من و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

دختر یکی از همسایه ها مرده. هم سن من بود به مامان میگم. حالش دگرگون میشه، چهره ش قرمز میشه، صداش در نمیاد... بعد از مدتی هم پا میشه و میره خونه ی همسایه مون من اما نسبت به مرگ آدما، احساسات آنچنانی و انفجاری و خاصی ندارم. از بچگی همینطور بودم. مرگ آدما بیشتر منو به فکر فرو میبره؛ بیشتر فکرم رو درگیر میکنه تا احساساتم رو یادمه دوم دبستان که بودم، یکی از پدربزرگ هام فوت کرد... نشسته بودم در ِ مغازه ش... خیره شده بودم به زمین... عموم اومد و پیدام کرد. آروم نشست پیشم. شروع کرد به حرف زدن و اشک ریختن... انقدر گریه کرد تا بالاخره اشکم رو در آورد! به نظر من اما چیزای زیادی بدتر از مرگ هست... مرگ، گاهی حتا باعث میشه آدما محترم باقی بمونن... یاد و خاطره شون خوب و شیرین باقی بمونه. باعث میشه تبدیل بشن به حس فقدان، نه زخم...

ادامه خواندنمن و پسری که خیلی وقتا فرق داشت

یه چیز دیگه هم بود که توی یه رابطه ی شیش ماهه و بعد از حدود 4 سال دوستی... یاد گرفتم اگه به اندازه ی یه وجب از خط ِ خودت خارج بشی به اندازه ی یک کیلومتر به گـا میری روی حس و شعور خودتون حساب باز نکنین حالا هرچقدر هم که به چیزی فکر کرده باشین همیشه امکان ِ از بالاتر دیدن ِ که میتونه متوجه مشکلات بکنتتون

ادامه خواندن

سه سال اونجا کار کردم و فهمیدم بشاشین توی هرچی احترام و شناخت و آدم خوبی بودن ِ کار با این چیزا پیش نمیره سه ماه هم اینجا کار کردم و فهمیدم بشاشین توی هرچی دوستی و خیرخواهی ِ من ِ بدبینی که تاحالا سعی میکردم بدترین حالت ها رو پیش بینی کنم و براشون فکر کنم، زیادی خوش بین بودم پیش بینی و برنامه ریزی باید همیشه بر اساس بدترین حالت ِ بدترین حالت ها باشه، چیزی به نام آپتیمیستیک وجود خارجی نداره کار روی خیرخواهی و شعور دیگران جلو نخواهد رفت

ادامه خواندن

دلشون جوونه!‏

بابام با دو نفر دیگه از هیئت مدیره ی ساختمون توی حیاط وایسادن دارن حرف میزنن موبایلش توی اتاق زنگ میخوره. مامانم رفته گوشیش رو برداشته، بعد میره توی تراس برا بابام سوت میزنه و اونم میاد بالا! -- بعد کلن تراس ما یه جوریه که خیلی توی دیده. در این حد که مثلن براتون بگم از پارک یه خیابون اونورتر کاملن دیده میشه یکی از خاله هام هست گاهی که میاد توی پارک و مامانم / بابام توی تراس هستن، وایمیسته براشون سوت میزنه و اینا هم از اینور جواب میدن! -- دیگه خلاصه حساب کنید ماجراهای ما و این کارای اینا رو...!‏

ادامه خواندندلشون جوونه!‏

عاشق!‏

یک – نشسته یه گوشه. میگم: چته تو؟! میگه: حالم خوب نیست یکی از بچه ها میگه: شکست عشقی خورده دو – 2-3 هفته پیش منو برداشته برده پارک دانشجو تا باهام حرف بزنه! حدود دو ساعت و نیم توی گوشش یاسین خوندم هر 4 – 5 هفته یه بار تصمیم میگیره که با یکی از دخترای دانشکده باشه! و وقتی نمیشه، دچار همین وضعیت امروزش میشه سه – میگم: به این نمیگن شکست عشقی، میگن پریـود! و میذارم میرم...

ادامه خواندنعاشق!‏

together we stand, divided We Fall

واقعیت اینه که همونقدری که دوست نداریم لحظه های خوش زندگیمون رو فراموش کنیم، دوست نداریم لحظه های تلخش هم فراموش بشن برای همینه که مینویسیمشون، میکشیمشون، ازشون عکس میگیریم... سعی میکنیم که حفظشون کنیم. مثل یه گنج شخصی، مثل یه جای زخم کهنه همراه با کلی داستان و خیال و راز و کیه که لذت ور رفتن و کندن یه زخم کهنه رو تجربه نکرده باشه البته همیشه عده ای هستن که فرار میکنن، عده ای که... بیخیال... هر زخمی داستانی داره و هر داستانی بازیگرهایی

ادامه خواندنtogether we stand, divided We Fall

سرآشپز

مامان: چرا این برنج ِ رو سوزوندی؟ همش شده ته دیگ! من: گذاشتم خوب جا بیفته مامان: جا بیفته؟ مگه خورشته که جا بیفته؟! من: تو عقلت نمیرسه D: ‏

ادامه خواندنسرآشپز

571

امروز عاشق دخترک فال فروش شدم   با اینکه تو فقر و بدبختی دست و پا میزد هنوز زنده بود هنوز نفس میکشید بوی زندگی میداد شاد بود

ادامه خواندن571

ای بابا D: ‏

اولین زنی که یه مرد دیگه ازم گرفتش خاله کوچیکم بود، که تا پیش از اینکه شوهر کنه مربی مهد کودکم بود خیلی باهم رفیق بودیم و کلی از وقتمونم باهم بودیم. همیشه هم بعد از مهد با من میومد خونمون... تا مدت ها بعد از ازدواجشون به سبک خودم با شوهرش مبارزه منفی میکردم   البته من که خیلی یادم نمیاد. اما هنوز هم تو مهمونی ها گاهی فامیل از رشادت هام برای پس گرفتن زنی که دوستش داشتم تعریف میکنن!‏

ادامه خواندنای بابا D: ‏