دیالوگ
+ تو حرفام رو باور نمیکنی …
– میخوام کمکت کنم
+ چطوری؟
چطور میتونی وقتی باورم نداری؟
+ تو حرفام رو باور نمیکنی …
– میخوام کمکت کنم
+ چطوری؟
چطور میتونی وقتی باورم نداری؟
+ خانم ها و آقایون ؛ بهتون اطمینان میدم
مهم نیست بقیه چه قولهایی میدن
وقتی سربزنگاه میرسه
هیچکدومشون اونجا نیستن …
———
– تو جز نشستن هیچ کاری نکردی
تو تنبل و احمقی
فکر می کنی خدا به خاطر حماقتت بهت رحم می کنه؟
خدا آدمای احمق رو نجات نمیده
———
+ تو حسودی؟ حسادت می کنی؟
من یه حس رقابت دارم
نمیخوام هیچکس دیگه موفق بشه
از بیشتر افراد متنفرم
یه وقتایی میشه که به آدم ها نگاه می کنم و چیزی که ارزش دوست داشتن داشته باشه پیدا نمی کنم
میخوام به قدر کافی پول درآرم ، که بتونم از همه کناره بگیرم
من چیزای خیلی بدی در مردم می بینم . سالها این نفرت رو ساختم
ذره به ذره
آدما گاهی میخوان اون چیزی که دوست دارن رو بشنون
هرچند که دروغ باشه
و این خیلی مسخره ست
هیچ دوستی قدر پروپرانول مفید نیست
متأسفانه اغلب
آدما نمی بخشن ، فراموش میکنن
اینو به پای شعور بالاشون نذارین،
به پای ذهن کم حافظه شون بذارین
رویاهای ما نشون دهنده ی اینه که ما کی هستیم…
—
+ ما فقط دنبال یه جایی برای مخفی شدن و استراحت کردن می گشتیم
– به چه ترتیب؟ یعنی اولش می خواین مخفی بشین یا استراحت کنین؟
+ حالا چه فرقی می کنه؟
– خیلی! اگه اول بخواین مخفی بشین میگم که توی دردسر بزرگی هستین
اما اگه استراحت کردن اول باشه میگم که وضعیت زیاد هم خطرناک نیست
—
وقتی خسته شدین
روحیه تون رو از دست دادین
و تا اونجایی که میتونستین پیش رفتین
تازه به نصف راه رسیدین…
—
+ میدونی، این داستان مورد علاقه پدرمه. اون همیشه برامون اینو تعریف می کرد
– تو هم خوشت میاد؟
+ راستش، کامل شبیه اون چیزی که پدرم می گفت نیست
– نه؟ مگه اون چی می گفت؟
+ خب… بابا همیشه کاری می کرد که خیلی قهرمانانه به نظر برسه
می دونی؟ مثل یه پیروزی بزرگ
اما ، در این تاریخچه خب
نبرد بیشتر شبیه…
– شبیه جهنمه؟
—
+ می دونی… کله م می گفت یه کاری بکن
در حالی که دلم می گفت کار دیگه ای کنم
– و تو به کله ت اعتماد کردی… این وقتیه که تو شکست خوردی…
—
+ اون قهرمان من بود…
– خب آره، فکر کنم سخت باشه
که قهرمانت رو ببینی
و ببینی که واقعیت داره
و افسانه نیست
—
خب… وقتی توی میدون نبرد می جنگی
با شکوه نیست، زیبا نیست
و حتی قهرمانانه هم نیست
فقط انجام کار درسته
انیمیشن Legend of the Guardians – ۲۰۱۰
با تغییر
بابام با دو نفر دیگه از هیئت مدیره ی ساختمون توی حیاط وایسادن دارن حرف میزنن
موبایلش توی اتاق زنگ میخوره. مامانم رفته گوشیش رو برداشته، بعد میره توی تراس برا بابام سوت میزنه و اونم میاد بالا!
—
بعد کلن تراس ما یه جوریه که خیلی توی دیده. در این حد که مثلن براتون بگم از پارک یه خیابون اونورتر کاملن دیده میشه
یکی از خاله هام هست گاهی که میاد توی پارک و مامانم / بابام توی تراس هستن، وایمیسته براشون سوت میزنه و اینا هم از اینور جواب میدن!
—
دیگه خلاصه حساب کنید ماجراهای ما و این کارای اینا رو…!
– کیم ، از اینکه اونا بهت پشت کردن ناراحتی؟
+ نه ، اتفاقأ خیلی هم خوشحالم
اگه من دارم یه سگ ِ وحشی رو تربیت میکنم و اون گازم بگیره
اونموقع میفهمم که من خیلی خوب تربیتش کردم
آدما ارزش ارزشمند بودن رو نمی فهمن