و دوباره من…
چرا از من ، به خودم پناه می بری؟
و من
روزی
بیست و هشت ساله خواهم شد…
پ ن : به شدت علاقمندیم به اون روز نرسیم. ولی خب روند عادی زندگی احتمالن منو به اون روز میرسونه
آخ
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
دلم میخواد
آخ…
بلاگ
قرار نبود اینطوری باشه
قرار هم نبود که اینجوری بگم ( اول ها که اصلن قرار نبود بگم )
اما به هرحال ظاهرن مدتیه اینجا بیشتر از اینجا هستم
خیلی جای مناسبی نیست. زیاد توش نمونین. بچه همراه خودتون نبرین. یاد هم نگیرین
اما به هرحال هر فشاری بالاخره از یه جا میزنه بیرون دیگه خلاصه
شاید بعدن اونجوری که میخواستم معرفیش کردم، یا شاید بعدن اونجوری که میخواستم معرفیش نکردم
ماشین
اونموقع ها وقتی میومدم توی اینترنت؛ تم بلاگ طرف رو میدیدم، حسش میکردم، میچرخیدم، جاهای مختلف سرک میکشیدم … یه حس زندگی داشت. ماشینی نبود. از روی عادت نبود
الآن فایرفاکس رو که باز میکنم، گوگل ریدر و توییتر و داشبورد وبلاگم و ایمیل هام رو باز میکنم و تمام. نهایتن فیس بوک و یه سایت عکس
اونموقع ها خودم رو ملزم میدونستم که با یه نفر چت کنم. حرف یه دوست رو بشنوم، بهش توجه کنم. اما بعد یاد گرفتم که نه، میشه با ۳ و ۴ و ۵ نفر هم همزمان چت کرد. جوری که حتا گاهی متوجه هم نشن
اونموقع ها تا کسی آن میشد بهش سلام میکردم، موقع رفتن هم از هرکی بود خداحافظی میکردم، اما به مرور از بقیه یاد گرفتم که نه، نیازی نیست، یا حتا دلیلی نداره
اونموقع ها…
بیشتر زندگی میکردم
بیشتر آدم بودم
شما چطور؟؟
حریم
تنها جایی که میتونی از داشتن حریم خصوصی مطمئن باشی
توی دستشویی و حمامه
اونم وقتی که در رو از تو قفل کردی




