آدم ها
از این آدم ها و روابط بین شون قدر گاو سر در نمیارم... خوشحالم :] هرچند خیلی به سودم نباشه
از این آدم ها و روابط بین شون قدر گاو سر در نمیارم... خوشحالم :] هرچند خیلی به سودم نباشه
وای به حال دنیایی که اشرف مخلوقاتش ما باشیم...
مهدی هم رفت فک کن کسی که ۱۷ سال... اگر نه هر روز، دیگه تقریبن هر هفته میدیدیش... لعنت به زندگی... لعنت به بزرگ شدن... لعنت به جدا شدن... لعنت به کشوری که توش جدا شدن ها بیشتر از به هم رسیدن هاست... چیز جدیدی نیست. عجیب هم نیست. خیلی از رفقا بودیم که دیگه سال به سال هم همدیگه رو نمیبینیم. اما یه بار هست که پذیرفتیش، انتخابش کردی، میدونی که دیگه فرق کردین. که دیگه دنیا هاتون جداست... اما یه بار هم هست که دنیا جدا تون میکنه، که زندگی، که این اجتماع کوفتی و این شرایط لعنتی، که این آدم ها... جدا تون میکنن. باید عادت کرد. تازه اولشه... اما سعی میکنم لااقل فراموش نکنم. که هنوز هم میشه دوست داشت، میشه رفیق بود، میشه صمیمی بود. حتا اگه فرق داشته باشین، حتا اگه اجتماع تون، پول تون، کشور تون، علم تون... دنیا تون متفاوت شده باشه... بشنوید: از آناتما [wpdm_file id=1] [wpdm_file id=2]
آدما ماجرا ها رو پشت سر میذارن اما آدم ِ بعد از اونها همون آدم ِ قبل نیست...
تا زمانی که دنیا به پایان نرسیده باید طوری رفتار کنیم که انگار زندگی ادامه داره... ---- - من با خبرهای خوشی اومدم... از آزاد كردن دنیا! + آزاد كردن از چی؟ - از آزادی آزادی بزرگترین نیرنگ زندگی ِ ---- هالک: شما اومدی که منو بکشی خانم رومانوف؟ چون این کار روی همه جواب نمیده! ---- - استارک! باید با هم حرف بزنیم + لطفاً پیغام بگذارید - موضوع فوریه + پس فوراً پیغام بگذارید! ---- زانو بزنین! اینطوری راحتتر نیست؟ این حالت طبیعی شما نیست؟ این حقیقت ناگفتهی بشریت ِ... که شما مشتاق تحت امر بودنین تلهی خوش رنگ و لعاب آزادی لذت زندگی رو در تقلا کردن برای رسیدن به قدرت و هویت از شما میگیره شماها طوری ساخته شدین که یکی باید به شما حکمرانی کنه آخرش شماها همیشه زانو خواهید زد... ---- - استارک! برای حمله کردن نیاز به نقشه داریم + من یه نقشه دارم! حمله کردن! ---- - استارک؛ میدونی که این یه سفر یک طرفه ست [و برگشتی نداره]...؟ + پس بقیه ی حرفت رو نگه دار واسه وقت برگشتن! پ ن: یه چیزایی هستن که هم میخوای پاکشون کنی، هم میخوای نگهشون داری یه چیزایی هستن که هم خیلی بد هستن و هم خوب
دختر نباید قدش بلند باشه. هم جلب توجه میکنه هم اینکه تو بغل جا نمیشه باید نه ریزه باشه نه هیکلی، یه جوری که توی بغل جا شه؛ قدش بیرون نزنه سبک هم باشه پ ن: از بیانات - دختر 22 ساله هستن ایشون :))
آدما هرچی بزرگتر میشن خوشی هاشون کوچیکتر میشه یه جای کار این دنیایی که برای خودمون ساختیم میلنگه...
اولین بار شاید سال اول یا دوم دبستان بود که بهم گفتن زبان سرخ سر سبز میدهد برباد و شاید امروز مهمترین یا اولین باری بود که ضربه ش رو خوردم سخته. سخته که از بین دو هزار نفر تو از بین بقیه جدا بشی به خاطر اینکه وایسادی و چیزی رو خواستی به خاطر اینکه جلوی چیزی وایسادی که به نظرت و به نظر خیلی های دیگه غلط بود. اما همه ی اون خیلی های دیگه ساکت موندن و چیزی نگفتن سخته یه نفری هزینه ی چیزی رو بدی که صدها نفر دیگه هم میخوانش و سودش رو میبرن، اما... اما خوشحالم خوشحالم که خودم بودم. که وایسادم، که جنگیدم، که مثل اون خیلی های دیگه سکوت نکردم، نترسیدم، مصلحت شخصی و کوتاه مدت خودم رو نخواستم سخته که سختی بکشی و از سختیش خوشحال باشی، که مثل بقیه نباشی ولی خوشحالم... هرچند سخته! - قدم زدم تنهایی رفتم یه رستورانی که یه خاطره ی تلخ خوب، با یه دوست، یا یه دوستی که دوستیمون فراموش شده، نه! یه رستورانی که با یه دوست یه خاطره ی تلخ خوب توش داشتم غذا خوردم - نمیدونم، شاید پس غذا!ی یه بغض فرو خورده بود :دی شایدم شام – تنهایی پایین فیش غذاش نوشته بود اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد | من و ساقی به هم سازیم و بنیانش براندازیم
اگر قرار باشه هر بار که آدم از یه ضرب المثل استفاده میکنه به یکی بر بخوره، پس ضرب المثل ها به چه دردی میخورن؟؟
در نقاشی فوق چنتا آدم، چنتا ستاره، چنتا گل، چنتا خط خط خط خطی (و نه خط خطی) یه پیشو(!) و یه زرافه میبینین اگه نمیبینین هم مشکل چشای خودتونه، چون کشنده ش(!) که میدید! پ ن: جغله/جقله؟ پ ن دو: بعد من مرده ی زرافه کشیدنشم!
توی عید یه گروه شش نفره از بچه های دانشگاه باهم قرار داشتیم برای پیگیری ِ یه کاری. بعد از اینکه نیم ساعت منتظرشون شدم، راه افتادم که برم که دیدم سه نفرشون اومدن. خداحافظی کردم و نموندم. ناراحت شده بودن و به مشکل برخوردیم و یکیشون که دختر بود، ادا درآورد و عملن باهم دعوامون شد هفته ی پیش به خاطر استادی که توی پنج هفته کمتر از 15 دقیقه اومده بود سر کلاس و رسمن علافم (بقیه لابد براشون مهم نیست. پس علافم نه علافمون) کرده بود رفتم پیش آموزش دانشکده فنی و... که البته هفته ی پیشش هم به خاطر همین دیوانه پیش معاون آموزشی دانشکده خودمون رفته بودم امروز از ساعت 12 تا 1 داشتم با استاد کنترل موجودی دو بحث میکردم. ادامه ی بحثی بود که سرکلاس شروع کرده بودیم. بحث تکراری ِ چرا ما باید این اراجیف رو حفظ کنیم و نرم افزار درس بده و امتحان اپن بوک بگیر و چرا باید چرخ رو از اول اختراع کنیم؟ که البته نتیجه ی مثبتش این بود که برای آینده ها! برنامه ای بریزه و حرفش به من هم این بود که خودت رو شهید نکن و اعتدال و برای خودت دل بسوزون و بقیه هم آره اما اول خودت و... امروز دوتا از بچه ها رو که باهم پروژه ی پایانی داریم و عملن 4-5 بار کار/قرارمون رو پیچوندن و توی عید هم من 370 صفحه گزارش خوندم اما اونا به 3تا سایت سر نزدن و... رو دیدم و قرار شده که تا فردا یه کاری رو انجام بدن دوباره امروز با یه جمع شش نفره ی دیگه صحبت کردیم و یه سری قرار هایی گذاشتیم و یه سری کارها رو مشخص کردیم. به خاطرش من با مسئول یه همایش صحبت کردم و به معاون آموزشی ایمیل زدم و چندتایی ایمیل فرستادم و به چنتا سایت سر زدم. قرار بوده تا امشب هر کدومشون 1 پاراگراف متن بفرستن. ساعت 11:40 دقیقه ست و خبری ازشون نیست جدیدن بدجوری گرممه از دوتا شغل با درآمد ماهی یک میلیون گذشتم. خوشحالم
یکی از دخترای دانشکده (بله، بعد از 9 ترم با یکیشون حرف زدم) بهم میگه: برو رفتار کردن با دختر ها رو از استاد فلانی یاد بگیر بعد استاد فلانی همونیه که برای یه دختره که اسمش پندار بوده، خونده که: مردان خدا پرده ی پندار دریدند... شماها یه چیزیتون میشه!