Entry for August 25, 2008
شدم با چت اسیر و مبتلایش// شبا پیغام می دادم برایش به من می گفت هیجده ساله هستم// تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد// زدست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله زموهای کمندش// کمان ِابرو و قد بلندش بگفت چشمان من خیلی فریباست// زصورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم من// اسیرش گشته بیمارش شدم من زبس هرشب به او چت می نمودم// به او من کم کم عادت می نمودم دراو دیدم تمام آرزوهام// كه باشد همسرواميّد فردام برای دیدنش بی تاب بودم// زفكرش بي خور و بي خواب بودم به خود گفتم كه وقت آن رسيده// كه بينم چهره ي آن نور ديده به او گفتم كه قصدم ديدن توست// زمان ديدن وبوييدن توست زرويارويي ام او طفره مي رفت// هراسان بود اواز ديدنم سخت خلاصه راضي اش كردم به اجبار// گرفتم روز بعدش وقت ديدار رسيد از راه وقت و روز موعود// زدم ازخانه بيرون اندكي زود چوديدم چهره اش قلبم فروريخت// توگويي اژدهايي برمن آويخت به جاي هاله ي ناز و فريبا// بديدم زشت رويي بود آنجا نديدم من اثر از قد رعنا// كمان ِابرو و چشم فريبا مسن تر بود او از مادر من// بشد صد خاك عالم بر سر من زترس و وحشتم از هوش رفتم// از آن ماتم كده مدهوش رفتم به خود چون آمدم ديدم كه اونيست// دگر آن هاله ي بي چشم ورو نيست به خود لعنت فرستادم كه ديگر// نيابم با چت از بهر خود همسر

