Rain again

وقتی بدون چتر میری بیرون ... سعی کن از ذره ذره های بارون و لحظه لحظه های خیس شدنت لذت ببری... ا ا پی نوشت یک : هوا ، بس ناجوانمردانه ... دو نفرس! ا پی نوشت دو : یکی به من بگه وقتی حدود 3 ساعت طول کشیده تا خودم رو از تجریش برای یه کلاس جبرانی برسونم به افسریه ، اونوقت با یه کلاس خالی مواجه میشم که نه استاد بی شرفش اومده و نه دانشجوهای بی شرف ترش ، باید چیکار کنم؟؟! ا پی نوشت سه : اگه آهنگ متال همراهم نبود ، همونجا میشِستم گریه می کردم! ا پی نوشت چهار : موقع برگشتن از دانشگاه ، خیابونها که رسمن قفل بودن. داشتم با مترو بر می گشتم که از اون پایین ـ مایین ها یه صدای بچه گونه با لحن جالبی گفت : مامان من له شدم!! ا

ادامه خواندنRain again

21 :)

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:یاهو 360‏

یک سال پیش (آبان 86) قبل از نوشتن اولین پستم تو سیصد و شصت ا صلن فکر نمی کردم زمانی برسه که گاهی اوقات ، ساعات زیادی رو توی 360 بگذرونم... فکر نمی کردم روزی توی این محیط ، دوستان خوب نا دیده ای (علاوه بر دوستان دوران مدرسه ، که با بعضی هاشون 14 ساله که دوستم ) پیدا کنم که بتونم دوستشون داشته باشم به هر حال... هنوز هم اعتقاد دارم که اینترنت ، عیش مجازی ِ و البته هر عیشی هم دردسر هایی داره... ا خوشحالم که به جمع دوستان خوب قبلیم ، دوستان خوب جدیدی اضافه شدند و خوشحالم از اینکه یک سال رو توی این محیط با دوستان قدیمی و دوستان جدید گذروندم. ا از اونجایی که اعتقاد دارم دوستی تاریخ انقضا نداره ، امیدوارم دوستان خوبی برای همدیگه بمونیم و من هم بتونم دوست خوبی براتون باشم. ا سالم و پیروز و موفق باشید 6/8/87

ادامه خواندن21 :)

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کَش

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:یاهو 360‏

میگم این زلیخا هم بدشانس بوده ها!! اگه به جای اون موقع ، تو قرن 21 ام زندگی می کرد ؛ منت که نمی خواست بکشه که هیچی ، کلی هم درآمد داشت! ا ا ا ا به این میگن رشد و پیشرفت ِ بشر... ا

ادامه خواندنای زلیخا دست از دامان یوسف باز کَش

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:یاهو 360‏

شاید اشتباه می کردم ، شاید از اول هم این راه ، راه اشتباهی بوده شاید

ادامه خواندن

خداحافظ سحرهای دلهره ؛ غروب های اشتیاق… خداحافظ رمضان

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:یاهو 360‏

دبستان که بودم ماه رمضون که می شد ، از هر فرصتی استفاده می کردم - نمیدونم اون موقع ها چقدر به فکر کمک به همنوع یا کنترل اعمال و رفتار خودم بودم ، که شاید بیشتر از الان بوده! - اما اقلن از فرصت ها برای خوندن قرآن استفاده می کردم. بجز صبح ها که تو مدرسه برنامه داشتیم ، زنگ تفریح ها و زمان برگشتن به خونه توی سرویس مدرسه هم از فرصت استفاده می کردم ، و گاهی هم توی خونه. ا وقتی بزرگتر شدم و می رفتم راهنمایی ، دیگه خودم بر می گشتم خونه و توی تاکسی قرآن خوندن سختم بود. اما هنوز زنگهای تفریح و صبحگاههای مدرسه و گاهی هم خونه ، بود. ا گذشت و دبیرستانی شدیم... اما دیگه فقط صبحگاه مدرسه بود و شاید گاهی هم خونه. ا تو همه ی این سالها اگرچه ممکن بود روزه گرفتن سخت باشه ، اما ماه رمضون رو دوس داشتم ، از رسیدنش خوشحال و از تموم شدنش ناراحت می شدم. اما امسال... نه دیگه از شروع شدنش خیلی خوشحال شدم ، نه تو این یک ماه اون حس قشنگ ساهای پیش رو داشتم ؛ نه اون شب هاییش که برتر از هزار ماه بودن رو درست درک کردم... ا با خودم فکر می کنم این بزرگ شدنه؟! رشد کردنه؟! دانشجو شدن و سر کار رفتنه؟! فکر می کنم اکثر ما آدما با زیاد شدن سنمون ( و خیر سرمون رشد کردن!) به این درد مبتلا میشیم و به جای پیشرفت تو خیلی از زمینه ها پسرفت می کنیم ، حالا چه تو بعد اخلاقی ، چه دینی و چه اجتماعی. منتها بعضی ها اصلن حتا به این پیشرفت معکوس(!) فکر هم نمی کنن و به زعم من پوست کلفت میشن. ا ا به هر حال این ماه رمضون هم گذشت ؛ برای بعضی ها امثال من ، بی رمق ؛ برای بعضی ها خوب و به یاد موندنی و برای بعضی ها هم ... ا اگر چه شرمنده از آنيم در روز مکافات / کاندر خور عفو تو نکرديم گناهي اما گويند كريم است و گنه مي بخشد / گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم

ادامه خواندنخداحافظ سحرهای دلهره ؛ غروب های اشتیاق… خداحافظ رمضان

lie

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:یاهو 360‏

بعضی ها گـَه گداری دروغ می گن بعضی ها انقدر احمقن که زل می زنن تو چشم آدم و احمقانه ترین دروغ ها رو با اعتماد به نفس کامل بیان می کنن! ا بعضی ها هم انقدر بی شرف هستن که بدون اینکه خم به ابرو بیارن ، چپ و راست دروغ میگن پی نوشت یک : ان انه دیگه ، حالا چه با تنوین چه بی تنوین! منظورم اینه که به هر حال همشون تو دروغ گفتن مشترکن پی نوشت دو : زندگی بدون دروغ هم میگذره

ادامه خواندنlie