حرف

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

هیچ کسی عمرت رو دوباره بهت نمیده بر نمیگردونه هیچ کسی بهت نمیگه بیا لذت ببر بیا خوشبخت شو باید بخوای و باید یادبگیری . خودت رو به همه چیز آغشته نکن آغشته شدن آدم رو اذیت میکنه کارت رو بکن کمکت رو بکن ولی بیا بیرون انقدر یه جا درجا نزن ------------ این مطلب رو من ننوشتم. از یه نویسنده ی گمنامه! داشت به من توصیه میکرد:)

ادامه خواندنحرف

محصول مشترک

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

تصور کنين همه مون با هم تو يه دبستان بوديم! چه بلاهايي سر اون مدرسه و معلماش و خودمون مي اومد؟؟ :D پی نوشت: هم اکنون نیازمند نظراتتان هستیم!

ادامه خواندنمحصول مشترک

تو هم؟

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

ساعت 6 تلویزیون روشن میشه خودم اینجوری گذاشته بودم که صبح ها خواب نمونیم، البته امروز جمعه ست ساعت 4 بیدار شدم و پای کامپیوترم هنوز خیلی خوب نیستم، شاید از دیشب، شاید هم از دو روز پیش، خواب هم درمان موثری نبوده ظاهرن. شاید پست قبل یه دروغ بوده! صدای دعای عهد رو میشنوم ناخودآگاه خوشحال میشم بر میگردم سمت تلویزیون دو ـ سه کلمه ی آخر دعاست و تموم میشه تلویزیون رو خاموش می کنم :|

ادامه خواندنتو هم؟

مرگ موقت

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

خوشحالم که تا اومدم خونه، افتادم نمیدونم کی خوابم برده بود اگه بیدار میموندم اگه این مرگ موقت و جدایی نسبی روح و تن نبود باز دیوونه میشدم باید دیوونه میشدم دست خودم نیست گاهی این ذهن ِ لعنتی این باور ها و حرف ها و باید ها و نباید ها و نباید ها و چرا ها و چرا ها و چرا ها گاهی آدم رو میبره گاهی من رو میبره و گاهی دیگه نمیشه راه رفته رو برگشت گاهی آدم گیر میکنه ----------- به این اعتقاد دارم یکی از جاهایی که دوست به درد میخوره توی همین برگشت هاس ----------- نیومدی لعنتی، هرچند شاید اینکه چرا و چطور و برای چی من بودم، من هستم، چی شد که هستم، سؤالیه که قبل از پرسیدن از نیومدنت، میشه پرسیدش ----------- میگم خوشحالم اما شما زیاد باور نکنید

ادامه خواندنمرگ موقت

بدون عنوان

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

بچه ها خیلی عاقلن این ما به ظاهر بزرگتر هاییم، که حماقت رو ذره ذره لحظه لحظه و روز به روز تو کالبدشون تزریق می کنیم تا در نهایت یه احمقی مثل بقیه رو تحویل بگیریم *            *            * امشب داشت می رفت مسجد یه چادر مشکی سرش کرده بود، دفتر نقاشی و مداد رنگی هاش رو هم برداشته بود! بهش گفتم اونجا میری هم نقاشیت رو بکش هم دعا کن چیزایی که میخوای رو به خدا بگو بگو همه مریضا خوب شن منم دعا کن سرش رو انداخت پایین و گفت: لاک دارم گفتم: عیب نداره که. نداشتی بهتر بود، اما حالا هم عیبی نداره که ----------- بعد نوشت: نه اینکه خونواده ی بسته یا متحجری داشته باشه. نه اتفاقن! اما بزرگترا گاهی حرفایی میزنن، یا حرفاشون رو جوری میزنن، که نتیجش حتا میتونه گرفتن حق حرف زدن با خدا باشه

ادامه خواندنبدون عنوان

دل

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

گاهی وقتا دل آدم به شکل احمقانه ای برای یه کسایی تنگ میشه و گاهی حماقت هایی هستن که به شکل خارق العاده ای دوست داشتنی هستن

ادامه خواندندل

ادامه ی ستم

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

از اون ستم تر اینه که بعدش که میخوابی خواب آنجلینا جولی رو ببینی منتاها صرفن توی تلویزیون و در حال دیالوگ گفتن با یکی دیگه! :-"

ادامه خواندنادامه ی ستم

اضافه کاری

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:وردپرس

طرف شب قدر داشت مخ میزد! احتمالن فکر کرده بود امتیازش 1000 برابره شایدم 999 تا دختر اشانتیون بهش میدن . پی نوشت: پینوکیو آدم شد، ما هنوز فرق گربه نره و پدر ژپتو رو تشخیص نمیدیم . پی نوشت دو: بدبختی دختر هم نشدیم که ماهی پنجاه ـ شصت تومن کرایه ماشین ندیم پی نوشت سه: کماکان تو فکرشم که برم گواهینامه ام رو بگیرم!

ادامه خواندناضافه کاری