شب

این شب ها که میگذرند… همه به روز فکر می کنند

شما چطور؟

به پست هایی (بخون دری وری هایی) فکر میکنم که می نویسم و پابلیششون نمیکنم

به بلاگ هایی که میخونم و کامنت نمیذارم

به خبر هایی که میخونم و نمیخونم… میخونم … نمیخونم

به ساعت هایی که پای کتاب هستم و صفحه هایی که جلو نمیرن

به دقایقی که به کل کل ها و فحش دادن های دوستانه میگذرونم. بدون هدف … بدون هدف

به فحش هایی که توی ذهنم میدم و سعی میکنم اقلن به زبون نیان

به درسایی که نخوندم

به کارایی که نکردم

به دوستایی که داشتم و الآن ندارم

به زندگی ای که میتونه تموم شه، چه راحت و سریع… بدون اینکه خیلی از کارهایی که باید رو انجام داده باشم

به همین پست لعنتی که بدون اینکه حتا یکبار بخونمش یا بهش فکر کنم دارم مینویسمش در حالی که نوشته های دیگه توی اتاقم ولو هستن

این نوشته 19 دیدگاه دارد

  1. موبد

    امشب یه خورده رانندگی کردم و دوازده برابرش به این و اون فحش دادم
    هیچ کدوم از فحشا هم ربطی به رانندگی اون ننه مرده ها نداشت
    خب که چی؟
    چه میدونم
    گفتم دور هم باشیم
    سخ نگیر
    کلا کشک

  2. unique

    بالاخره هر کسی تو زندگیش یه بار به این نقطه می رسه ، البته نقطه ی بدیه !
    نمی دونم اما من وقتی به این نقطه رسیدم ، وضعم با حالای تو خیلی فرق داشت ، اما خوب خودم خواستم و تغییر کردم .
    کافیه فقط امین باشی همین .

  3. موبد

    حیف که کنکوری ام
    مایه ش این جور وختا
    یه زنگه
    یه قرار میذاشتیم
    کلی باهم میخندیدیم
    بی خیال عالم
    می رفتیم اصلا گیم نت
    کلی بازی میکردیم و بعدش با مغز قفل شده
    میزدیم بیرون

  4. سرور

    خالي و پوك ام اين روزا
    نا تمامم …
    تمام سلولاي بدنم كيپ شدن !!..زنگ مي زنن مثل وقتي كه گوش زنگ مي زنه
    ممتد و دور و آزار دهنده …

    آدم گاهي تمام ذهنش آوار مي شه رو سرش
    هيچ كسم نمي رمبونتشا ! خودت انگار مرض داري كه يه آجر ازون زير رو بكشي كه همه اش بريزه رو سرت

    منم اين روزا به خيلي چيزا فكر مي كنم
    بعد واسه اين فكر نكنم خودمو مي زنم بخواب
    بعد تا خوابم مي بره سينما شروع مي كنه ! …. دچار بيداري مطلقم اصلاً

    همينا رو بنويس
    همين حال رو بنويس
    اون نوشته ها رو ول كن كه براي نوستن نوشته شدن
    همين حرفايي كه اولشو كه مي نويسي نمي دوني آخرش چي مي شه
    يا اصلاً چرا داره گفته مي شه

    همينا رو بنويس

    1. امین

      آره! خواب دیدن!
      نمیدونم

  5. marya

    فک کنم اونی نشد که می خواستی

    1. امین

      چی میخواستم؟

      1. marya

        قرار بود دعوتنامه بزنی برا پینت بال…نشد دیگه

  6. Hossein Nasiri

    امین
    دردت اینه که فکر می کنی
    فکر نکنی هم میگذره
    پ.ن:یکی نیس به ما بگه تو که بیل زنی در کون خودتو بیل بزن

    1. Hossein Nasiri

      امین این اون چیزیه که میخواستی ببینی

      1. امین

        تویی؟ :)

  7. قطره باران

    بی هدف … بی هدف …
    انگار این بی هدف بودن،
    این تهی بودن ،
    این خودسانسوری کردن ها ،
    این حالت هایی که گفتی همه گیر شده
    بی هدف … بی هدف …

    ” که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؟!!!!!”

  8. milad

    جمله آخر جالب بود.
    ولی آقا بعد از یک دوره شدید فکر کردن به این نتیجه رسیدم که تا دلت میخواد فکر کن. لااقل سر این موضوع که میتونی یکی از گره های ذهنیتو باز کنی. به خودت مجوز بده برای فکر کردن زیاد. برای فهمیدن.
    چون فهمیدن از اون چیزهاییه که معمولن غیر ارادی اتفاق میوفته.
    خوب باشی

    1. امین

      گاهی فک کردن به بیشتر نفهمیدن منجر میشه!

  9. hanny

    این روزها هم رفتنی است
    امیدوار نیستم که کامنت بزاری
    ولی امیدوارم حداقل یه نگاهه کوچولو کنی

دیدگاهتان را بنویسید