Entry for August 25, 2008


شدم با چت اسیر و مبتلایش// شبا پیغام می دادم برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم// تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد// زدست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله زموهای کمندش// کمان ِابرو و قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست// زصورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من// اسیرش گشته بیمارش شدم من

زبس هرشب به او چت می نمودم// به او من کم کم عادت می نمودم

دراو دیدم تمام آرزوهام// که باشد همسروامیّد فردام

برای دیدنش بی تاب بودم// زفکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده// که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست// زمان دیدن وبوییدن توست

زرویارویی ام او طفره می رفت// هراسان بود اواز دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار// گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه وقت و روز موعود// زدم ازخانه بیرون اندکی زود

چودیدم چهره اش قلبم فروریخت// توگویی اژدهایی برمن آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا// بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا// کمان ِابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من// بشد صد خاک عالم بر سر من

زترس و وحشتم از هوش رفتم// از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم دیدم که اونیست// دگر آن هاله ی بی چشم ورو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر// نیابم با چت از بهر خود همسر

ادامه خواندنEntry for August 25, 2008

(درسهایی برای زندگی (۶

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف می کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون . اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت . پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد. دومی: جالبه. پسر من هم مایه ی افتخار و سرفرازی منه . توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره ی خلبانی روگذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده ، پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد . سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده . اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد . الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد. هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟ چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایه ی خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقن همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوستاش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت. ا

نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملن در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن! ا

البته همونطور که به دو سه تا از دوستان هم گفتم ، من همه ی اینا رو قبول ندارم ، اما خب به نظرم یه بار خوندنشون خوبه. ممنون میشم شما هم نظرتونو بگین ، چون میدونم اقلن ۱۰ نفری هستن که اینا رو میخونن.

ممنون

ادامه خواندن(درسهایی برای زندگی (۶

(دفتر خاطرات یک تازه عروس (۲

Tuesday:

We wanted a fruit salad for supper. The recipe said, “serve without dressing**.” So I didn’t dress. But Richard happened to bring a friend home for supper that night. I dont know why They both looked so startled when I served them.

سه شنبه

ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم .در روش تهیه اون نوشته بود : بدون پوشش سرو شود . خوب منم این دستور رو انجام دادم . ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ؛ نمیدونم چرا هردو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم ، اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن!؟! ا

ادامه خواندن(دفتر خاطرات یک تازه عروس (۲

(دفتر خاطرات یک تازه عروس (۱

دفتر خاطرات یک تازه عروس

Diary Of a Young Wife

Monday:

Now home from honeymoon and settled in our new home.

It’s fun to cook for Richard. Today I made an angel food cake and the recipe said, “beat 12 eggs separately**.” Well, I didn’t have enough bowls to do that, so I had to borrow 12 bowls to beat the eggs in.

دوشنبه

الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل ، و تو خونه جدید مستقر شدیم …خیلی سرگرم کننده است ؛ این که واسه ریچارد آشپزی میکنم .امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که ۱۲ تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین.ولی من کاسه به اندازه کافی نداشتم واسه همین مجبور شدم ۱۲ تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم. ا

ادامه خواندن(دفتر خاطرات یک تازه عروس (۱

(درسهایی برای زندگی (۵

توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همه ی آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن . مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه ی اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت. بقیه ی آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن: ا

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم . تو هنوز توی کلوپ هستی؟ ا

مرد: آره

زن: من توی فروشگاه هستم. اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشکالی نداره اگه بخرمش؟ ا

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره

زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۸ رو دیدم. یکیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود

مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری

زن: عالیه. اوه … یه چیز دیگه ، اون خونه ای رو که قبلن میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی

زن: خیلی خوبه. بعدن می بینمت عزیزم. خداحافظ

مرد: خداحافظ

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه؟! ا

نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین!!! ا

ادامه خواندن(درسهایی برای زندگی (۵

(درسهایی برای زندگی (۴

درس چهارم

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه ی یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن! ا

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه ی یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه ی اونا پیش اوناست! ا

نتیجه ی اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند

البته راستش من خیلی هم مطمئن نیستما!!! هرجنسی و هر جایی و هرچیزی خوب و بد داره به نظرم! ا

ادامه خواندن(درسهایی برای زندگی (۴

(درسهایی برای زندگی (۳

درس سوم

بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد، زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون رابرت- پشت در ایستاده بود. تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان هزار دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین! بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و هزار دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید برگشت. پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود . پیتر گفت: خوبه، چیزی در مورد هزار دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟ ا

نتیجه ی اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید ! ا

ادامه خواندن(درسهایی برای زندگی (۳

(درسهایی برای زندگی (۲

درس دوم

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن ، چند دقیقه ی بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه … راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه … چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده … راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار! کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه … بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: « به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن … کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی» ! ا

نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی! ا

ادامه خواندن(درسهایی برای زندگی (۲

(درسهایی برای زندگی (۱

درس اول

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم» پوووف! منشی ناپدید میشه بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من! من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم» پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!» ا

نتیجه اینکه : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه ! ا

ادامه خواندن(درسهایی برای زندگی (۱

Entry for July 06, 2008

این نوشته یکی از پست های ترانه علیدوستیه ، مال قبلنه اما الان هوس کردم بذارمش

در رثای واژه

همین حالا نوار قرمز رنگی از زیر صفحه ی تلویزیون رد شد که چنین جمله ای روی آن پر پر می زد :

پیروزی هسته ای ایران مبارک

پیروزی هسته ای… عزیزی در توضیح اینکه واژه هایمان٬ از حوزه ی معنایشان خارج می شوند و فقط و فقط کافی است پیامی را در کوتاهترین واحد زمانی منتقل کنند مثال جالبی می زد. این که روی یکی از این نمایشگرهای روی بزرگراه ها نوشته می شود: همت سنگین .

فعل را که ولش کن. اما این دقیقاْ کدام “همت” است؟ ۱. اراده٬ ۲.شهید همت٬ ۳. بزرگراه

آخر چه چیز این سه می تواند “سنگین” باشد؟؟؟

باز هم ناخواسته یاد آن مریخی ها در کتاب “مرد بی وطن” ونه گات می افتم و ناچارم تخیل کنم پیامی که آنها از این عبارات دریافت می کردند چه می توانست باشد. همان مریخی ها که وقت ترک امریکا به مقصد خانه شان با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفتند

What’s all this

About

Golf

And bl0w j0bs?

شرمنده از بی ادبی این مریخی ها. امید است که پیروزی هایتان میوه ای و درختی بشود
ادامه خواندنEntry for July 06, 2008

و کنکور

اگر داوطلبی درکنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست ؛ ا

زیرا ، سال فقط ۳۶۵ روز است ، در حالی که : ا

در سال ۵۲ جمعه داریم ، و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است ؛ ۳۱۳ روز باقی میماند

حداقل ۵۰ روز تعطیلات تابستانی است ، و چون هوا گرم است ، مطالعه ی دقیق مشکل است ، پس ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند

در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است ؛ که جمعاً ۱۲۲ روز میشود ، بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند

برای سلامت روح و جسم ، روزانه یک ساعت تفریح لازم است ، که جمعاً ۱۵ روز میشود ؛ پس ۱۲۶ روز باقی میماند

هر روز دو ساعت برای خوردن غذا ( صبحانه ، ناهار ، شام ) لازم است که در کل ۳۰ روز میشود ، پس ۹۶ روز دیگر باقیست

در روز یک ساعت برای گفتگو و تبادل افکار ضروری است ، زیرا انسان موجودی اجتماعیست . این خود ۱۵ روز از کل سال است ، بنابراین ۸۱ روز از سال باقی میماند

روزهای امتحان و حجم بالای دروس مربوطه و خستگی ناشی ار امتحانات ، دستکم ۴۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند ؛ پس ۳۶ روز باقی میماند

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دستکم ۳۰ روز سال است . مگر میتوان در این اعیاد ، وقت را صرف مطالعه کرد؟! پس ۶ روز باقیست

در سال ، حداقل ۳ روز به بیماری میگذرد ، پس ۳ روز دیگر باقیست

سینما رفتن و سایر امور شخصی هم حداقل ۲ روز از سال را پر میکنند ، پس فقط یک روز باقیست

یک روز باقیمانده هم همان روز تولد شماست ؛ چگونه میتوان در آن روز بخصوص درس خواند؟!! ا

پس داوطلب نمیتواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد !!! ا
ادامه خواندنو کنکور