رستگاری

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

شاید اگر توی افسردگی ها و پوچی های دوران نوجوانی مون خودکشی کرده بودیم، آدم های خوشبخت تری بودیم...

ادامه خواندنرستگاری

شاید هم

حس سربازی که بعد از مدت ها جنگیدن با حس پیروزی برگشته اما می‌فهمه چیزی از خونه ش باقی نمونده به خاطر جنگی که فکر می‌کرد توش پیروز شده

ادامه خواندنشاید هم

بهار

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

چی میشد اگه بهار زودتر میومداگه حداقل یه سال، یه بار… بهار زودتر میومداگر نمی‌رفتچی میشد اگر میومد و همیشه میموندفصل ها چجوری میشدنزندگی هاآدم هاچیا فرق میکرداصن کجای دنیا خراب می‌شد

ادامه خواندنبهار

ندارد

  • نویسندهٔ نوشته:
  • دسته‌ نوشته:تضاد

مسئله این نیست که خودت خسته نیستی، یا نمیترسی با حس نمیکنی نمیتونیماجرا اینه که وقتی دستش رو دورت حلقه کرده و سفت بهت چسبیده و بغلت کردهچیزی برای ترسیدن وجود ندارهباید انجام ش بدیباید تا تهش بریباید آروم ش کنیباید بهش بگی نترس… من… هستم…

ادامه خواندنندارد

پروانه

توی روزگاری که روی صدای فریادها با صدای شلیک و نعره سرپوش گذاشته میشهتوی روزگاری که خون ها زیر پوتین ها گم میشنتوی روزگاری که صدای ضجه بین هیاهو و شلوغی به گوش کسی نمیرسه گاهی یه نجوا از ماه ها دورتر باقی می مونهگاهی یه نجوا از کیلومتر ها دورتر شنیده میشهگاهی یه نجوا عجیب به دل میشینه گاهی جای خالی یه نجوا به شدت حس میشه

ادامه خواندنپروانه