Entry for 21.3.88
امروز موقع برگشتن به خونه يه اتفاق خيلي خيلي كوچيك افتاد اما حس كردم همين اتفاق كوچيك، خيلي مزه ي زندگي رو ميده حداقل مزه ي زندگي اين چند وقت ِ اخير رو نزديكاي خونه بودم كه ديدم يه سگ ِ نگهبان ـ كه من هم ميترسم نزديكش بشم ـ داره از دست يه بچه ي 3-4 ساله فرار مي كنه رفتم تو اين فكر كه بايد به اين جريان خنديد يا گريه كرد؟؟ به چشم يه كمدي بهش نگاه كرد يا يه تراژدي بهتر بگم، از نگاه بچه هه ماجرا رو ديد يا از نگاه سگه . . . بايد جوش و خروش رو ديد يا شور ِ بدون ِ شعور رو بايد موج سبز رو ديد يا پرده دري ها رو . . . بايد خنديد يا گريه كرد . . . نميدونم اما متأسفم مي خندم اما متأسفم قصدم اصلن مقايسه يا توهين نيست، ميدونم ميفهمين چي ميگم دوتا آهنگ به پست قبلي اضافه كردم، از دستشون ندين
f…l…y
جایی هست که پیاده رو پایان می یابد و خیابانی هنوز آغاز نشده آنجا سبزه هایی لطیف و نقره ای می روید و خورشید با نور لاله گون می درخشد بیا برویم از این دیار که در آن بادهای سیاه می وزد خیابان های تیره و تار در هم پیچ می خورند و از گودال ها گل های سیمانی می روید برویم با گام های موزون و آرام و ببینیم خط های سفید گچی رو به کجا دارد و پیاده رو کجا پایان می یابد ما با گام های موزون و آرام به جایی می رویم که خط های سفید ِ گچی نشان می دهد زیرا این علامت ها را بچه ها می گذارند و بچه ها می دانند پیاده رو کجا پایان می یابد... ه The Secret Wedding Love Story 1 عکس: خونه ی طباطبایی ها - کاشان
نه هنوز
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها فک کنم آقای شریعتی بو د که گفته بود دوست داشتن بهتر از عاشق بودنه خوشحالم که آدمای زیادی هستن که دوسشون دارم، اما هنوز انقدر خودخواه نیستم که عاشق کسی باشم... ه یه سوال به نظرتون هرچی دوستای آدم بیشتر بشن، محبتش به اونها کمتر میشه؟ به عبارت دیگه؛ آیا محبت آدم ها یه مقدار محدود ِِ و با داشتن دوستای بیشتر، سهم هرکدوم از دوست ها از محبت ِ آدم، کمتر میشه؟ عکس: همون کاشان که نیومدید !
88/3/6
بعضی اتفاقا هستن که باید بیفتن بعضی کارها هم هست که باید انجامشون داد چی و کی و کِی ِش مهمه، اما نه به اندازه ی خود اتفاق یه نصیحت به خودم سعی کن انقدر قوی بشی که سُر نخوری نه اینکه از ترس، سفت بچسبی به جای فعلیت پنجره مهم نیست، مهم پشت قابه مرسی رفقا
me, panorama, CS4
عکس ها رو با فوتوشاپ، پاناروما کردم Photoshop Extended CS4 تو کامنت ها هم نحوه ی انجامش رو گذاشتم، منتظر عکس هاتون هستم عکس اول پست هم یه عکس ِ اچ دی آر ِ . این عکس ها بوسیله چندین عکس و ادغامشون ایجاد میشن. هدف هم رسیدن به طیف کاملی از رنگ و نور ِ تا عکس طبیعی تر بشه البته عکس من به خاطر حرکت ابرها تار شده. خب حرفی ای نیستم دیگه! تو اینجور عکس ها سوژه باید کاملن ثابت باشه. من به کمک 5 عکس درستش کردم ببخشید که جدیدن زیاد سر نمیزنم حمام - اصفهان - 8 عکس اندازه ی یه مقدار بزرگتر - 100*20 تهران - پارک ملی خجیر - 7 عکس 100*20 اصفهان - مسجد شیخ لطف الله - 9 عکس 40*30 تهران - 3 عکس 40*20 تهران - 2عکس 40*20 تهران - پارک ملی سرخه حصار - 9 عکس 100*20 تهران - ارتفاعات شهرک محلاتی - 9 عکس 110*20 ارتفاعات تهران - 3عکس 50*20 Anathema - Flying این آهنگ رو دهها بار گوش کردم. هنوز هم تقریبن هرروز گوش می کنمش. فوق العادس؛ حداقل برای من
6 ordibehesht, 3:55
باز داره مزخرف میشه ... زندگی چند روزه وقت نکردم بلاگ آپ کنم حوالی باغ پرندگان - اصفهان
miaW!
پارک ملی خجیر جای پای پلنگ ـ پارک ملی خجیر ـ قسمت نشد خودش رو زیارت کنیم ، پلنگه هم گوشت آدمیزاد بخوره :دی عکس بزرگ لاک پشت پارک جنگلی سرخه حصار عکس بزرگ زنبور
…نقاشی
یادته وقتی کوچیک بودیم ـ اونوقت ها که صندلی میذاشتیم زیر پامون ، تا ببینیم " آدم بزرگا " دنیا رو چه جوری می بینن ـ وقتی مداد رنگی جدید برامون می خریدن چیکار می کردیم ... ؟ می دوییدیم می رفتیم یه نقاشی می کشیدیم ... ه خیلی وقت بود نقاشی نکشیده بودم ... ه خیلی وقت بود کسی برام مداد رنگی نخریده بود ... ه اما امروز یکی کشیدم! ه آخه یه بسته مداد رنگی هدیه گرفتم فقط فرقش این بود که دیگه کسی نبود که بهم بگه " از خط بیرون نزن " ه خیلی وقته که خودم باید حواسم باشه که از خط بیرون نزنم ... ه Secret Garden - Pastorale
Entry for April 10, 2009
یک آدم اگه با حیوون خونگیش زندگی کنه ، بعد از چند سال دیگه اون حیوون حرف آدم رو می فهمه و آدم هم حرف اون حیوون رو اونوقت ما ، که کمابیش از اول دبستان تا حالا با هم بودیم ، تازه داریم می فهمیم که حرف همدیگه رو نمیفهمیم Lonely Day دو جالبه ؛ یه جای این شهر درنده خوی بی در و پیکر برای پونزده هزار تومن جون یه آدم رو می گیرن اونوقت یه جای دیگش ، با پونزده هزار تومن میشه 20 ا ُم ِ فروردین یک کیلو گوجه سبز خرید To Zucchabar گریه و فریاد بس کن شمع من بر دل ریشم نمک دیگر مپاش قصه ی بیتابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش باش

