جبر or شانس

یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدممیخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نهانگار داشتاما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره تو یکی از اون وقت هایی...

ادامه خواندنجبر or شانس

In the end, It doesn’t even matter

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

فک کنم تنها باری که توی زندگیم بابت دفاع کردن ازم تقدیر و تشویق میکردن، پایان نامه م بوده که فی الواقع اونم پیش نیمد   I've tried so hard And got so far But in the end It doesn't even matter I had to fall To lose it all But in the end It doesn't even matter

ادامه خواندنIn the end, It doesn’t even matter

تولد 2‏

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:عکسوردپرس

هی آدما حالم از کل دنیاتون بهم میخوره زندگی برای من یکی، همون فاصله های زمانهایی که حالم از دنیا بهم میخوره بوده - نه اشتباه نکن، الآن چیزیم نشده - زندگی برای من، همون لحظه های بین فکر کردن به خودکشی ها بوده. دبستان، راهنمایی، دبیرستان... همون لحظه های بی سر و صدا. یا همون باری که توی مشهد بابا به زور چاقو رو از دستم گرفت. خیلی چیزی ازش یادم نمونده، جز حالت عجیب ترس پدر و مادر از بچه ی خودشون که توی چهره شون بود همون سالهای حماقتی که انقدر معطل کردم تا این ایمان لعنتی به اینکه خودکشی یه گناه کبیره ست و مورد غضب الهی و عذابش بی پایان، درونم شکل گرفت زندگی، همون فاصله های لعنتی معطل کردن بوده ‏ ‏‏ ‏ نمیدونم دارین به چی فکر میکنین! اما نه دیوونه بودم، نه نا موفق و شکست خورده و ... ( که اونموقع ها و تا قبل از همین دانشگاه هم جزو موفق ترین های هم سن و سال هام بودم، هم ازشون عقب نبودم، هم هوشم به گواه تست های آی کیو و نمره ها و غیره جزو رده های بالا بوده) فقط از همون بچگیا با درک کردن این دنیا، آدم هاش، دروغ هاش، هنجارهاش، ظلم هاش، زشتی هاش... مشکل داشتم آره میدونم! زیبایی هم داره عکس: امروز عصر - بهشت زهرا (س)  ‏

ادامه خواندنتولد 2‏