شب

نوشته شده توسط امین در ۱۲ دی ۱۳۸۸

این شب ها که میگذرند… همه به روز فکر می کنند

شما چطور؟

به پست هایی (بخون دری وری هایی) فکر میکنم که می نویسم و پابلیششون نمیکنم

به بلاگ هایی که میخونم و کامنت نمیذارم

به خبر هایی که میخونم و نمیخونم… میخونم … نمیخونم

به ساعت هایی که پای کتاب هستم و صفحه هایی که جلو نمیرن

به دقایقی که به کل کل ها و فحش دادن های دوستانه میگذرونم. بدون هدف … بدون هدف

به فحش هایی که توی ذهنم میدم و سعی میکنم اقلن به زبون نیان

به درسایی که نخوندم

به کارایی که نکردم

به دوستایی که داشتم و الآن ندارم

به زندگی ای که میتونه تموم شه، چه راحت و سریع… بدون اینکه خیلی از کارهایی که باید رو انجام داده باشم

به همین پست لعنتی که بدون اینکه حتا یکبار بخونمش یا بهش فکر کنم دارم مینویسمش در حالی که نوشته های دیگه توی اتاقم ولو هستن

۱۹ دیدگاه دسته‌بندی : علی الحساب

۱۹ دیدگاه برای “شب”

  1. موبد گفت:

    امشب یه خورده رانندگی کردم و دوازده برابرش به این و اون فحش دادم
    هیچ کدوم از فحشا هم ربطی به رانندگی اون ننه مرده ها نداشت
    خب که چی؟
    چه میدونم
    گفتم دور هم باشیم
    سخ نگیر
    کلا کشک

  2. unique گفت:

    بالاخره هر کسی تو زندگیش یه بار به این نقطه می رسه ، البته نقطه ی بدیه !
    نمی دونم اما من وقتی به این نقطه رسیدم ، وضعم با حالای تو خیلی فرق داشت ، اما خوب خودم خواستم و تغییر کردم .
    کافیه فقط امین باشی همین .

  3. موبد گفت:

    حیف که کنکوری ام
    مایه ش این جور وختا
    یه زنگه
    یه قرار میذاشتیم
    کلی باهم میخندیدیم
    بی خیال عالم
    می رفتیم اصلا گیم نت
    کلی بازی میکردیم و بعدش با مغز قفل شده
    میزدیم بیرون

  4. سرور گفت:

    خالی و پوک ام این روزا
    نا تمامم …
    تمام سلولای بدنم کیپ شدن !!..زنگ می زنن مثل وقتی که گوش زنگ می زنه
    ممتد و دور و آزار دهنده …

    آدم گاهی تمام ذهنش آوار می شه رو سرش
    هیچ کسم نمی رمبونتشا ! خودت انگار مرض داری که یه آجر ازون زیر رو بکشی که همه اش بریزه رو سرت

    منم این روزا به خیلی چیزا فکر می کنم
    بعد واسه این فکر نکنم خودمو می زنم بخواب
    بعد تا خوابم می بره سینما شروع می کنه ! …. دچار بیداری مطلقم اصلاً

    همینا رو بنویس
    همین حال رو بنویس
    اون نوشته ها رو ول کن که برای نوستن نوشته شدن
    همین حرفایی که اولشو که می نویسی نمی دونی آخرش چی می شه
    یا اصلاً چرا داره گفته می شه

    همینا رو بنویس

  5. marya گفت:

    فک کنم اونی نشد که می خواستی

  6. Hossein Nasiri گفت:

    امین
    دردت اینه که فکر می کنی
    فکر نکنی هم میگذره
    پ.ن:یکی نیس به ما بگه تو که بیل زنی در کون خودتو بیل بزن

  7. بی هدف … بی هدف …
    انگار این بی هدف بودن،
    این تهی بودن ،
    این خودسانسوری کردن ها ،
    این حالت هایی که گفتی همه گیر شده
    بی هدف … بی هدف …

    ” که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؟!!!!!”

  8. milad گفت:

    جمله آخر جالب بود.
    ولی آقا بعد از یک دوره شدید فکر کردن به این نتیجه رسیدم که تا دلت میخواد فکر کن. لااقل سر این موضوع که میتونی یکی از گره های ذهنیتو باز کنی. به خودت مجوز بده برای فکر کردن زیاد. برای فهمیدن.
    چون فهمیدن از اون چیزهاییه که معمولن غیر ارادی اتفاق میوفته.
    خوب باشی

  9. hanny گفت:

    این روزها هم رفتنی است
    امیدوار نیستم که کامنت بزاری
    ولی امیدوارم حداقل یه نگاهه کوچولو کنی

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.