سوراخ
آدما نصف عمرشون رو زور میزنن که بتونن تنها باشن
تنها که شدن،
نصفه ی دیگه ی عمرشون رو زور میزنن که یکی رو پیدا کنن تا بتونن تنهاییشون رو با اون پر کنن
آدما نصف عمرشون رو زور میزنن که بتونن تنها باشن
تنها که شدن،
نصفه ی دیگه ی عمرشون رو زور میزنن که یکی رو پیدا کنن تا بتونن تنهاییشون رو با اون پر کنن
چیزایی که نه شروعش دست خودته نه تموم شدنش، غمگینن
مثه زندگی، مثه دوس داشتن، مثه دوس داشته شدن، مثه به گـا رفتن، مثه پریود شدن…
ژانر زندگی هامون…
آدما ماجرا ها رو پشت سر میذارن
اما آدم ِ بعد از اونها همون آدم ِ قبل نیست…
آدما هرچی بزرگتر میشن خوشی هاشون کوچیکتر میشه
یه جای کار این دنیایی که برای خودمون ساختیم میلنگه…
یه مبارزه تا جایی ادامه پیدا میکنه که ادامه پیدا میکنه
مملکتی که در تولید اخبار ِ خود کفا شدن در تولید، خود کفا شده
دیگر نمیخواهم به زندگی واکنش دهم. میخواهم با کمک دنیا زندگی ای را برای خودم بسازم که دوست دارم و لایق آن هستم
اینجا +
(گروهبان بعد از برگشتن از جنگ، به پسر چند ماهه ش): دوست داری با اون بازی کنی نه؟
دوست داری با همه ی این عروسک ها بازی کنی نه؟
تو بابا و مامانت رو دوست داری، شلوار گل گلیت رو
تو همه چیز رو دوست داری. مگه نه؟ آره
میدونی چیه پسر؟
وقتی بزرگتر شدی،
خیلی از چیز هایی که دوست داشتی، اونجور که بودن به نظر نمیرسن
مثل این جعبه اسباب بازی؛
شاید به این نتیجه برسی که این فقط یه جعبه است که توش یه عروسکه
و بعد اون معدود چیزهایی که دوست داشتی رو هم فراموش میکنی
و وقتی به سن من برسی، چند تا چیز بیشتر برات باقی نمی مونه
برای من، یکی بیشتر باقی نمونده…