خوب/بد

یه وقتایی هم واقعن دلم برای خودم تنگ میشد اما خیلی وقته اونقدری از خودم یادم نمیاد که دلم بخواد براش تنگ بشه

ادامه خواندنخوب/بد

771

سرگذشت آدم ها عجیبه...   پ ن: چندتا پست از پیش نویس ها رو پابلیش کنم احتمالن

ادامه خواندن771

دیالوگ: تلاش

چیزی که زندگی رو ارزشمند میکنه اینه که هیچی ابدی نیست و چیزی که اون رو گرانبها میکنه اینه که تمام شدنیه حالا بیشتر از همیشه این رو میدونم و این رو میگم که زمان، یه فرصته پس اون رو با زندگی ای شبیه به زندگی دیگران هدر ندین بذار زندگیت ارزشی داشته باشه برای چیزی که براتون مهمه، مبارزه کنین. مهم نیست اون چی باشه چون اگه حتی به اون نرسین چه راهی بهتر از این برای زندگی هست؟

ادامه خواندندیالوگ: تلاش

نوشته ی 758 ام

وقتی توی خونه تکونی، لای کتاب ها، توی جعبه ها و کیسه ها، ته ِ کشوها... تیکه های نوشته ها و خاطره ها رو پیدا میکنی... خشک میشی... میشینی و نگاه شون میکنی، خوشحال میشی، غمگین میشی، میخوای اجازه بدی که بگذرن و رد بشن... اما در نهایت میرن یه جای دیگه... تا یه خونه تکونی دیگه...   پُر شدم میخوام خالی بشم... اما... نمیشه...     نزدیک آخرای هر ماجرا، حس سنگین و غمگینی داره حتا پایان یه سریال. امشب داشت میگفت: - ... این رو قبلن گفته بودم! چند بار هم! من فقط... یه آدم پیر کسل کننده ام که داستان‌هاش تمومی نداره + من داستان‌های تکراریت رو دوست دارم امیدوارم که هیچ وقت تموم نشن تو عشق زندگیه منی ولی... من فقط واسَت نگرانم من نمیخوام که تو کسی باشی که توی داستان‌هاش زندگی میکنه... زندگی همیشه میره جلو...

ادامه خواندننوشته ی 758 ام

گذشت آن زمان که آسان گذشت

زندگیم پر شده از تکه های خاطرات پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها... چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن... تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم...   دارم زندگیم رو خلوت میکنم سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه... دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور یه فضای خالی میخوام... خالی تر از قبل...

ادامه خواندنگذشت آن زمان که آسان گذشت

747 – دیالوگ

+ هر دوی اونا مجرمن، به خصوص داربی. تو که خودت می دونی... - این مهم نیست که تو چی می دونی، کلاید. این مهمه که بتونی در دادگاه اثبات کنی ------- + من تجربه کردم، نیک... درسهایی که با خون یاد داده نمیشن؛ به زودی فراموش میشن ------- - چرا ما کار درست رو الآن انجام ندیم؟ + من دارم کار درست رو انجام میدم نیک فقط باید از نگاه من ببینی

ادامه خواندن747 – دیالوگ

746

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

مهم نیست چه اتفاقی افتاده، یا اصلن چرا افتاده مهم اینه که ما اینجاییم تنها سوال اینه؛ چطور خارج بشیم؟  

ادامه خواندن746

تاریخ

پنج سال ازت بزرگتر باشه. دختری که یه شب ساعت 1:30 بهت زنگ میزنه و همون نصفه شبی چهل دقیقه با اشک و گریه باهات حرف میزنه... پسری که 6-7 سال باهم بودن رهاش کرده باشه... و به تو زنگ بزنه... حالا، دو سال بعد، بدون اینکه هیچ خبری بده عقد کرده باشه --- یه دختر دیگه هم - دوست یکی از بچه ها - چند بار وقتی کمک لازم داشت، اومد سراغم. دوست پسر نامردش اذیتش میکرد حتا اونوقتی که میخواست خود کشی کنه، زنگ زد بهم و با گریه حرف میزد و وقتی که اوضاعش بهتر شد... دو سالی میشه که هیچ خبری نداده. حتا یه تشکر کوچیک هم...

ادامه خواندنتاریخ