همه چی آرومه

 I want love, joy, good spirit
It’s not your money that will make me happy
I want to die with a hand on my heart
Let’s go together, let’s discover my freedom
Forget all your prejudice, welcome to my reality

اینجا

یه جوری شده آدم چیز های خوب توی این دنیا میبینه باهاس بشینه گریه کنه…

این رو سرور برام فرستاده بود

متن کامل شعرش به فرانسه و انگلیسی +

——

دو – سه روزی وبلاگم در دسترس نبود

قضیه اینه که من از cloudflare به عنوان CDN استفاده میکنم (حالا این چیکار میکنه و چی هست؟ CDN یه شبکه از سرور ها در نقاط مختلف دنیاست که بوسیله ی اونها سایت مورد نظر از نزدیک ترین سرور برای بیننده لود میشه که این کار باعث افزایش سرعت بالا اومدن سایت میشه. بعلاوه cloudflare یه سری قابلیت های امنیتی هم اضافه میکنه و جلوی حملات به سایت رو میگیره و غیره) و ظاهرن مشکلی توی هاست وبلاگ من بوجود اومده بود. که من با پشتیبانی هاست سایتم تماس گرفتم. و از اونجایی که همه چیزمون باید به هم بیاد، اونها هم بدون اطلاع من و از طریق ایرنیک که مسئولیت دامنه های ir کشور ایران رو داره سرِ خود DNS سایت من رو تغییر داده بودن و همه چیز رو بهم ریخته بودن

جا داره همینجا از شرکت های وطنی و مخصوصن پشتیبانی هاشون تشکر کنم…

——

بابام امروز بهم گفت: پول همه چیز نیست…

که البته اول من فکر کردم باید دوربین مخفی ای چیزی باشه. ولی خب، نبود… :)‏

ادامه خواندنهمه چی آرومه

دلشون جوونه!‏

بابام با دو نفر دیگه از هیئت مدیره ی ساختمون توی حیاط وایسادن دارن حرف میزنن
موبایلش توی اتاق زنگ میخوره. مامانم رفته گوشیش رو برداشته، بعد میره توی تراس برا بابام سوت میزنه و اونم میاد بالا!

بعد کلن تراس ما یه جوریه که خیلی توی دیده. در این حد که مثلن براتون بگم از پارک یه خیابون اونورتر کاملن دیده میشه
یکی از خاله هام هست گاهی که میاد توی پارک و مامانم / بابام توی تراس هستن، وایمیسته براشون سوت میزنه و اینا هم از اینور جواب میدن!

دیگه خلاصه حساب کنید ماجراهای ما و این کارای اینا رو…!‏

ادامه خواندندلشون جوونه!‏

بابا

گاهی فرصت ها هستن، که دیگه جبران نمیشن. درسته که وقت و زمان میره و قابل جبران نیست،

اما فرصت هایی هستن که دیگه نمیشه اون موقعیتی که توشون بود رو تکرار کرد، بیشتر از باقی وقت ها و زمان ها غیر قابل جبران هستن

امروز قبل از تولد گرفتن برای بابام، درست همون موقعی که مامانم داشت کیک رو میاورد، با بابام بحثم شد. بحث که نه ، در حد ۳-۴ جمله

و از خونه زدم بیرون، اومدم اینجا، کتابخونه؛ و الآن هم دارم این رو می نویسم

می نویسم که یادم نره، یادمون نره

افرادی رو که امروز ها هستن و فرداها نخواهند بود

فرصت هایی رو که سوزوندیم، می سوزونیم و خواهیم سوزاند

کاری ندارم چرا و به چه دلیل ، حق یا نا حق ، درست یا غلط

اما ای کاش هیچ وقت بعضی از چیزها اتفاق نمی افتادن

۸۹/۳/۷ – ۱۹:۴ – تولدت مبارک

ادامه خواندنبابا