کفر نعمت؟

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:روزنگارتضاد

تا حالا شده رستورانی، توری، سفری چیزی برین؛ بعد آخرش فکر کنین همین که این رو با این کیفیت تحمل کردم، علاوه بر اینکه باید پولم رو پس بدن باید یه چیزی هم بهم بدن؟

جدیدن گاهی فکر میکنم وضعیت ما و خدا و این مملکت مزخرف و دوره و زمونه ش هم همینجوریه

ادامه خواندنکفر نعمت؟

مرگ

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

انقدر درگیر زندگی کردن بودیم، که زندگی نکردیم…

We were so busy living, that we didn't live
ادامه خواندنمرگ

تمام شدن

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

تلویزیون مشکی مون، دو سمتش دوتا بلندگو داشت، مستطیل و بیرون زده رو به جلو، شبیه دوتا گوش

فیلم های سریالی یا کارتون های سریالی که دوست شون داشتم، وقتی میخواستن تموم بشن، غمگین میشدم. به کسی نمیگفتم، اما غصه میخوردم

میرفتم دم اون بلندگو ها، که گوش تلویزیون بودن، بهشون میگفتم نرن، بمونن… یواشکی، بدون اینکه کسی بدونه یا بفهمه

نمیخواستم برن، نمیخواستم تموم بشن…

مگه چقدر چیزهای دوست داشتنی توی این دنیا هست؟ مگه هرکسی چقدر چیز ِ دوست داشتنی توی این دنیا داره، که تموم هم بشن؟ که برن، که بمیرن، که تموم بشن، که نباشن…

پاکت داره بسته میشه، بعد از ۱۷ سال. سرویس و نرم افزاری که اجازه میداد محتواهای دلخواهت رو روش ذخیره کنی، دسته بندی کنی و بعدن بخونی شون. همون برنامه ای که چند سال پیش توی ایمیل آخر سالش برام نوشت تو امسال معادل ۳۲ جلد کتاب خوندی، از مقاله ها و سایت های ذخیره شده توی pocket. یادم نمیاد هیچوقت به تعداد بالا کتاب ها رو اول تا آخر، با علاقه و انگیزه دست گرفته باشم و خونده باشم. هرچند زیاد خریدم، زیاد خوندم شاید. برای همین اون معادل ۳۲ جلد کتاب، سال هاست یادم مونده. خوشحال کننده بود.

بارها نوشتم، از بسته شدن، تموم شدن، نبودن… از یاهو ۳۶۰ تا گوگل ریدر (گودر) -که چه دنیایی بود- تا پرشین بلاگ تا الآن هم که پاکت…

سخته، غمگین کننده ست…
تموم شدن ها…
تموم کردن ها…
نبودن ها…

بودن هایی که همون نبودنن…

ادامه خواندنتمام شدن

جبر or شانس

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

یه بار چشمم رو بستم و از خیابون رد شدم
میخواستم ببینم زندگی ارزش زنده موندن داره یا نه
انگار داشت
اما وقت های کمی هست که میفهمم چرا ارزشش رو داره

تو

یکی از اون وقت هایی…

ادامه خواندنجبر or شانس

895

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

کجای زندگی
خودمون رو گم کردیم…؟

ادامه خواندن895

چرا غیب شدین

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

همین که اینجا رو از ۲۰۰۶ دارم، به خودم افتخار میکنم

وقتی لینک های شکسته (broken links) رو چک میکنم تا حذف شون کنم، به سایت های بزرگ، هاستینگ های عکس، ویدیوها و محتواها، وبلاگ های دوستانم… بر می خوردم
روزگاری که مینوشتیم، میخوندیم
روزگاری که فقط لایک نبود، انقدر عجله نبود
انقدر دوری نبود
نرفته بودیم، مونده بودیم، میموندیم و امید داشتیم
ما انقدر بزرگ نشده بودیم، موهامون سفید نشده بود، پدر و مادر هامون…
پدر و مادرهامون…

دلم میگیره، قلبم تیر میکشه
نفس بند میاد
حتا توی محل کار گریه م گرفته
کاش بودین
کاش یکی بود

دیروز مشاور میگفت قلابی که به چیزی وصل بشی، نداری… من که میخوام. من که میخواستم
چیزی نبود
چیزی نموند
تو نموندی
نموندین

دنبال یه شعر میگشتم. به این پست بر خوردم، که نوشته بود:

گاهی به نظر میاد تلاش پیچیده‌ی فرد برای نامرئی شدن، دیده نشدن و به چشم نیامدن، ترجمه ی خواهشِ عمیق و زخمناکِ دیده شدنه ؛ “من می‌خواهم گم شوم (تا که پیدایم کنند)”
هرچند این وبلاگ هم ۳ ساله که دیگه ننوشته. راستی دیگه نمیگن وبلاگ، میگن بلاگ. و بیشتر دنبال ولاگ (میترسم لینک بدم، روزی بیام و ببینم دیگه ویکی پدیایی هم وجود نداره) هستن! چون خوندن سخته، نوشتن سخته، همه دنبال دیدنن، دنبال دیده شدنن…

دیده که نشی فراموش میشی، حذف میشی

دیده شدن سخته، دیدن سخته

کاش میشد درک شد

اون شعره این بود

هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟
زان که بر این پردهٔ تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم

تا امروز چند صد تا لینک شکسته رو حذف کردم
دیگه توان ندارم
چیزی برای حذف کردن نمونده
توان شکستن، توان شکسته شدن
برای کی می نویسم؟ نمیدونم… اصلن کسی هست؟ کامنتی هست؟ کسی وقت داره؟ کسی میبینه؟
نمیدونم… اما شاید هنوز امید دارم، به بودن، بودن یکی

فهمیده شدن
خوندن
خونده شدن
داشتن
داشتن…

ادامه خواندنچرا غیب شدین

شاید هم

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادمینیمال

حس سربازی که بعد از مدت ها جنگیدن با حس پیروزی برگشته

اما می‌فهمه چیزی از خونه ش باقی نمونده

به خاطر جنگی که فکر می‌کرد توش پیروز شده

ادامه خواندنشاید هم

پروانه

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضادروزنگار

توی روزگاری که روی صدای فریادها با صدای شلیک و نعره سرپوش گذاشته میشه
توی روزگاری که خون ها زیر پوتین ها گم میشن
توی روزگاری که صدای ضجه بین هیاهو و شلوغی به گوش کسی نمیرسه

گاهی یه نجوا از ماه ها دورتر باقی می مونه
گاهی یه نجوا از کیلومتر ها دورتر شنیده میشه
گاهی یه نجوا عجیب به دل میشینه

گاهی جای خالی یه نجوا به شدت حس میشه

ادامه خواندنپروانه