۶۹۳ – دیالوگ
هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی،
آدم ضعیف تری می شی
براشون کارهایی رو می کنی که نباید بکنی
کارهای احمقانه می کنی تا خوشحالشون کنی
تا امنیتشون رو حفظ کنی…
—–
سخته وقتی رو سر یه سگ تاج میذاری
بعدش بهش افسار بزنی
هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی،
آدم ضعیف تری می شی
براشون کارهایی رو می کنی که نباید بکنی
کارهای احمقانه می کنی تا خوشحالشون کنی
تا امنیتشون رو حفظ کنی…
—–
سخته وقتی رو سر یه سگ تاج میذاری
بعدش بهش افسار بزنی
هیچ چیز فاصلهی بین آدمها را بهبود نمیبخشد…
آدمهای شهر سایهها، شبیه به ما هستند. به ما که در کنار هم و دور از همیم…
برداشتی از نوشته ی نازنین طباطبایی یزدی
عکس ازAlexey Titarenko
گوش بدین
The Best Pessimist – Love Is… – 2012
یه ایمیل برام فرستاده در مورد شورت (احتمالن از این متن های دست به دست شده ی اینترنتی)
حالا بماند که خودش آدم حسابیه و لااقل ۱۵ سالی از من بزرگتره و اینکه متنه از شورت به شعور و تفکر و اعتقادات رسیده و اینا
اما یه جمله ای توش بود که مهم بود. عمیق بود! به خیلی چیزا و خیلی جاها میشه گسترشش داد. اینکه:
بعضی شورت ها بیشتر از اینکه بپوشانند، تأکید می کنند!
اگر قرار باشه هر بار که آدم از یه ضرب المثل استفاده میکنه به یکی بر بخوره، پس ضرب المثل ها به چه دردی میخورن؟؟
یکی که همه حرف هاش رو بپذیری
بی سؤال، بی اما و اگر، بی شک
جدیدن بدجوری گرممه
از دوتا شغل با درآمد ماهی یک میلیون گذشتم. خوشحالم
یکی از دخترای دانشکده (بله، بعد از ۹ ترم با یکیشون حرف زدم) بهم میگه: برو رفتار کردن با دختر ها رو از استاد فلانی یاد بگیر
بعد استاد فلانی همونیه که برای یه دختره که اسمش پندار بوده، خونده که: مردان خدا پرده ی پندار دریدند…
شماها یه چیزیتون میشه!
مامان میگه خوش به حال هرکی فردا نمیره سر کار
بابا هم مثل ۵ سال اخیر دیگه میخواد نره سرکار، احتمان انقدر زنگ میزنن که باز پا میشه میره. میترسم اگه نره زخم بستر بگیره، همش دراز کشیده پای اخبار
من هم برای دومین بار میخوام خودم رو بازنشست کنم. من تصمیمم جدیه (البته بابا هم شاید نره دیگه، هرچند بالاخره باید نون بیاره برا خونه!) احتمالن من دیگه نرم. این دومین کارم بود. ۳ سال هم که جای دیگه ای بودم. فک کنم دیگه نرم اینجا، شایدم فعلن یه ۷-۸ ماهی نرم
Midnight passed
and a tear caresses my face
A childish melody
Walk in my dark corner
My mind is numbed
in the warm solitude of the doubt
Words designed
to remain silent
Light eyes of sense
looking for answers in the air
An emotion orphan
claim my peace volatile, ephemeral
Silent tears
thousand verses sing without sound
The eternal question
sleep with me again
Gnawing fear
keeps kissing my shadow
Alma embedded
flowers in the cemetery of sad
Midnight passed
and another tear caresses my face
اصل شعر اسپانیایی بوده
تصویر سازی از
Victoria Anghel
دلم تنگ شده
ولی به تخمم
هر سالی رو به نام هرچیزی نامگذاری کردن، اون چیز به گـا رفته
خدا رحم کنه…
سال بدی بود
ولی امید به اینکه سال آینده صرفن به خاطر نو بودنش سال بهتری باشه
هم توقع احمقانه ایه