دیالوگ – خدا
دنیا داره زور میزنه که خدا از یادت بره ولی تو باید زور بزنی تا خدا یادت بمونه
دنیا داره زور میزنه که خدا از یادت بره ولی تو باید زور بزنی تا خدا یادت بمونه
+ تو حرفام رو باور نمیکنی ... - میخوام کمکت کنم + چطوری؟ چطور میتونی وقتی باورم نداری؟
+ خانم ها و آقایون ؛ بهتون اطمینان میدم مهم نیست بقیه چه قولهایی میدن وقتی سربزنگاه میرسه هیچکدومشون اونجا نیستن ... --------- - تو جز نشستن هیچ کاری نکردی تو تنبل و احمقی فکر می کنی خدا به خاطر حماقتت بهت رحم می کنه؟ خدا آدمای احمق رو نجات نمیده --------- + تو حسودی؟ حسادت می کنی؟ من یه حس رقابت دارم نمیخوام هیچکس دیگه موفق بشه از بیشتر افراد متنفرم یه وقتایی میشه که به آدم ها نگاه می کنم و چیزی که ارزش دوست داشتن داشته باشه پیدا نمی کنم میخوام به قدر کافی پول درآرم ، که بتونم از همه کناره بگیرم من چیزای خیلی بدی در مردم می بینم . سالها این نفرت رو ساختم ذره به ذره
رویاهای ما نشون دهنده ی اینه که ما کی هستیم... --- + ما فقط دنبال یه جایی برای مخفی شدن و استراحت کردن می گشتیم - به چه ترتیب؟ یعنی اولش می خواین مخفی بشین یا استراحت کنین؟ + حالا چه فرقی می کنه؟ - خیلی! اگه اول بخواین مخفی بشین میگم که توی دردسر بزرگی هستین اما اگه استراحت کردن اول باشه میگم که وضعیت زیاد هم خطرناک نیست --- وقتی خسته شدین روحیه تون رو از دست دادین و تا اونجایی که میتونستین پیش رفتین تازه به نصف راه رسیدین... --- + میدونی، این داستان مورد علاقه پدرمه. اون همیشه برامون اینو تعریف می کرد - تو هم خوشت میاد؟ + راستش، کامل شبیه اون چیزی که پدرم می گفت نیست - نه؟ مگه اون چی می گفت؟ + خب... بابا همیشه کاری می کرد که خیلی قهرمانانه به نظر برسه می دونی؟ مثل یه پیروزی بزرگ اما ، در این تاریخچه خب نبرد بیشتر شبیه... - شبیه جهنمه؟ --- + می دونی... کله م می گفت یه کاری بکن در حالی که دلم می گفت کار دیگه ای کنم - و تو به کله ت اعتماد کردی... این وقتیه که تو شکست خوردی... --- + اون قهرمان من بود... - خب آره، فکر کنم سخت باشه که قهرمانت رو ببینی و ببینی که واقعیت داره و افسانه نیست --- خب... وقتی توی میدون نبرد می جنگی با شکوه نیست، زیبا نیست و حتی قهرمانانه هم نیست فقط انجام کار درسته انیمیشن Legend of the Guardians - 2010 با تغییر
- کیم ، از اینکه اونا بهت پشت کردن ناراحتی؟ + نه ، اتفاقأ خیلی هم خوشحالم اگه من دارم یه سگ ِ وحشی رو تربیت میکنم و اون گازم بگیره اونموقع میفهمم که من خیلی خوب تربیتش کردم
اون میخواست بهم یاد بده که مردم دو طرف دارن، یه طرف خوب و یه طرف بد، گذشته و اینده و ما باید انتظار هر دو طرفش رو از طرف کسی که دوستش داریم داشته باشیم -------------- - اون چه طوریه؟ + اون... با هرکسی که میشناسم فرق داره - متفاوت بودن خوبه ...از جایی که من میام، بزرگترین تعریفی که میتونی از کسی بکنی اینه که بگی اونا واقع بین هستن من از این متنفرم -------------- - چرا این اتفاق افتاد؟ چرا همه سعی دارن که من رو بکشن؟ + برای اینکه من تو رو بوسیدم - میدونی... من پشیمون نیستم بوسیدنت رو میگم
+ فکر نمي کني بايد براش يه هديه بگيری؟ - هديه؟ نکنه مي خوای براش ماشين بگيرم؟ فقط دو هفته ست که با هم آشنا شديم هديه دو هفته ای هم وجود داره؟ + اگه بخوای هفته سومی هم در کار باشه، وجود داره
این قابلیت های ما نیست که نشون میده ما واقعن کی هستیم بلکه انتخاب های ماست
اعتماد یه انتخابه
و آيينه هميشه يک درگاه براي ورود به دنياي ديگره -------------- + پس هيچ جا امن نيست... - نه، فکر نکنم که اصلا اين دنيا هيچ وقت امن بوده باشه اين ما هستيم که وانمود مي کنيم که در امانيم اما نيستيم
+ فکر ميکني اونا حقيقت دارن؟ - دنياهاي موازي؟ فکر ميکنم که يه علم اوليه ست ميدوني، اگه فضا نا محدود باشه، هر چيزي ممکنه + پس جايي اون بيرون من چيکار ميکنم؟ دارم پنکيک ميپزم؟ يا توي يه پارک آبي هستم؟ + حتما، بله - آره؟ + هر جفتش، هر جايي ممکنه ميدوني، فکر ميکنم بر اساس قانون احتمالات هزاران نفر مثل شما و هزاران نفر مثل من اون بيرون هستن - آره... و اين فقط نمونه غمگيني از ماست + بله، فکر کنم - ولي نمونه هاي ديگه اي هم هست که براي اونا، همه چيز روبراهه - بستگي داره که به علم معتقد باشي + از اين فکر خوشم مياد فکر خوبيه... يه جايي اون بيرون من اوقات خوبي دارم... --------------- + خوب، بايد چيکار کنيم؟ - درباره چي؟ + نميدونم - نميدونم + يه موضوع انتخاب کن
- we have to act strong + No, we have to be strong