گذشت آن زمان که آسان گذشت
زندگیم پر شده از تکه های خاطرات پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها... چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن... تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم... دارم زندگیم رو خلوت میکنم سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه... دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور یه فضای خالی میخوام... خالی تر از قبل...
four forgotten years
We shared the joy And shared the pain And as my heart Recalls the joys My eyes recall the tears

