بخون و چیزی کم نداری

اینکه میتونی و باید موفق بشی

برنامه برای ادامه ی زندگیت داشته باشی

به ادامه تحصیل و ارشد و خارج و زندگی و آینده فکر کنی

اینکه زندگیشون رو برات گذاشتن

اینکه هرکاری بگی میکنه

اینکه میخوای زن بگیری؟ کلاس بری؟ خارج بری؟ …؟

اینکه …

( اینکه رو اعصابی! )

میگه که همین دخترایی که باهاشون چت میکنی و حرف میزنی و عکسشون رو میبینی

( این جمله ی بالا دوتا نکته داشت. یکیش کلشه که نکته ست! اون یکیش هم “ها”ی بعد از کلمه ی دختره! قضیه ی عکس هم یحتمل اشاره داره به بک گراند های اخیرم، که در حال حاضر عکس مریمه)

وقت ازدواج هیچ کدومشون پا پیش نمیذارن و خونه و درآمد و ماشین میخوان

و …

بعله دیگه اینجوریاس! یعنی نبود ها، شد!

پ ن: البته مسئله یه مقدار جدی تر از صحبت بود ولی خب…

شما می‌توانید ما را دنبال کنید از خوراک RSS 2.0 و یا پاسخ بگذارید در صورت تمایل، بازتاب بفرستید.

۶ پاسخ



پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.