خداحافظ سحرهای دلهره ؛ غروب های اشتیاق… خداحافظ رمضان
دبستان که بودم ماه رمضون که می شد ، از هر فرصتی استفاده می کردم - نمیدونم اون موقع ها چقدر به فکر کمک به همنوع یا کنترل اعمال و رفتار خودم بودم ، که شاید بیشتر از الان بوده! - اما اقلن از فرصت ها برای خوندن قرآن استفاده می کردم. بجز صبح ها که تو مدرسه برنامه داشتیم ، زنگ تفریح ها و زمان برگشتن به خونه توی سرویس مدرسه هم از فرصت استفاده می کردم ، و گاهی هم توی خونه. ا وقتی بزرگتر شدم و می رفتم راهنمایی ، دیگه خودم بر می گشتم خونه و توی تاکسی قرآن خوندن سختم بود. اما هنوز زنگهای تفریح و صبحگاههای مدرسه و گاهی هم خونه ، بود. ا گذشت و دبیرستانی شدیم... اما دیگه فقط صبحگاه مدرسه بود و شاید گاهی هم خونه. ا تو همه ی این سالها اگرچه ممکن بود روزه گرفتن سخت باشه ، اما ماه رمضون رو دوس داشتم ، از رسیدنش خوشحال و از تموم شدنش ناراحت می شدم. اما امسال... نه دیگه از شروع شدنش خیلی خوشحال شدم ، نه تو این یک ماه اون حس قشنگ ساهای پیش رو داشتم ؛ نه اون شب هاییش که برتر از هزار ماه بودن رو درست درک کردم... ا با خودم فکر می کنم این بزرگ شدنه؟! رشد کردنه؟! دانشجو شدن و سر کار رفتنه؟! فکر می کنم اکثر ما آدما با زیاد شدن سنمون ( و خیر سرمون رشد کردن!) به این درد مبتلا میشیم و به جای پیشرفت تو خیلی از زمینه ها پسرفت می کنیم ، حالا چه تو بعد اخلاقی ، چه دینی و چه اجتماعی. منتها بعضی ها اصلن حتا به این پیشرفت معکوس(!) فکر هم نمی کنن و به زعم من پوست کلفت میشن. ا ا به هر حال این ماه رمضون هم گذشت ؛ برای بعضی ها امثال من ، بی رمق ؛ برای بعضی ها خوب و به یاد موندنی و برای بعضی ها هم ... ا اگر چه شرمنده از آنيم در روز مکافات / کاندر خور عفو تو نکرديم گناهي اما گويند كريم است و گنه مي بخشد / گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم

