خوب/بد
یه وقتایی هم واقعن دلم برای خودم تنگ میشد
اما خیلی وقته اونقدری از خودم یادم نمیاد که دلم بخواد براش تنگ بشه
یه وقتایی هم واقعن دلم برای خودم تنگ میشد
اما خیلی وقته اونقدری از خودم یادم نمیاد که دلم بخواد براش تنگ بشه
چه دلگیر است این نبرد
سرگذشت آدم ها عجیبه…
پ ن: چندتا پست از پیش نویس ها رو پابلیش کنم احتمالن
چیزی که زندگی رو ارزشمند میکنه اینه که هیچی ابدی نیست
و چیزی که اون رو گرانبها میکنه اینه که تمام شدنیه
حالا بیشتر از همیشه این رو میدونم
و این رو میگم
که زمان، یه فرصته
پس اون رو با زندگی ای شبیه به زندگی دیگران هدر ندین
بذار زندگیت ارزشی داشته باشه
برای چیزی که براتون مهمه، مبارزه کنین. مهم نیست اون چی باشه
چون اگه حتی به اون نرسین
چه راهی بهتر از این برای زندگی هست؟
چرا آدما انقد دیر ارضا میشن؟
وقتی توی خونه تکونی، لای کتاب ها، توی جعبه ها و کیسه ها، ته ِ کشوها… تیکه های نوشته ها و خاطره ها رو پیدا میکنی… خشک میشی… میشینی و نگاه شون میکنی، خوشحال میشی، غمگین میشی، میخوای اجازه بدی که بگذرن و رد بشن…
اما در نهایت میرن یه جای دیگه… تا یه خونه تکونی دیگه…
پُر شدم
میخوام خالی بشم…
اما… نمیشه…
نزدیک آخرای هر ماجرا، حس سنگین و غمگینی داره
حتا پایان یه سریال. امشب داشت میگفت:
– … این رو قبلن گفته بودم! چند بار هم!
من فقط…
یه آدم پیر کسل کننده ام که داستانهاش تمومی نداره
+ من داستانهای تکراریت رو دوست دارم
امیدوارم که هیچ وقت تموم نشن
تو عشق زندگیه منی
ولی…
من فقط واسَت نگرانم
من نمیخوام که تو کسی باشی که توی داستانهاش زندگی میکنه…
زندگی همیشه میره جلو…
زندگیم پر شده از تکه های خاطرات
پر شده از تکه های روزنامه ها و یادداشت ها و نامه ها و عکس ها… چیزهایی که چندین سال ِ که دارن جمع آوری میشن تا گذشته ها و خاطرات رو زنده نگه دارن…
تکه هایی که همیشه در حال جمع آوری بودن به امید اینکه یه روزی بهشون سر و سامون بدم…
دارم زندگیم رو خلوت میکنم
سر و سامون دادن به گذشته دردی رو دوا نمیکنه…
دارم زندگیم رو خلوت میکنم، دارم همه ی تکه ها رو میریزم دور
یه فضای خالی میخوام… خالی تر از قبل…
زندگی باهاس کوتاه باشه، اما زندگی باشه…
+ هر دوی اونا مجرمن، به خصوص داربی. تو که خودت می دونی…
– این مهم نیست که تو چی می دونی، کلاید. این مهمه که بتونی در دادگاه اثبات کنی
——-
+ من تجربه کردم، نیک… درسهایی که با خون یاد داده نمیشن؛ به زودی فراموش میشن
——-
– چرا ما کار درست رو الآن انجام ندیم؟
+ من دارم کار درست رو انجام میدم نیک
فقط باید از نگاه من ببینی
مهم نیست چه اتفاقی افتاده، یا اصلن چرا افتاده
مهم اینه که ما اینجاییم
تنها سوال اینه؛ چطور خارج بشیم؟
پنج سال ازت بزرگتر باشه. دختری که یه شب ساعت ۱:۳۰ بهت زنگ میزنه و همون نصفه شبی چهل دقیقه با اشک و گریه باهات حرف میزنه…
پسری که ۶-۷ سال باهم بودن رهاش کرده باشه… و به تو زنگ بزنه…
حالا، دو سال بعد، بدون اینکه هیچ خبری بده عقد کرده باشه
—
یه دختر دیگه هم – دوست یکی از بچه ها – چند بار وقتی کمک لازم داشت، اومد سراغم. دوست پسر نامردش اذیتش میکرد
حتا اونوقتی که میخواست خود کشی کنه، زنگ زد بهم و با گریه حرف میزد
و وقتی که اوضاعش بهتر شد…
دو سالی میشه که هیچ خبری نداده. حتا یه تشکر کوچیک هم…
حاجی زندگی دور برگردون نداره…