این شب ها که میگذرند… همه به روز فکر می کنند
شما چطور؟
به پست هایی (بخون دری وری هایی) فکر میکنم که می نویسم و پابلیششون نمیکنم
به بلاگ هایی که میخونم و کامنت نمیذارم
به خبر هایی که میخونم و نمیخونم… میخونم … نمیخونم
به ساعت هایی که پای کتاب هستم و صفحه هایی که جلو نمیرن
به دقایقی که به کل کل ها و فحش دادن های دوستانه میگذرونم. بدون هدف … بدون هدف
به فحش هایی که توی ذهنم میدم و سعی میکنم اقلن به زبون نیان
به درسایی که نخوندم
به کارایی که نکردم
به دوستایی که داشتم و الآن ندارم
به زندگی ای که میتونه تموم شه، چه راحت و سریع… بدون اینکه خیلی از کارهایی که باید رو انجام داده باشم
به همین پست لعنتی که بدون اینکه حتا یکبار بخونمش یا بهش فکر کنم دارم مینویسمش در حالی که نوشته های دیگه توی اتاقم ولو هستن



امشب یه خورده رانندگی کردم و دوازده برابرش به این و اون فحش دادم
هیچ کدوم از فحشا هم ربطی به رانندگی اون ننه مرده ها نداشت
خب که چی؟
چه میدونم
گفتم دور هم باشیم
سخ نگیر
کلا کشک
بالاخره هر کسی تو زندگیش یه بار به این نقطه می رسه ، البته نقطه ی بدیه !
نمی دونم اما من وقتی به این نقطه رسیدم ، وضعم با حالای تو خیلی فرق داشت ، اما خوب خودم خواستم و تغییر کردم .
کافیه فقط امین باشی همین .
؟!
حیف که کنکوری ام
مایه ش این جور وختا
یه زنگه
یه قرار میذاشتیم
کلی باهم میخندیدیم
بی خیال عالم
می رفتیم اصلا گیم نت
کلی بازی میکردیم و بعدش با مغز قفل شده
میزدیم بیرون
D:
بریم گیم نت؟؟
خالي و پوك ام اين روزا
نا تمامم …
تمام سلولاي بدنم كيپ شدن !!..زنگ مي زنن مثل وقتي كه گوش زنگ مي زنه
ممتد و دور و آزار دهنده …
آدم گاهي تمام ذهنش آوار مي شه رو سرش
هيچ كسم نمي رمبونتشا ! خودت انگار مرض داري كه يه آجر ازون زير رو بكشي كه همه اش بريزه رو سرت
منم اين روزا به خيلي چيزا فكر مي كنم
بعد واسه اين فكر نكنم خودمو مي زنم بخواب
بعد تا خوابم مي بره سينما شروع مي كنه ! …. دچار بيداري مطلقم اصلاً
همينا رو بنويس
همين حال رو بنويس
اون نوشته ها رو ول كن كه براي نوستن نوشته شدن
همين حرفايي كه اولشو كه مي نويسي نمي دوني آخرش چي مي شه
يا اصلاً چرا داره گفته مي شه
همينا رو بنويس
آره! خواب دیدن!
نمیدونم
فک کنم اونی نشد که می خواستی
چی میخواستم؟
قرار بود دعوتنامه بزنی برا پینت بال…نشد دیگه
امین
دردت اینه که فکر می کنی
فکر نکنی هم میگذره
پ.ن:یکی نیس به ما بگه تو که بیل زنی در کون خودتو بیل بزن
امین این اون چیزیه که میخواستی ببینی
تویی؟ :)
آره خود خودمم
بی هدف … بی هدف …
انگار این بی هدف بودن،
این تهی بودن ،
این خودسانسوری کردن ها ،
این حالت هایی که گفتی همه گیر شده
بی هدف … بی هدف …
” که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؟!!!!!”
:|
بده!
جمله آخر جالب بود.
ولی آقا بعد از یک دوره شدید فکر کردن به این نتیجه رسیدم که تا دلت میخواد فکر کن. لااقل سر این موضوع که میتونی یکی از گره های ذهنیتو باز کنی. به خودت مجوز بده برای فکر کردن زیاد. برای فهمیدن.
چون فهمیدن از اون چیزهاییه که معمولن غیر ارادی اتفاق میوفته.
خوب باشی
گاهی فک کردن به بیشتر نفهمیدن منجر میشه!
این روزها هم رفتنی است
امیدوار نیستم که کامنت بزاری
ولی امیدوارم حداقل یه نگاهه کوچولو کنی